گاهی رنج دیگر یک حس نیست یک هویت است به نقطهای میرس
«گاهی رنج، دیگر یک حس نیست؛ یک هویت است. به نقطهای میرسی که انگار سلول به سلولِ تنت از “ادامه دادن” استعفا دادهاند. وقتی هر طلوع، نه نویدِ یک شروع، که آغازِ یک شکنجهی تکراری است، ذهن در جستجویِ آن “نقطهی پایان” میگردد؛ نقطهای که بعد از آن، دیگر نه صدایی باشد، نه تکلیفی و نه دردی.
این خستگی، فراتر از جسم است؛ روحی است که در انفرادیِ ناامیدی حبس شده و دیوارهایش هر روز تنگتر میشوند. در این لحظات، “خلاص شدن” دیگر ترسناک نیست، بلکه شبیه به آغوشی سرد اما آرام به نظر میرسد. انگار که زندگی، جادهای بنبست است و تو، خستهتر از آنی که به عقب برگردی و ناامیدتر از آنی که به دیوار پیشِ رویت خیره بمانی.
این خستگی، فراتر از جسم است؛ روحی است که در انفرادیِ ناامیدی حبس شده و دیوارهایش هر روز تنگتر میشوند. در این لحظات، “خلاص شدن” دیگر ترسناک نیست، بلکه شبیه به آغوشی سرد اما آرام به نظر میرسد. انگار که زندگی، جادهای بنبست است و تو، خستهتر از آنی که به عقب برگردی و ناامیدتر از آنی که به دیوار پیشِ رویت خیره بمانی.
- ۳۶.۲k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط