نام رمان :بوی خون عطر عشق
پارت 14
ا/ت عصبی شد
<<من از بازی های نصف نیمه خسته شدم>>
تیهونگ برگشت
<<پس یک سوال ازت دارم>>
<<چی>>
تیهونگ چند قدم جلو آمد
<<اون شب.. قبل از اینکه منو ببینی..>>
مکث کرد
<<کسی دیگه ام رو دیدی>>
ا/ت فکر کرد
بارون
ساختمون متروکه
ماموران
و بعد... چهری مردی که برای لحظه ای از پشت ساختمون رد شد ا/ت آرام گفت
<<اره>>
تیهونگ فوری جدی شد
<<کی؟ >>
ا/ت جواب داد
<<یه مرد >>
<<چه شکلی بود>>
ا/ت چشم ها شو بست تا بهتر به خاطر بیاره
<<صورتشو ندیدم... ولی یه چیزی رو یادمه>>
تیهونگ منتظر ماند ا/ت آرام گفت
<<بوی عطرش.. خیلی تلخ بود>>
تیهونگ همون لحظه فهمید اون برگشته و گوشی اش را برداشت شماره رو گرفت
<<همه افراد را جمع کن>>
ا/ت پرسید
<<چی شده>>
تیهونگ نگاهش کرد این بار واقعا نگران به نظر میرسید
<<اون همون شب اول اینجا بود>>
ا/ت خشکش زد تهیونگ ادامه داد
<<و حالا میدونه تو چی دیدی>>
در همان لحظه تلفن ا/ت زنگ خورد پیام ناشناس پیام جدید
<<بالاخره بادت اومد منو دیدی >>
ا/ت به صفحه خیره شد پیام دوم اومد
<<حالا نوبت تو هست منو پیدا کنی >>
تیهونگ گوشی رو از دستش گرفت و پیام را خوند چهره اش یک لحظه تغییر کرد
<<جواب این شماره نده>>
ا/ت گفت
<<چرا؟ >>
تیهونگ بدون اینکه نگاهش کن شماره برسی کرد
<<چون میخواد بفهمه کجایی>>
ا/ت اخم کرد
<<از کجا میدونی >>
<<چون این اولین بار نیست >>
ا/ت ساکت شد تیهونگ شمار رو برای یکی از افرادش فرستاد
<<ردش رو بزن>>
تیهونگ چند ثانیه سکوت کرد
<<اره... کی؟.. سال ها پیش>>
ا/ت جلوتر رفت
<<چی بینتون بوده >>
تیهونگ نگاهش را به او دوخت
<<دوست >>
تیهونگ لبخند زد
<<اون موقعه فکر میکردم دوسته>>
مکث کرد
<<تا وقتی فهمیدم آدمی که کنارم ایستاده از دشمن هام بدتر هست>>
ا/ت آرام پرسید
<<اسمش چیه؟ >>
تیهونگ جواب نداد
_________________
اومیدوارم دوست داشته باشین 💞
ا/ت عصبی شد
<<من از بازی های نصف نیمه خسته شدم>>
تیهونگ برگشت
<<پس یک سوال ازت دارم>>
<<چی>>
تیهونگ چند قدم جلو آمد
<<اون شب.. قبل از اینکه منو ببینی..>>
مکث کرد
<<کسی دیگه ام رو دیدی>>
ا/ت فکر کرد
بارون
ساختمون متروکه
ماموران
و بعد... چهری مردی که برای لحظه ای از پشت ساختمون رد شد ا/ت آرام گفت
<<اره>>
تیهونگ فوری جدی شد
<<کی؟ >>
ا/ت جواب داد
<<یه مرد >>
<<چه شکلی بود>>
ا/ت چشم ها شو بست تا بهتر به خاطر بیاره
<<صورتشو ندیدم... ولی یه چیزی رو یادمه>>
تیهونگ منتظر ماند ا/ت آرام گفت
<<بوی عطرش.. خیلی تلخ بود>>
تیهونگ همون لحظه فهمید اون برگشته و گوشی اش را برداشت شماره رو گرفت
<<همه افراد را جمع کن>>
ا/ت پرسید
<<چی شده>>
تیهونگ نگاهش کرد این بار واقعا نگران به نظر میرسید
<<اون همون شب اول اینجا بود>>
ا/ت خشکش زد تهیونگ ادامه داد
<<و حالا میدونه تو چی دیدی>>
در همان لحظه تلفن ا/ت زنگ خورد پیام ناشناس پیام جدید
<<بالاخره بادت اومد منو دیدی >>
ا/ت به صفحه خیره شد پیام دوم اومد
<<حالا نوبت تو هست منو پیدا کنی >>
تیهونگ گوشی رو از دستش گرفت و پیام را خوند چهره اش یک لحظه تغییر کرد
<<جواب این شماره نده>>
ا/ت گفت
<<چرا؟ >>
تیهونگ بدون اینکه نگاهش کن شماره برسی کرد
<<چون میخواد بفهمه کجایی>>
ا/ت اخم کرد
<<از کجا میدونی >>
<<چون این اولین بار نیست >>
ا/ت ساکت شد تیهونگ شمار رو برای یکی از افرادش فرستاد
<<ردش رو بزن>>
تیهونگ چند ثانیه سکوت کرد
<<اره... کی؟.. سال ها پیش>>
ا/ت جلوتر رفت
<<چی بینتون بوده >>
تیهونگ نگاهش را به او دوخت
<<دوست >>
تیهونگ لبخند زد
<<اون موقعه فکر میکردم دوسته>>
مکث کرد
<<تا وقتی فهمیدم آدمی که کنارم ایستاده از دشمن هام بدتر هست>>
ا/ت آرام پرسید
<<اسمش چیه؟ >>
تیهونگ جواب نداد
_________________
اومیدوارم دوست داشته باشین 💞
- ۲۲۲
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط