اعتماد عشق [ پارت ۱۱ ]
چند ساعت بعد
از زبان مریلین :
چشمام رو باز کردم چندبار پلک زدم که متوجه شدم تو اتاقم هستم چطوری اومدم اینجا ؟
نشستم روی تخت و موهام رو دادم پشت گوشم از تخت اومدم پایین از اتاق خارج شدم...
فکر کنم جونگ کوک اومده چون دیگه شب رفتم پایین خاله یو داشت میز رو میچید...
+ خاله یو
با ترس برگشت سمتم آروم خندیدم
+ وای ببخشید نمیخواستم بترسونمت
خ.و : از دست تو دختر
یه کِشِشی به بدنم دادم و نسبتاً بلند گفتم :
+ خب الان برم کجا ها رو سَرَک بکشم ها راستی اون دیو کجاست
ج. و: عه این چه حرفیه مریلین
+ چرا همتون ازش میترسین آخه منو ببینید یکم یاد بگیرید همش ۱۶ سالمه ها ولی عین گربه ها پرو هستم از اون جونگ کوک هم با ابرو های اخمی با اون بدن آهنی و لحن ترسناکش..
با اشاره های خاله یو به پشتم حرفم نصفه موند
+ شنیدی دیگه
خاله یو خندش رو خورد و رفت سمت آشپزخونه اومد نزدیکم
- خب داشتی میگفتی خانم کیم
+ چی...چی میگفتم ؟
نمیدونم این چه حسی بود ترس.. ضعیف بودن قلبم تند تند میکوبید تو سینم
+ من..چیزه...
چشماش نزاشت حرفم رو کامل کنم
- خب میشنوم..
+ میخوام برم بیرون میزاری ؟
- نه
+ یعنی چی نه من که نمیتونم از صبح تا شب بشینم اینجا من بعضی لوازم احتیاج دارم که خودم باید بخرمشون
نشست سره میز
- منم نمیزارم بری بیرون همین که هست
توی همین حین جانگ شین اومد بدون توجه به حضورش گفتم :
+ منم میخوام برم بیرون همین که هست
- از این بچه بازیا دست بردار و بشین غذات رو بخور
+ من میخوام برم بیرون تا جواب مثبت هم نشنوم تکون نمیخور...
- بهت گفتم بشین و غذات رو بخور چرا باید یه حرف رو صدبار برات تکرار کنم [ داد ]
سرم داد زد..بازم ؟ چرا نسبت به هر کارش حساس شده بودم دوست داشتم یه جواب سر سنگین بدم اما زبونم از ترس صداش قفل کرده بود.
رفتم سمت پله ها اسمم رو صدا کرد اما برنگشتم
[ فردا ]
از زبان مریلین : حوصله شیطونی کردن نداشتم انرژیم رو گرفته بود...به هدف دوره خودم میچرخیدم که دره اتاقم باز شد جانگ شین بود اومد داخل
+ چیه ؟ چی میخوای؟
جانگ شین : جونگ کوک گفت میزاره بری بیرون
خودمم تعجب کردم
+ یسسس
جانگ شین : اما با نگهبان ها باید بریم تازه منم همراهت میام
+ الان کجاست برم تشکر کنم ازش
جانگ شین : داشت میرفت برو شاید بهش رسیدی
بدو بدو رفتم پایین خاله یو در رو بست بلافاصله باز کردم در و دیدم داره میره بلند صداش کردم
+ جونگکوک... جونگکوک [ داد ]
برگشت سمتم بدو بدو رفتم پریدم بغلش همه نگهبانا برگشتن تا این صحنه رو نبینن
از خودش جدام کرد
- چیه تا دیشب چنگول مینداختی
- اومدم تشکر
بعد به اطراف نگاه کردم
+ اینا چرا انگار برق گرفتشون برگشتن
صدای خنده های جانگ شین اومد
جانگ شین : اینا از ترس جونگ کوک موهاشون رو نمی خارَن
جونگ کوک براش چشم ابرویی اومد و بعدش رفت بی احساس ایششش
#تابع_قوانین_ویسگون
از زبان مریلین :
چشمام رو باز کردم چندبار پلک زدم که متوجه شدم تو اتاقم هستم چطوری اومدم اینجا ؟
نشستم روی تخت و موهام رو دادم پشت گوشم از تخت اومدم پایین از اتاق خارج شدم...
فکر کنم جونگ کوک اومده چون دیگه شب رفتم پایین خاله یو داشت میز رو میچید...
+ خاله یو
با ترس برگشت سمتم آروم خندیدم
+ وای ببخشید نمیخواستم بترسونمت
خ.و : از دست تو دختر
یه کِشِشی به بدنم دادم و نسبتاً بلند گفتم :
+ خب الان برم کجا ها رو سَرَک بکشم ها راستی اون دیو کجاست
ج. و: عه این چه حرفیه مریلین
+ چرا همتون ازش میترسین آخه منو ببینید یکم یاد بگیرید همش ۱۶ سالمه ها ولی عین گربه ها پرو هستم از اون جونگ کوک هم با ابرو های اخمی با اون بدن آهنی و لحن ترسناکش..
با اشاره های خاله یو به پشتم حرفم نصفه موند
+ شنیدی دیگه
خاله یو خندش رو خورد و رفت سمت آشپزخونه اومد نزدیکم
- خب داشتی میگفتی خانم کیم
+ چی...چی میگفتم ؟
نمیدونم این چه حسی بود ترس.. ضعیف بودن قلبم تند تند میکوبید تو سینم
+ من..چیزه...
چشماش نزاشت حرفم رو کامل کنم
- خب میشنوم..
+ میخوام برم بیرون میزاری ؟
- نه
+ یعنی چی نه من که نمیتونم از صبح تا شب بشینم اینجا من بعضی لوازم احتیاج دارم که خودم باید بخرمشون
نشست سره میز
- منم نمیزارم بری بیرون همین که هست
توی همین حین جانگ شین اومد بدون توجه به حضورش گفتم :
+ منم میخوام برم بیرون همین که هست
- از این بچه بازیا دست بردار و بشین غذات رو بخور
+ من میخوام برم بیرون تا جواب مثبت هم نشنوم تکون نمیخور...
- بهت گفتم بشین و غذات رو بخور چرا باید یه حرف رو صدبار برات تکرار کنم [ داد ]
سرم داد زد..بازم ؟ چرا نسبت به هر کارش حساس شده بودم دوست داشتم یه جواب سر سنگین بدم اما زبونم از ترس صداش قفل کرده بود.
رفتم سمت پله ها اسمم رو صدا کرد اما برنگشتم
[ فردا ]
از زبان مریلین : حوصله شیطونی کردن نداشتم انرژیم رو گرفته بود...به هدف دوره خودم میچرخیدم که دره اتاقم باز شد جانگ شین بود اومد داخل
+ چیه ؟ چی میخوای؟
جانگ شین : جونگ کوک گفت میزاره بری بیرون
خودمم تعجب کردم
+ یسسس
جانگ شین : اما با نگهبان ها باید بریم تازه منم همراهت میام
+ الان کجاست برم تشکر کنم ازش
جانگ شین : داشت میرفت برو شاید بهش رسیدی
بدو بدو رفتم پایین خاله یو در رو بست بلافاصله باز کردم در و دیدم داره میره بلند صداش کردم
+ جونگکوک... جونگکوک [ داد ]
برگشت سمتم بدو بدو رفتم پریدم بغلش همه نگهبانا برگشتن تا این صحنه رو نبینن
از خودش جدام کرد
- چیه تا دیشب چنگول مینداختی
- اومدم تشکر
بعد به اطراف نگاه کردم
+ اینا چرا انگار برق گرفتشون برگشتن
صدای خنده های جانگ شین اومد
جانگ شین : اینا از ترس جونگ کوک موهاشون رو نمی خارَن
جونگ کوک براش چشم ابرویی اومد و بعدش رفت بی احساس ایششش
#تابع_قوانین_ویسگون
- ۱.۴k
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط