The pulse of darkness: Black sunrise

نبض تاریکی: طلوع سیاه
Part⁷ ✨️🪐

....طوری که صورتش فقط چند سانتی‌متر با صورت سویون فاصله داشت، طوری که زانوهای برهنه‌‌ دختر با پارچه‌ی گران قیمت شلوار خوش دوخت جئون تماس پیدا کرد، حسی سرد داشت. دختر ناگهان نفسش را حبس کرد."

—«دختر کوچولو، پلیسای این شهر قبل از اینکه بخوان به این عمارت نزدیک بشن، باید از من اجازه بگیرن. فکر کردی زندان برای من ساخته شده؟ من خودم قانون این شهرم.»

"او چشمانش را ریز کرد و با نگاهی که بین لب‌ها و چشم‌های لجباز سویون در نوسان بود، ادامه داد":

«شهر هرت! آره، اینجا دقیقاً همون‌جاست. جایی که من تصمیم می‌گیرم کی نفس بکشه و کی نه. تو فکر کردی با یه قولِ ساده می‌تونی از چنگ من فرار کنی؟»

"جونگ‌کوک دستش را جلو برد و تار مویی را که از شدت عصبانیت روی پیشانی سویون ریخته بود، با خشونتِ ظریفی به عقب راند."

«تو خیلی لجبازی... و این لجبازیت داره برام جالب می‌شه. اما یادت نره، اینجا کسی به دادت نمی‌رسه. اگه بخوام، می‌تونم همین الان اسمت رو از تمام دفترهای ثبت احوال پاک کنم، طوری که انگار اصلاً وجود نداشتی.»

"او کمی عقب کشید اما هنوز در فضای شخصی سویون بود."

«پس به جای تهدید کردنِ من به زندانی که کلیدش توی جیب خودمه، بهتره اون غذای کوفتی رو بخوری. یه نقاشِ گرسنه و ضعیف، زودتر از اونی که فکر کنی می‌شکنه... و من هنوز باهات کار دارم.»

"بعد از عقب کشیدن مرد سویون چشمهایش را روی صورت او قفل کرد، مثل دو اشعه لیزر، گویی می‌خواست با نگاه حرص آلودش یک گودال بزرگ روی صورت او منفجر کند."

—«شاید اینکه یه نقاش هستم رو درست فهمیده باشی! آره!
ولی هیچوقت نمی فهمی که من‌ کی و چجوری میشکنم!»

"جونگ‌کوک با شنیدن آن جمله، برای چند لحظه هیچ حرکتی نکرد. چشمانش مثل دو گوی یخی روی صورت دختر ثابت ماند. او به شنیدن التماس عادت داشت، به شنیدن دروغ برای زنده ماندن... اما این دختر داشت با غرورش جلوی او قد علم می‌کرد.
حالا تمام قد ایستاده بود. پیراهن سفیدش در نور اتاق می‌درخشید و تضاد عجیبی با سیاهی چشمانش داشت.
پوزخندی که زد این بار نه از سر تمسخر، بلکه از سر کنجکاوی خطرناک بود."

—«نمی‌فهمم چطوری می‌شکنی؟»

"جونگ‌کوک این را زیر لب زمزمه کرد و شروع کرد به قدم زدن دور سویون، مثل پلنگی که دور طعمه‌اش می‌چرخد."

«شاید... ولی یادت باشه، آدم‌هایی که ادعا می‌کنن نمی‌شکنن، معمولاً وقتی خرد می‌شن که دیگه راهی برای بازگشت ندارن. من عجله‌ای ندارم. زمان توی این عمارت برای من می‌ایسته.»

"او عینکش را از روی میز برداشت و به سمت در رفت. قبل از خروج، مکث کرد":

«غذاتو بخور. من آدمای ضعیفو نگه نمی‌دارم... حتی اگه اون آدم یه دخترِ لجباز باشه.»

"سویون خواست دوباره اعتراض کند. با حرکتی سریع از روی تخت بلند شد. اما مگر اهمیتی داشت؟
به او فرصت دیگری داده نشد. صدای کوبیده شدن در و پس از آن چرخیدن کلید در قفل، در فضای اتاق پیچید. دختر با خودش فکر کرد. وضعیتش باورنکردنی بود. هیچگاه فکر نمی‌کرد فقط بخاطر یک "ورود اشتباه" در جایی حبس شود. در اتاقِ عمارتِ یک مردِ غریبه، یک مردِ خطرناک. هنوز هم باورش نمی‌شد.
تا دو روزِ پیش همه‌چیز عادی بود، در گالری‌اش مشغول رنگ پاشیدن روی بوم ها بود. اما حالا... حالا حتی نمی‌دانست در یک دقیقه آینده چه بلایی به سرش می‌آید. دغدغه هایش از ترکیب درستِ رنگ ها به حفظ جانش تغییر یافته بود."

"در همین حین جئون جونگکوک، در حالی که در راهرو‌های تاریک عمارت راه اتاقش را در پیش می‌گرفت به این دختر فکر می‌کرد.
موجودی عجیب، بی گناه، معصوم، چیزی که در این دنیا و به خصوص دنیای او نایاب بود. لجبازی دختر به شدت روی اعصابش رژه رفته بود، اما نمی‌توانست بی فایده باشد.
او جئون جونگکوک قدرتمندترین مردِ آسیا، لعنتی‌ترین مافیا سئول... چرا باید دختر را آزاد می‌کرد، به خصوص که دختر خودش، با پای خودش، در لانه این شیر قدم نهاده بود.
مهمترین دلیلش: دختر قلمرو اورا دیده بود.
حالا سویون را مانند یکی از مهره‌هایش می‌دید. پس باید از او استفاده می‌کرد. اما چگونه و چه زمانی... ."
___________________________
خب خب من هنوز زنده‌ام 🥲
بازنشررر؟ حمایت؟ 🥺🤎✨️
هرچی بیشتر پارت بعد زودتر آپ میشه🤎✨️
دیدگاه ها (۱۸)

The pulse of darkness: Black sunrise

The pulse of darkness: Black sunrise

The pulse of darkness: Black sunrise

The pulse of darkness: Black sunrise

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط