روزی فکر میکردم دنیا جای قشنگی است اما حالا میفهمم که

روزی فکر می‌کردم دنیا جایِ قشنگی است، اما حالا می‌فهمم که زیبایی، فقط دروغِ بزرگی بود که برای تحملِ این شکنجه‌گاه به ما فروختند. خشم، تمامِ سلول‌هایم را تسخیر کرده است؛ نه آن خشمی که دست به یقه می‌شود، بلکه خشمی که از درون ریشه می‌دواند و هر چه سبز بود را می‌سوزاند. من دیگر در چهره‌ی هیچ‌کسی، نوری نمی‌بینم. همه چیز خاکستری، کدر و زشت است. آدم‌ها شبیه به حفره‌های خالی هستند که فقط می‌خواهند خلاءِ خودشان را با تکه‌ای از روحِ تو پر کنند. من درِ این مغازه را برای همیشه بسته‌ام.
دیدگاه ها (۷)

«گاهی رنج، دیگر یک حس نیست؛ یک هویت است. به نقطه‌ای می‌رسی ک...

خستگیِ من از آن جنس نیست که با چند ساعت خواب یا یک فنجان چای...

عشق، اولین قربانیِ سفره‌های خالی است. در دنیایی که همه چیز ر...

آدمِ “هَول”، تشنه‌ای است که به هر سرابی چنگ می‌زند و در نهای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط