اعتماد عشق [ پارت ۲۲ [
از زبان مریلین :
مرد مسن ادامه داد
مرده : چه فرقی میکنه الان یا یه زمان دیگه بالاخره که کشته میشه جونگ کوک تو از همه ما عاقل تری میدونی که این دختر چقدر خطرناکه
من کجام خطرناک بود مگه چیکار کرده بودم..از حرفای سنگینی که میزدن قلبم به تپش افتاد راست میگفت قرار بود منم کشته بشم...من از مرگ نمیترسیدم از اینکه توسط کسی که الان دستم تو دستشه کشته بشم میترسیدم اگه همین کار رو میکرد چی ؟
دستم شُل شد که جونگ کوک نزاشت دستم از دستش لیز بخوره محکم چسبیدش و بلافاصله اسلحش رو درآورد و سمت مرد گرفت
- مگه کر شدین گمشید بیرون از خونم
مرد با حرص چشم ازمون گرفت و سوار ماشین شدن و گورشون رو گم کردن
- جانگ شین برو و نگهبان ها رو زیاد کن بقیه نگهبان ها هم برگردن سره پست های خودشون [ داد ]
دستم رو گذاشتم روی قلبم
جونگ کوک وقتی برگشت سمتم حس نگرانیش رو میتونستم بفهمم سرم رو انداختم پایین چون نمیخواستم اشکام رو ببینه
+ تو که منو نمیدی به اونا ؟ [ آروم ]
- به من نگاه کن مریلین
سرم رو آوردم بالا با انگشت شصتش اشکام رو پاک کرد
- نمیخوام تا موقعی که پیش منی اشکات رو هدر بدی دیگه واسه حرفای همچین حروم.زاده هایی گریه نکن فهمیدی؟
+ فهمیدم
چرا یه چیزی داشت از داخل میخوردم و من سعی داشتم قایمش کنم...من دوسش داشتم ؟ عاشق شده بودم ؟ یا فقط از سره سن کمی که داشتم یه حرفی میزدم
[ چند روز بعد ]
از زبان مریلین :
سره میز شام بودیم
- مریلین فردا شب به یه مهمونی دعوتیم هرچی لازم داری سفارش بده از طریق لپ تاپ
+ چه مهمونی هست ؟
جانگ شین : خب یه مهمونی معاملاتی هست حالا تو این چیزا رو ول کن زود غذات رو بخور برو سفارشات رو بده
جونگ کوک بلند شد و رفت بالا
+ ببینم چه مهمونیه ؟
تهیونگ : فکر کن کلی آدم که به خون تو و جونگ کوک تشنه هستن اونجان همین
+ ترسناکه؟
جانگ شین: نه بابا تهیونگ چرا میترسونیش نترس مریلین قراره کلی نگهبان همراهتون بیاد تازه جونگ کوک خودش حریف ۱۰۰ نفره اصلا نترس فقط حالش رو ببر
بهم چشمک زد اشتهام کور شد رفتم سمت لپ تاپ بازش کردم یه سایت آماده تو صفحه اصلی بود بازش کردم کلی لباس اینا داخلش بود جانگ شین و تهیونگ و خاله یو رو صدا زدم تا باهم انتخاب کنیم
گرده هم نشستیم لباس ها رو یکی یکی رد میکردم و اونا هم نظر میدادن اینقدر تمرکز کرده بودیم که متوجه حضور جونگ کوک نشدیم با صداش نگاش کردیم
- چخبره جلسه تشکیل دادین ؟
+ بیا تو هم اینجا بشین پیشم کمک کن انتخاب کنم
نشست کنارم آخ چه استایلی داشت اصلا به لپ تاپ نگاه نمیکردم
- این خوبه به نظرم
تهیونگ : داداش میخوای دختره رو خفه کنی این چیه همه جاش بستس که
به صفحه لپ تاپ نگاه کردم
+ این چیه ؟
- همین خیلیم خوبه
+ چرا سفارش دادی
بلند شد
- لباس با من بود بقیه رو خودت انتخاب کن
رفت
+ الان میبینیم
باز ترین لباسی که توی سایت بود رو سفارش دادم
جانگ شین : از جونت سیر شدی ؟
خ.و: دختر این چیه سفارش دادی
+ فردا میبینیم
#تابع_قوانین_ویسگون
مرد مسن ادامه داد
مرده : چه فرقی میکنه الان یا یه زمان دیگه بالاخره که کشته میشه جونگ کوک تو از همه ما عاقل تری میدونی که این دختر چقدر خطرناکه
من کجام خطرناک بود مگه چیکار کرده بودم..از حرفای سنگینی که میزدن قلبم به تپش افتاد راست میگفت قرار بود منم کشته بشم...من از مرگ نمیترسیدم از اینکه توسط کسی که الان دستم تو دستشه کشته بشم میترسیدم اگه همین کار رو میکرد چی ؟
دستم شُل شد که جونگ کوک نزاشت دستم از دستش لیز بخوره محکم چسبیدش و بلافاصله اسلحش رو درآورد و سمت مرد گرفت
- مگه کر شدین گمشید بیرون از خونم
مرد با حرص چشم ازمون گرفت و سوار ماشین شدن و گورشون رو گم کردن
- جانگ شین برو و نگهبان ها رو زیاد کن بقیه نگهبان ها هم برگردن سره پست های خودشون [ داد ]
دستم رو گذاشتم روی قلبم
جونگ کوک وقتی برگشت سمتم حس نگرانیش رو میتونستم بفهمم سرم رو انداختم پایین چون نمیخواستم اشکام رو ببینه
+ تو که منو نمیدی به اونا ؟ [ آروم ]
- به من نگاه کن مریلین
سرم رو آوردم بالا با انگشت شصتش اشکام رو پاک کرد
- نمیخوام تا موقعی که پیش منی اشکات رو هدر بدی دیگه واسه حرفای همچین حروم.زاده هایی گریه نکن فهمیدی؟
+ فهمیدم
چرا یه چیزی داشت از داخل میخوردم و من سعی داشتم قایمش کنم...من دوسش داشتم ؟ عاشق شده بودم ؟ یا فقط از سره سن کمی که داشتم یه حرفی میزدم
[ چند روز بعد ]
از زبان مریلین :
سره میز شام بودیم
- مریلین فردا شب به یه مهمونی دعوتیم هرچی لازم داری سفارش بده از طریق لپ تاپ
+ چه مهمونی هست ؟
جانگ شین : خب یه مهمونی معاملاتی هست حالا تو این چیزا رو ول کن زود غذات رو بخور برو سفارشات رو بده
جونگ کوک بلند شد و رفت بالا
+ ببینم چه مهمونیه ؟
تهیونگ : فکر کن کلی آدم که به خون تو و جونگ کوک تشنه هستن اونجان همین
+ ترسناکه؟
جانگ شین: نه بابا تهیونگ چرا میترسونیش نترس مریلین قراره کلی نگهبان همراهتون بیاد تازه جونگ کوک خودش حریف ۱۰۰ نفره اصلا نترس فقط حالش رو ببر
بهم چشمک زد اشتهام کور شد رفتم سمت لپ تاپ بازش کردم یه سایت آماده تو صفحه اصلی بود بازش کردم کلی لباس اینا داخلش بود جانگ شین و تهیونگ و خاله یو رو صدا زدم تا باهم انتخاب کنیم
گرده هم نشستیم لباس ها رو یکی یکی رد میکردم و اونا هم نظر میدادن اینقدر تمرکز کرده بودیم که متوجه حضور جونگ کوک نشدیم با صداش نگاش کردیم
- چخبره جلسه تشکیل دادین ؟
+ بیا تو هم اینجا بشین پیشم کمک کن انتخاب کنم
نشست کنارم آخ چه استایلی داشت اصلا به لپ تاپ نگاه نمیکردم
- این خوبه به نظرم
تهیونگ : داداش میخوای دختره رو خفه کنی این چیه همه جاش بستس که
به صفحه لپ تاپ نگاه کردم
+ این چیه ؟
- همین خیلیم خوبه
+ چرا سفارش دادی
بلند شد
- لباس با من بود بقیه رو خودت انتخاب کن
رفت
+ الان میبینیم
باز ترین لباسی که توی سایت بود رو سفارش دادم
جانگ شین : از جونت سیر شدی ؟
خ.و: دختر این چیه سفارش دادی
+ فردا میبینیم
#تابع_قوانین_ویسگون
- ۲۳۷
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط