اعتماد عشق [ پارت ۲۱ ]
از زبان مریلین :
جونگ کوک در حقم خیلی خوبی کرده بود که بخاطر امنیتم منو به عنوان زنش قبول کرده بود البته بخاطر امنیت امضام
رفتم حموم ۵ دقیقه ای کردم وقتی اومدم بیرون خاله یو برام سوپ آورده بود کنارشم قرصام...
موهام رو خشک کردم بلوز سفید آستین بلند به همراه شلوار گشاد سفید پوشیدم سوپم رو خوردم قرصام هم همینطور..
از اتاق خارج شدم و با عمارت سرد و بی روح مواجه شدم
+ من تو رو شکست میدم عمارت
انگار عمارت داشت به این حالم میخندید
+ حالا میبینی کی برنده میشه
سعی کردم انرژی منفی درونم رو دور کنم و بازم به شیطنت بازی هام مشغول بشم
هوا هنوز روشن بود یه فکره خطرناک اما خیلی باحال زد به سرم من موقعی که تو انگلیس بودم توی حیاط خونمون یه درخت بزرگ داشتیم که همیشه از طریق نرده بونی که داشت میرفتم بالاش توی باغ اینجا هم پر از درخته پس....
از عمارت رفتم بیرون بین نگهبان ها همشون شش دانگ هواسشون به من بود که کاره احمقانهای ازم سر نزنه اولش خودمو زدم به اون راه و قدم زدم بعده چند دقیقه دور از چشمشون عین میمون ها رفتم بالای درخت همچین بلند نبود
یکی از نگهبانا وقتی دیدم اومد سمتم
نگهبان : وای خانم چیکار میکنید
به توجه به اونا به اطرافم نگاه کردم باد می وزید موهام رو امواج میداد... وقتی با مامانم می نشستم روی درخت و با پدرم به طور تماس تصویری حرف میزدیم اونم هی بهم قول اومدنش رو میداد آخرشم نیومد و بدون خداحافظی ازم رفت با صدای نگهبان ها به پایین درخت خیره شدم بیچاره ها در تلاش بودن که منو بیارن پایین با دیدن این صحنه ها شروع به خندیدن کردم
+ نترسین بابا چیزی نیست من چیزیم نمیشه
یه لحظه همشون ساکت شدن و ثابت وایستادن منم که اعتماد به نفسم بالا رفت بخاطر اینکه فکر کردم برای حرفی که زدم دست از پایین آوردنم برداشتن
+ اوووو مای گاد من چقدر نفوذ دارم ولی خداییش قیافه رییستون وقتی داره بخاطر این کارم دعوام میکنه این شکلی میشه [ مثلاً داره ادای قیافه جونگ کوک رو در میاره ]
پاهام رو تکون دادم و باز خندیدم که صدای جونگ کوک رو شنیدم
- الان میتونی قیافم رو ببینی
قشنگ ریلکس برگشتم سمتش جانگ شین کنارش وایستاده بود براش دست تکون دادم
+ سلام جونگ کوک سلام جانگ شین
- از اعصبانیت من خیلی خوشت میاد هوم ؟ هر دفعه میری رو مخم
+ میدونی وقتی اعصبانی هستی جذاب تری
معلوم بود نگهبانا با زور جلوی خنده هاشون رو گرفتن
- پس چشم چِرون هم هستی
+ چشم چِرون چرا تو شوهرمی دیگه هر موقع بخوام نگات میکنم به همین سادگی
جانگ شین از حرفای زیبای من دهنش باز مونده بود...
- بیا پایین
+ نمیام
- خیلی خب منم یه حرف رو ۲ بار تکرار نمیکنم
روبه جانگ شین و نگهبان های دیگه کرد
- این خانم امشب حق نداره پاش رو توی عمارت بزاره
+ یعنی چی پس کجا بخوابم ؟
- همونجا که نشستی
+ خیلی خب خیلی هم حال میده تو برو تو قشنگ لالا کن جناب جئون
با مغروریت تمام رفت داخل
جانگ شین : مریلین بیا پایین بخدا دفعه بعد نمیگه بیرون بخواب ها دفعه بعد یه جای بدتر میری.
+ ولم کن بابا من امشب اینجا میمونم پیشه نگهبانا
[ چند ساعت بعد ]
از زبان مریلین :
فکر میکردم حداقل بهم غذا بدن اما اونم ندادن
از درخت پریدم پایین نگهبان ها قدم رو میرفتن توی باغ زل زدم به پنجره اتاق جونگ کوک چراغش روشن بود برای اینکه حرصش رو جمع کنم با صدای بلند با نگهبان ها میگفتم و می خندیدم اصلا به هیچ جام هم نبود که بیرونم حتی شام هم نخوردم توی همین حال و هوا بودم که ماشین های سیاه بزرگی وارد حیاط عمارت شدن نگهبانا جلوم به صف شدن روی پنجه هام وایستادم تا از پشت نگهبان جلوم ببینم چه خبره... یه آقای مسن با یه پسر که تقریبا هم سن جونگ کوک میشد پیاده شدن پشتشون هم نگهبان هاشون
از پشت نگهبان ها در اومدم که مرده مسن با دیدنم لبخند زد
مرده : به به خانم کیم بالاخره تونستم ببینمتون ازدواجتون هم تبریک میگ
م
این کی بود منو از کجا میشناخت ؟ اصلا مگه کسی هست که منو نشناسه
با صدای قدم های پشت سرم برگشتم که جونگ کوک و جانگ شین رو دیدم
جونگ کوک اومد دستم رو گرفت و کشیدم پشتش
- شما اینجا چیکار میکنید ؟
مرده : اون قناری که پشتت قایم کردیش میتونه از پدرش هم خطرناک تر باشه بهتره بدیش به ما
دست جونگ کوک رو فشردم میترسیدم استرس داشتم..
- اون قناری که ازش حرف میزنی الان زن منه میفهمی..کدوم قانونی گفته میتونی سرت رو بندازی بیای تا زنه یه نفر رو ببری گمشو بیرون از اینجا همین الان [ داد ]
مرده : همه میدونن تو برای چی باهاش ازدواج کردی بالاخره مثل پدرش از شر اونم باید خلاص بشی و میشی
#تابع_قوانین_ویسگون
جونگ کوک در حقم خیلی خوبی کرده بود که بخاطر امنیتم منو به عنوان زنش قبول کرده بود البته بخاطر امنیت امضام
رفتم حموم ۵ دقیقه ای کردم وقتی اومدم بیرون خاله یو برام سوپ آورده بود کنارشم قرصام...
موهام رو خشک کردم بلوز سفید آستین بلند به همراه شلوار گشاد سفید پوشیدم سوپم رو خوردم قرصام هم همینطور..
از اتاق خارج شدم و با عمارت سرد و بی روح مواجه شدم
+ من تو رو شکست میدم عمارت
انگار عمارت داشت به این حالم میخندید
+ حالا میبینی کی برنده میشه
سعی کردم انرژی منفی درونم رو دور کنم و بازم به شیطنت بازی هام مشغول بشم
هوا هنوز روشن بود یه فکره خطرناک اما خیلی باحال زد به سرم من موقعی که تو انگلیس بودم توی حیاط خونمون یه درخت بزرگ داشتیم که همیشه از طریق نرده بونی که داشت میرفتم بالاش توی باغ اینجا هم پر از درخته پس....
از عمارت رفتم بیرون بین نگهبان ها همشون شش دانگ هواسشون به من بود که کاره احمقانهای ازم سر نزنه اولش خودمو زدم به اون راه و قدم زدم بعده چند دقیقه دور از چشمشون عین میمون ها رفتم بالای درخت همچین بلند نبود
یکی از نگهبانا وقتی دیدم اومد سمتم
نگهبان : وای خانم چیکار میکنید
به توجه به اونا به اطرافم نگاه کردم باد می وزید موهام رو امواج میداد... وقتی با مامانم می نشستم روی درخت و با پدرم به طور تماس تصویری حرف میزدیم اونم هی بهم قول اومدنش رو میداد آخرشم نیومد و بدون خداحافظی ازم رفت با صدای نگهبان ها به پایین درخت خیره شدم بیچاره ها در تلاش بودن که منو بیارن پایین با دیدن این صحنه ها شروع به خندیدن کردم
+ نترسین بابا چیزی نیست من چیزیم نمیشه
یه لحظه همشون ساکت شدن و ثابت وایستادن منم که اعتماد به نفسم بالا رفت بخاطر اینکه فکر کردم برای حرفی که زدم دست از پایین آوردنم برداشتن
+ اوووو مای گاد من چقدر نفوذ دارم ولی خداییش قیافه رییستون وقتی داره بخاطر این کارم دعوام میکنه این شکلی میشه [ مثلاً داره ادای قیافه جونگ کوک رو در میاره ]
پاهام رو تکون دادم و باز خندیدم که صدای جونگ کوک رو شنیدم
- الان میتونی قیافم رو ببینی
قشنگ ریلکس برگشتم سمتش جانگ شین کنارش وایستاده بود براش دست تکون دادم
+ سلام جونگ کوک سلام جانگ شین
- از اعصبانیت من خیلی خوشت میاد هوم ؟ هر دفعه میری رو مخم
+ میدونی وقتی اعصبانی هستی جذاب تری
معلوم بود نگهبانا با زور جلوی خنده هاشون رو گرفتن
- پس چشم چِرون هم هستی
+ چشم چِرون چرا تو شوهرمی دیگه هر موقع بخوام نگات میکنم به همین سادگی
جانگ شین از حرفای زیبای من دهنش باز مونده بود...
- بیا پایین
+ نمیام
- خیلی خب منم یه حرف رو ۲ بار تکرار نمیکنم
روبه جانگ شین و نگهبان های دیگه کرد
- این خانم امشب حق نداره پاش رو توی عمارت بزاره
+ یعنی چی پس کجا بخوابم ؟
- همونجا که نشستی
+ خیلی خب خیلی هم حال میده تو برو تو قشنگ لالا کن جناب جئون
با مغروریت تمام رفت داخل
جانگ شین : مریلین بیا پایین بخدا دفعه بعد نمیگه بیرون بخواب ها دفعه بعد یه جای بدتر میری.
+ ولم کن بابا من امشب اینجا میمونم پیشه نگهبانا
[ چند ساعت بعد ]
از زبان مریلین :
فکر میکردم حداقل بهم غذا بدن اما اونم ندادن
از درخت پریدم پایین نگهبان ها قدم رو میرفتن توی باغ زل زدم به پنجره اتاق جونگ کوک چراغش روشن بود برای اینکه حرصش رو جمع کنم با صدای بلند با نگهبان ها میگفتم و می خندیدم اصلا به هیچ جام هم نبود که بیرونم حتی شام هم نخوردم توی همین حال و هوا بودم که ماشین های سیاه بزرگی وارد حیاط عمارت شدن نگهبانا جلوم به صف شدن روی پنجه هام وایستادم تا از پشت نگهبان جلوم ببینم چه خبره... یه آقای مسن با یه پسر که تقریبا هم سن جونگ کوک میشد پیاده شدن پشتشون هم نگهبان هاشون
از پشت نگهبان ها در اومدم که مرده مسن با دیدنم لبخند زد
مرده : به به خانم کیم بالاخره تونستم ببینمتون ازدواجتون هم تبریک میگ
م
این کی بود منو از کجا میشناخت ؟ اصلا مگه کسی هست که منو نشناسه
با صدای قدم های پشت سرم برگشتم که جونگ کوک و جانگ شین رو دیدم
جونگ کوک اومد دستم رو گرفت و کشیدم پشتش
- شما اینجا چیکار میکنید ؟
مرده : اون قناری که پشتت قایم کردیش میتونه از پدرش هم خطرناک تر باشه بهتره بدیش به ما
دست جونگ کوک رو فشردم میترسیدم استرس داشتم..
- اون قناری که ازش حرف میزنی الان زن منه میفهمی..کدوم قانونی گفته میتونی سرت رو بندازی بیای تا زنه یه نفر رو ببری گمشو بیرون از اینجا همین الان [ داد ]
مرده : همه میدونن تو برای چی باهاش ازدواج کردی بالاخره مثل پدرش از شر اونم باید خلاص بشی و میشی
#تابع_قوانین_ویسگون
- ۱۸۶
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط