اعتماد عشق [ پارت ۲۰ ]
از زبان مریلین :
توی سالن اصلی که نبود از خاله یو پرسیدم که گفت باغ پشتیه منم سریع خودمو رسوندم اونجا وایستاد بود کنار استخر اون دفعه که لو رفتم اما ایندفعه هواسم هست با سرعت دویدم سمتش تا هولش بدم که جا خالی داد و از مچ دستم گرفت اگر ولم میکرد میوفتادم تو آب
-دختر خوب یکم اون عقل فندقیت رو کار بده من با هزار تا چشم همه جا رو می پایم چه برسه به تو
چشمام رو چرخوندم و به پشتم نگاه کردم
+ ولم نکنیااا جونگ کوک
- کسی جرات میکنه سره من شیطونی کنه باید ول بشه
ولم کرد افتادم تو آب اما بازی و شیطونی های من هنوز تموم نشده بود الکی دست و پا زدم که مثلاً شنا بلد نیستم کمک خواستم
خنده تو گلویی کرد
- بچه این چیزا رو من اثر نداره زود بیا بیرون سرما نخوری
+ آهای کجا میری صبر کن ببینم با تو هستم
رفت و اصلا توجهی بهم نکرد همونطور خیس از آب در اومدم باد شدیدی وزید که قدم هام سریع تر شدن سمت عمارت...
خاله یو با دیدنم فوراً اومد سمتم
خ.و: چت شده تو
با لرز نگاش کردم
خ.و: اوفففف آخه دختر من از دست تو چیکار کنم من
از دستم گرفت و بردم طبقه بالا موهام رو خشک کرد منم لباسام رو عوض کردم رفتم زیر پتو تا نهار همینطور موندم تا موقع نهار خاله یو واسم سوپ درست کرد و با زور داد به خوردم به شدت از سوپ متنفر بودم
با فین فین گفتم :
+ خاله یو...ممنونم
خ.و : سرما خوردی ها از صدای تو دماغیت معلومه
من میکشمت جئون خان
+ همش تقصیره اون جونگ کوک لعنتیه
خ.و : مریلین این چه حرفیه تو شیطونیت گرفته رییس چیکار کنه
+ رییس رییس رییس بسه دیگه اییشش یه تحفهای هم باشه
خاله یو چشم غوره ای نصیبم کرد و رفت بیرون از اتاق
رفتم زیر پتو گرفتم خوابیدم
[ شب ]
از زبان جونگ کوک:
از در وارد شدم خونه ساکت بود خاله یو کتم رو گرفت طاقت نیاوردم
- مریلین کجاست ؟
خ.و : رییس بعد از ظهر که از استخر در اومد رفته تو اتاقش تا الان
- خیلی خب
رفتم طبقه بالا از جلوی دره اتاقش رد میشدم که به سرم زد یه سری بهش بزنم در رو باز کردم خواب بود ولی صورتش پر عرق بود
دستم رو گذاشتم روی پیشونیش تب داشت پتو رو از روش کنار زدم و دست و پاهاش رو چک کردم تب داشت واقعاً صبح نباید تو آب ولش میکردم...
من که نمیدونستم باید چیکار کنم زنگ زدم به تهیونگ گفت تا بیاد با حوله آب سرد سعی کنم بدنش رو سرد کنم
آستین هام رو دادم بالا عرق صورت و گردنش رو پاک میکردم کی فکرش رو میکرد یه روز همچین کاری کنم
یکم تکون خورد و همون طور توی خواب آروم گفت :
+ بابام..نه..اون زندس
وقتی کلمه بابا رو از دهنش شنیدم دستم از حرکت وایستاد به صورتش که از خوابی که داشت میدید جمع شده بود خیره شدم...اگر میفهمید من باعث مرگ پدرشم چی ؟ همین یه ذره تحمل موندنش رو از یاد میبرد...
بلند شدم که دستم رو گرفت...بازم مانعم شد
از زبان مریلین :
چشمام سخت از گرما باز میشد اما وقتی بازشون کردم دست جونگ کوک رو گرفته بودم...سردرد داشتم اما برای اینکه نره
+ لطفاً..بمون کنارم
جمله رو گفتم و چشمام بستم...
#تابع_قوانین_ویسگون
توی سالن اصلی که نبود از خاله یو پرسیدم که گفت باغ پشتیه منم سریع خودمو رسوندم اونجا وایستاد بود کنار استخر اون دفعه که لو رفتم اما ایندفعه هواسم هست با سرعت دویدم سمتش تا هولش بدم که جا خالی داد و از مچ دستم گرفت اگر ولم میکرد میوفتادم تو آب
-دختر خوب یکم اون عقل فندقیت رو کار بده من با هزار تا چشم همه جا رو می پایم چه برسه به تو
چشمام رو چرخوندم و به پشتم نگاه کردم
+ ولم نکنیااا جونگ کوک
- کسی جرات میکنه سره من شیطونی کنه باید ول بشه
ولم کرد افتادم تو آب اما بازی و شیطونی های من هنوز تموم نشده بود الکی دست و پا زدم که مثلاً شنا بلد نیستم کمک خواستم
خنده تو گلویی کرد
- بچه این چیزا رو من اثر نداره زود بیا بیرون سرما نخوری
+ آهای کجا میری صبر کن ببینم با تو هستم
رفت و اصلا توجهی بهم نکرد همونطور خیس از آب در اومدم باد شدیدی وزید که قدم هام سریع تر شدن سمت عمارت...
خاله یو با دیدنم فوراً اومد سمتم
خ.و: چت شده تو
با لرز نگاش کردم
خ.و: اوفففف آخه دختر من از دست تو چیکار کنم من
از دستم گرفت و بردم طبقه بالا موهام رو خشک کرد منم لباسام رو عوض کردم رفتم زیر پتو تا نهار همینطور موندم تا موقع نهار خاله یو واسم سوپ درست کرد و با زور داد به خوردم به شدت از سوپ متنفر بودم
با فین فین گفتم :
+ خاله یو...ممنونم
خ.و : سرما خوردی ها از صدای تو دماغیت معلومه
من میکشمت جئون خان
+ همش تقصیره اون جونگ کوک لعنتیه
خ.و : مریلین این چه حرفیه تو شیطونیت گرفته رییس چیکار کنه
+ رییس رییس رییس بسه دیگه اییشش یه تحفهای هم باشه
خاله یو چشم غوره ای نصیبم کرد و رفت بیرون از اتاق
رفتم زیر پتو گرفتم خوابیدم
[ شب ]
از زبان جونگ کوک:
از در وارد شدم خونه ساکت بود خاله یو کتم رو گرفت طاقت نیاوردم
- مریلین کجاست ؟
خ.و : رییس بعد از ظهر که از استخر در اومد رفته تو اتاقش تا الان
- خیلی خب
رفتم طبقه بالا از جلوی دره اتاقش رد میشدم که به سرم زد یه سری بهش بزنم در رو باز کردم خواب بود ولی صورتش پر عرق بود
دستم رو گذاشتم روی پیشونیش تب داشت پتو رو از روش کنار زدم و دست و پاهاش رو چک کردم تب داشت واقعاً صبح نباید تو آب ولش میکردم...
من که نمیدونستم باید چیکار کنم زنگ زدم به تهیونگ گفت تا بیاد با حوله آب سرد سعی کنم بدنش رو سرد کنم
آستین هام رو دادم بالا عرق صورت و گردنش رو پاک میکردم کی فکرش رو میکرد یه روز همچین کاری کنم
یکم تکون خورد و همون طور توی خواب آروم گفت :
+ بابام..نه..اون زندس
وقتی کلمه بابا رو از دهنش شنیدم دستم از حرکت وایستاد به صورتش که از خوابی که داشت میدید جمع شده بود خیره شدم...اگر میفهمید من باعث مرگ پدرشم چی ؟ همین یه ذره تحمل موندنش رو از یاد میبرد...
بلند شدم که دستم رو گرفت...بازم مانعم شد
از زبان مریلین :
چشمام سخت از گرما باز میشد اما وقتی بازشون کردم دست جونگ کوک رو گرفته بودم...سردرد داشتم اما برای اینکه نره
+ لطفاً..بمون کنارم
جمله رو گفتم و چشمام بستم...
#تابع_قوانین_ویسگون
- ۱.۱k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط