نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:61
بعد از برگشتن به هتل، همه خسته بودن، ولی ناری مثل همیشه هنوز انرژی داشت.
«بچهها! شام سفارش بدیم؟»
یورین سریع گفت:
«من پیتزا میخوام.»
سوهیون خندید.
«تو همیشه پیتزا میخوای.»
ناری گفت:
«چون هیچوقت خستهکننده نیست.»
چند دقیقه بعد، چند جعبه پیتزا و چند همبرگر روی میز چیده شده بود.
همه دور میز نشسته بودن و مشغول غذا خوردن بودن.
ا/ت یه تکه پیتزا برداشت و همون موقع چشمش افتاد به یه همبرگر که کنار جونگکوک بود.
با شیطنت پرسید:
«این همبرگر برا کیه؟»
جونگکوک بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
«من.»
ا/ت خیلی خونسرد دستش رو دراز کرد، همبرگر رو برداشت و گفت:
«دیگه برا منه.»
جونگکوک چند ثانیه فقط به دست ا/ت نگاه کرد.
بعد سرش رو بالا آورد.
«چی؟»
ا/ت خندید.
«شنیدی دیگه.»
و قبل از اینکه جونگکوک چیزی بگه، از جاش بلند شد و دوید سمت در.
جونگکوک سریع از جاش بلند شد.
«ا/ت! برگرد اینجا!»
یورین از خنده زد روی میز.
«فرار کن ا/ت!»
ا/ت توی راهرو دوید.
«نمیگیرتم!»
جونگکوک هم دنبالش افتاد.
«همبرگر منو پس بده!»
«دیگه مال منه!»
«تو دزدیدی!»
«من فقط مالکیتشو تغییر دادم!»
صدای خندهی ا/ت توی راهرو پیچیده بود.
جونگکوک بالاخره بهش نزدیک شد.
ا/ت برگشت و همبرگر رو بالا گرفت.
«بیا بگیرش!»
جونگکوک گفت:
«الان میگیرمت.»
ا/ت دوباره دوید.
چند متر جلوتر، جونگکوک بالاخره جلوی راهش قرار گرفت.
ا/ت ایستاد.
«نزدیک نیا.»
جونگکوک نفسش رو بیرون داد.
«همبرگرمو بده.»
«نه.»
«ا/ت.»
«جونگکوک.»
«پسش بده.»
ا/ت چند لحظه بهش نگاه کرد.
بعد با لبخند گفت:
«باشه.»
همبرگر رو جلو آورد.
جونگکوک سریع گرفتش.
«بالاخره!»
ا/ت با خنده گفت:
«فکر کردی تموم شد؟»
جونگکوک با شک نگاهش کرد.
«چی کار میخوای بکنی؟»
ا/ت برگشت سمت میز غذا.
چند تکه پیتزا برداشت و روی هم گذاشت.
جونگکوک از دور نگاهش کرد.
«داری چی کار میکنی؟»
ا/ت با خونسردی جواب داد:
«هیچی.»
بعد چند تکه پیتزا رو سریع خورد و با لبخند گفت:
«تو همبرگرتو بخور، پیتزاها دهنی شدن!»
جونگکوک چند ثانیه خشکش زد.
«تو واقعاً...»
ا/ت زد زیر خنده.
«چی؟»
جونگکوک سرش رو تکون داد.
«غیرقابل تحملی.»
ا/ت با افتخار گفت:
«میدونم.»
جونگکوک همبرگرش رو بالا آورد.
«حداقل من غذامو پس گرفتم.»
ا/ت لبخند زد.
«ولی من برنده شدم.»
«کجاش؟»
«اعصابتو خرد کردم.»
جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد.
بعد خندید.
«این دیگه ورزشه برات.»
از داخل اتاق صدای یورین اومد:
«شما دوتا! شام خوردین یا هنوز دارین جنگ میکنین؟»
ا/ت و جونگکوک همزمان جواب دادن:
«جنگ!»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد هر دو به هم نگاه کردن.
ا/ت خندید.
جونگکوک هم خندید.
و دوباره همراه هم وارد اتاق شدن، در حالی که بقیه هنوز از خنده داشتن بهشون نگاه میکردن.
ادامه دارد...
Part:61
بعد از برگشتن به هتل، همه خسته بودن، ولی ناری مثل همیشه هنوز انرژی داشت.
«بچهها! شام سفارش بدیم؟»
یورین سریع گفت:
«من پیتزا میخوام.»
سوهیون خندید.
«تو همیشه پیتزا میخوای.»
ناری گفت:
«چون هیچوقت خستهکننده نیست.»
چند دقیقه بعد، چند جعبه پیتزا و چند همبرگر روی میز چیده شده بود.
همه دور میز نشسته بودن و مشغول غذا خوردن بودن.
ا/ت یه تکه پیتزا برداشت و همون موقع چشمش افتاد به یه همبرگر که کنار جونگکوک بود.
با شیطنت پرسید:
«این همبرگر برا کیه؟»
جونگکوک بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
«من.»
ا/ت خیلی خونسرد دستش رو دراز کرد، همبرگر رو برداشت و گفت:
«دیگه برا منه.»
جونگکوک چند ثانیه فقط به دست ا/ت نگاه کرد.
بعد سرش رو بالا آورد.
«چی؟»
ا/ت خندید.
«شنیدی دیگه.»
و قبل از اینکه جونگکوک چیزی بگه، از جاش بلند شد و دوید سمت در.
جونگکوک سریع از جاش بلند شد.
«ا/ت! برگرد اینجا!»
یورین از خنده زد روی میز.
«فرار کن ا/ت!»
ا/ت توی راهرو دوید.
«نمیگیرتم!»
جونگکوک هم دنبالش افتاد.
«همبرگر منو پس بده!»
«دیگه مال منه!»
«تو دزدیدی!»
«من فقط مالکیتشو تغییر دادم!»
صدای خندهی ا/ت توی راهرو پیچیده بود.
جونگکوک بالاخره بهش نزدیک شد.
ا/ت برگشت و همبرگر رو بالا گرفت.
«بیا بگیرش!»
جونگکوک گفت:
«الان میگیرمت.»
ا/ت دوباره دوید.
چند متر جلوتر، جونگکوک بالاخره جلوی راهش قرار گرفت.
ا/ت ایستاد.
«نزدیک نیا.»
جونگکوک نفسش رو بیرون داد.
«همبرگرمو بده.»
«نه.»
«ا/ت.»
«جونگکوک.»
«پسش بده.»
ا/ت چند لحظه بهش نگاه کرد.
بعد با لبخند گفت:
«باشه.»
همبرگر رو جلو آورد.
جونگکوک سریع گرفتش.
«بالاخره!»
ا/ت با خنده گفت:
«فکر کردی تموم شد؟»
جونگکوک با شک نگاهش کرد.
«چی کار میخوای بکنی؟»
ا/ت برگشت سمت میز غذا.
چند تکه پیتزا برداشت و روی هم گذاشت.
جونگکوک از دور نگاهش کرد.
«داری چی کار میکنی؟»
ا/ت با خونسردی جواب داد:
«هیچی.»
بعد چند تکه پیتزا رو سریع خورد و با لبخند گفت:
«تو همبرگرتو بخور، پیتزاها دهنی شدن!»
جونگکوک چند ثانیه خشکش زد.
«تو واقعاً...»
ا/ت زد زیر خنده.
«چی؟»
جونگکوک سرش رو تکون داد.
«غیرقابل تحملی.»
ا/ت با افتخار گفت:
«میدونم.»
جونگکوک همبرگرش رو بالا آورد.
«حداقل من غذامو پس گرفتم.»
ا/ت لبخند زد.
«ولی من برنده شدم.»
«کجاش؟»
«اعصابتو خرد کردم.»
جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد.
بعد خندید.
«این دیگه ورزشه برات.»
از داخل اتاق صدای یورین اومد:
«شما دوتا! شام خوردین یا هنوز دارین جنگ میکنین؟»
ا/ت و جونگکوک همزمان جواب دادن:
«جنگ!»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد هر دو به هم نگاه کردن.
ا/ت خندید.
جونگکوک هم خندید.
و دوباره همراه هم وارد اتاق شدن، در حالی که بقیه هنوز از خنده داشتن بهشون نگاه میکردن.
ادامه دارد...
- ۴۷۷
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط