The pulse of darkness: Black sunrise
نبض تاریکی: طلوع سیاه
Part⁶ ✨️🪐
"نور شدید خورشید که از لای پردههای ضخیم مخملی به داخل اتاق میتابید، چشمهای سویون را زد. دختر با گیجی چشمانش را باز کرد و برای لحظهای یادش رفت کجاست، اما سنگینی فضای اتاق و تخت غریبه، خیلی زود تمام اتفاقات دیشب را مثل پتک به سرش کوفت.
شکمش از گرسنگی ضعف میرفت. از ظهر گذشته بود. ناگهان سکوت عمارت با صدای باز شدن قفل در شکست. بادیگاردی با چهرهای بیحس وارد شد و سینی غذایی را روی میز گذاشت. پشت سر او، خدمتکاری چند دست لباس را روی مبلِ گوشه اتاق قرار داد و هردو بدون حرفی اتاق را ترک کردند. سویون روی لبه تخت نشست و به سینی غذا زل زد. بوی ادویه ها اورا دیوانه میکرد. لبش را گاز گرفت. به سمت در رفت. چند بار به در کوبید و اعتراض کرد اما صدایی نیامد."
___________________________
"ظاهرا سویون بی ارزش ترین مسئله در آن عمارت بود. چرا که حالا سرخی آسمان حکایت از گذشت زمان و فرا رسیدن شب را داشت.
سویون در این مدت به غذا دست نزده بود و دیگر دست از تلاش برداشته بود. آرام گوشهای از لبهی تخت نشسته، و در افکارش غرق شده بود."
___________________________
"بالاخره صدای قدمهای سنگین و آشنایی از راهرو اومد. در کاملاً باز شد و جئون جونگکوک، با یک پیراهن سفید که دکمههای بالاییاش باز بود و آستینهایش بالا زده شده بود، وارد شد. برخلاف دیشب، عینک فرم مشکی به چشم داشت و چند پرونده در دستش بود.
او بدون اینکه نگاهی به سویون بیندازد، به سمت صندلی روبهروی تخت رفت و نشست. پروندهای را باز کرد و با لحنی کاملاً خونسرد و رسمی گفت":
—«پارک سویون، ۱۹ ساله... دانشجوی هنر... بدون سابقه کیفری. پدرت یه معلم بازنشسته و مادرت خونهدار بوده. زندگیت اونقدر پاک و خستهکنندهست که حتی یه جریمه رانندگی هم نداری.»
"او سرش را بلند کرد و از بالای فریم عینک، با نگاهی نافذ به سویون خیره شد."
«به نظر میرسه واقعاً اونقدر احمق بودی که راهت رو گم کنی. اما...»
"جونگکوک مکث کرد و پرونده را بست. سویون با نگاهی امیدوارانه و منتظر به او خیره شده بود. اما با حرفی که مرد به زبان اورد قلبش فروریخت."
«مشکل اینجاست که تو الان چیزهایی رو دیدی و جاهایی رو بلدی که نباید میدیدی. من نمیتونم همینطوری بفرستمت بری خونه تا برای دوستات تعریف کنی که توی عمارت جئون چی گذشت.»
"او بلند شد و به سمت سویون قدم برداشت."
«حالا که فهمیدم بیگناهی، باید تصمیم بگیرم باهات چیکار کنم. میخوای با لجبازی به اعتصاب غذات ادامه بدی، یا ترجیح میدی با من همکاری کنی تا راهی پیدا کنیم که زنده از اینجا بری بیرون؟»
"صبر دختر به حد رسید. هرچه تا الان آرام بوده دیگر کافی بود. دیگر تحمل زورگویی های یک مردِ غریبه را نداشت. فکر میکرد بعد از اثبات بی گناهی اش رها میشود. حرفهای جئون برایش مضخرف و بی معنی به نظر میرسید. از نظر خودش برای زنده ماندن فقط کافی بود در را برایش باز بگذارند."
—«ببینم تو دیوونه ای یا روانی؟!
مگه من چی دیدم که بخوام برای کسی تعریف کنم!
همش توی این اتاق حبس بودم!
باید تصمیم بگیری باهام چیکار کنی؟!
مگه اینجا شهر هرته؟!
می دونی اگه پلیس پیدام کنه و بفهمه که تو منو اینجا حبس کردی چه بلایی سرت میاد!
میری زندان! ازت شکایت میکنم!
ولی....بهت یه فرصت میدم...
اگه الان منو ول کنی به کسی چیزی نمیگم!...»
"جونگکوک با شنیدن کلمه "دیوونه" و "روانی" قدمی که برمیداشت را در هوا متوقف کرد. سکوت اتاق ناگهان آنقدر سنگین شد که صدای تیکتیک ساعت دیواری مثل صدای پتک به گوش میرسید. بادیگاردهایی که پشت در بودند، نفسشان را حبس کردند؛ هیچکس تا به حال جرئت نکرده بود با چنین لحنی با جئون جونگکوک صحبت کند. او به آرامی سرش را کج کرد، عینک را از روی چشمش برداشت و روی میز پرتاب کرد. پوزخند عصبی که زد، این بار اصلاً بوی شوخی نمیداد. او به سمت سویون هجوم آورد و دستهایش را دو طرف او روی تخت گذاشت، طوری که صورتش فقط چند سانتیمتر با صورت سویون فاصله داشت، طوری که زانوهای برهنه دختر با پارچهی گران قیمت شلوار خوش دوخت جئون تماس پیدا کرد، حسی سرد داشت. دختر ناگهان نفسش را حبس کرد."
___________________________
امیدوارم تا پارت بعد زنده بمونم.....
Part⁶ ✨️🪐
"نور شدید خورشید که از لای پردههای ضخیم مخملی به داخل اتاق میتابید، چشمهای سویون را زد. دختر با گیجی چشمانش را باز کرد و برای لحظهای یادش رفت کجاست، اما سنگینی فضای اتاق و تخت غریبه، خیلی زود تمام اتفاقات دیشب را مثل پتک به سرش کوفت.
شکمش از گرسنگی ضعف میرفت. از ظهر گذشته بود. ناگهان سکوت عمارت با صدای باز شدن قفل در شکست. بادیگاردی با چهرهای بیحس وارد شد و سینی غذایی را روی میز گذاشت. پشت سر او، خدمتکاری چند دست لباس را روی مبلِ گوشه اتاق قرار داد و هردو بدون حرفی اتاق را ترک کردند. سویون روی لبه تخت نشست و به سینی غذا زل زد. بوی ادویه ها اورا دیوانه میکرد. لبش را گاز گرفت. به سمت در رفت. چند بار به در کوبید و اعتراض کرد اما صدایی نیامد."
___________________________
"ظاهرا سویون بی ارزش ترین مسئله در آن عمارت بود. چرا که حالا سرخی آسمان حکایت از گذشت زمان و فرا رسیدن شب را داشت.
سویون در این مدت به غذا دست نزده بود و دیگر دست از تلاش برداشته بود. آرام گوشهای از لبهی تخت نشسته، و در افکارش غرق شده بود."
___________________________
"بالاخره صدای قدمهای سنگین و آشنایی از راهرو اومد. در کاملاً باز شد و جئون جونگکوک، با یک پیراهن سفید که دکمههای بالاییاش باز بود و آستینهایش بالا زده شده بود، وارد شد. برخلاف دیشب، عینک فرم مشکی به چشم داشت و چند پرونده در دستش بود.
او بدون اینکه نگاهی به سویون بیندازد، به سمت صندلی روبهروی تخت رفت و نشست. پروندهای را باز کرد و با لحنی کاملاً خونسرد و رسمی گفت":
—«پارک سویون، ۱۹ ساله... دانشجوی هنر... بدون سابقه کیفری. پدرت یه معلم بازنشسته و مادرت خونهدار بوده. زندگیت اونقدر پاک و خستهکنندهست که حتی یه جریمه رانندگی هم نداری.»
"او سرش را بلند کرد و از بالای فریم عینک، با نگاهی نافذ به سویون خیره شد."
«به نظر میرسه واقعاً اونقدر احمق بودی که راهت رو گم کنی. اما...»
"جونگکوک مکث کرد و پرونده را بست. سویون با نگاهی امیدوارانه و منتظر به او خیره شده بود. اما با حرفی که مرد به زبان اورد قلبش فروریخت."
«مشکل اینجاست که تو الان چیزهایی رو دیدی و جاهایی رو بلدی که نباید میدیدی. من نمیتونم همینطوری بفرستمت بری خونه تا برای دوستات تعریف کنی که توی عمارت جئون چی گذشت.»
"او بلند شد و به سمت سویون قدم برداشت."
«حالا که فهمیدم بیگناهی، باید تصمیم بگیرم باهات چیکار کنم. میخوای با لجبازی به اعتصاب غذات ادامه بدی، یا ترجیح میدی با من همکاری کنی تا راهی پیدا کنیم که زنده از اینجا بری بیرون؟»
"صبر دختر به حد رسید. هرچه تا الان آرام بوده دیگر کافی بود. دیگر تحمل زورگویی های یک مردِ غریبه را نداشت. فکر میکرد بعد از اثبات بی گناهی اش رها میشود. حرفهای جئون برایش مضخرف و بی معنی به نظر میرسید. از نظر خودش برای زنده ماندن فقط کافی بود در را برایش باز بگذارند."
—«ببینم تو دیوونه ای یا روانی؟!
مگه من چی دیدم که بخوام برای کسی تعریف کنم!
همش توی این اتاق حبس بودم!
باید تصمیم بگیری باهام چیکار کنی؟!
مگه اینجا شهر هرته؟!
می دونی اگه پلیس پیدام کنه و بفهمه که تو منو اینجا حبس کردی چه بلایی سرت میاد!
میری زندان! ازت شکایت میکنم!
ولی....بهت یه فرصت میدم...
اگه الان منو ول کنی به کسی چیزی نمیگم!...»
"جونگکوک با شنیدن کلمه "دیوونه" و "روانی" قدمی که برمیداشت را در هوا متوقف کرد. سکوت اتاق ناگهان آنقدر سنگین شد که صدای تیکتیک ساعت دیواری مثل صدای پتک به گوش میرسید. بادیگاردهایی که پشت در بودند، نفسشان را حبس کردند؛ هیچکس تا به حال جرئت نکرده بود با چنین لحنی با جئون جونگکوک صحبت کند. او به آرامی سرش را کج کرد، عینک را از روی چشمش برداشت و روی میز پرتاب کرد. پوزخند عصبی که زد، این بار اصلاً بوی شوخی نمیداد. او به سمت سویون هجوم آورد و دستهایش را دو طرف او روی تخت گذاشت، طوری که صورتش فقط چند سانتیمتر با صورت سویون فاصله داشت، طوری که زانوهای برهنه دختر با پارچهی گران قیمت شلوار خوش دوخت جئون تماس پیدا کرد، حسی سرد داشت. دختر ناگهان نفسش را حبس کرد."
___________________________
امیدوارم تا پارت بعد زنده بمونم.....
- ۹.۹k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط