نام رمان :بوی خون عطر عشق
پارت 12
________________
ا/ت قلبش فرو ریخت
<<طعمه کی>>
تیهونگ جواب نداد در عوض تلفنش را بیرون آورد پیامی روی صفحه ظاهر شده بود تیهونگ با دیدنش برای اولین بار فقط اعصبانی شد ا/ت پرسید
<<چی شده؟ >>
تیهونگ گوشی را به سمت او گرفت یک عکس روی صفحه بود عکس ا/ت همان لحظه ای که چند دقیقه پیش قبل وارد ساختمان شده بود زیر عکس فقط یک جمله نوشته شده بود
<<نفر پنجم آماده هست>>
ا/ت رنگش پرید آرام پرسید
<<نفر پنجم>>
تیهونگ گوشی را پایین آورد چشماش تاریک شده بود
<<یعنی نفر پنجم..... >>
نگاهش مستقیم به ا/ت دوخت
<<تو هستی>>
صدای تهیونگ در اتاق پیچید ا/ت چند ثانیه فقط به او نگاه میکرد
<<من.. من نفر پنجمم>>
تیهونگ جواب نداد همون سکوت کافی بود ا/ت قدمی عقب رفت
<<یعنی اون چهار نفر قبلی هم.... >>
تهیونگ حرفش را قطع کرد
<<قربان نبودن >>
ا/ت با تعجب نگاهش کرد
<<چی؟ >>
تهیونگ به عکس های روی میز اشاره کرد
<<اونا بخشی از زنجیره بودن >>
<<چه زنجیره ای >>
تیهونگ برای لحظه ای ساکت ماند بعد گفت
<<پنج نفر>>
ا/ت آرام تکرار کرد
<<پنج نفر >>
<<چهار نفر مردن>>
تیهونگ نگاهش را به او دوخت
<<نفر پنجم هنوز زندست >>
ا/ت احساس کرد نفسش سنگین شده
<<من چرا؟ >>
تیهونگ نزدیک شد
<<این چیزیه که باید بفهمیم>>
ا/ت تا اعصبانت گفت
<<تو خیلی چیزارو میدونی پس چرا نصفه نگه میداری >>
تهیونگ نگاهی سرد یه او انداخت
<<چون اگر همه چیزو بدونی ممکنه نتونم زنده نگهت دارم >>
<<شاید خودم بخوام تصمیم بگیرم>>
تیهونگ مکث کرد بعد ارام گفت
<<پس تصمیم بگیر>>
ا/ت با چشماش نگاه کرد
<<من از این پرونده کنار نمیکشم >>
لبخند بسیار کمرنگی روی لب های تهیونگ نشست
<<می دونستم>>
چند ساعت بعد ا/ت در اتاقی که تهیونگ برایش آماده کرده بود نشسته بود روی میز تمام پرونده های چهار قتل قرار داشت تیهونگ روبه رویش ایستاده بود ا/ت یکی از عکس هارا برداشت
<<یک چیزی مشکوک بین قربانی ها هست >>
تیهونگ نگاهش کرد
<<چی؟ >>
ا/ت عکس را کنار هم گذاشت
________________________
اومیدوارم دوست داشته باشید
حمایت یادتون نره ممنون.💜💞
________________
ا/ت قلبش فرو ریخت
<<طعمه کی>>
تیهونگ جواب نداد در عوض تلفنش را بیرون آورد پیامی روی صفحه ظاهر شده بود تیهونگ با دیدنش برای اولین بار فقط اعصبانی شد ا/ت پرسید
<<چی شده؟ >>
تیهونگ گوشی را به سمت او گرفت یک عکس روی صفحه بود عکس ا/ت همان لحظه ای که چند دقیقه پیش قبل وارد ساختمان شده بود زیر عکس فقط یک جمله نوشته شده بود
<<نفر پنجم آماده هست>>
ا/ت رنگش پرید آرام پرسید
<<نفر پنجم>>
تیهونگ گوشی را پایین آورد چشماش تاریک شده بود
<<یعنی نفر پنجم..... >>
نگاهش مستقیم به ا/ت دوخت
<<تو هستی>>
صدای تهیونگ در اتاق پیچید ا/ت چند ثانیه فقط به او نگاه میکرد
<<من.. من نفر پنجمم>>
تیهونگ جواب نداد همون سکوت کافی بود ا/ت قدمی عقب رفت
<<یعنی اون چهار نفر قبلی هم.... >>
تهیونگ حرفش را قطع کرد
<<قربان نبودن >>
ا/ت با تعجب نگاهش کرد
<<چی؟ >>
تهیونگ به عکس های روی میز اشاره کرد
<<اونا بخشی از زنجیره بودن >>
<<چه زنجیره ای >>
تیهونگ برای لحظه ای ساکت ماند بعد گفت
<<پنج نفر>>
ا/ت آرام تکرار کرد
<<پنج نفر >>
<<چهار نفر مردن>>
تیهونگ نگاهش را به او دوخت
<<نفر پنجم هنوز زندست >>
ا/ت احساس کرد نفسش سنگین شده
<<من چرا؟ >>
تیهونگ نزدیک شد
<<این چیزیه که باید بفهمیم>>
ا/ت تا اعصبانت گفت
<<تو خیلی چیزارو میدونی پس چرا نصفه نگه میداری >>
تهیونگ نگاهی سرد یه او انداخت
<<چون اگر همه چیزو بدونی ممکنه نتونم زنده نگهت دارم >>
<<شاید خودم بخوام تصمیم بگیرم>>
تیهونگ مکث کرد بعد ارام گفت
<<پس تصمیم بگیر>>
ا/ت با چشماش نگاه کرد
<<من از این پرونده کنار نمیکشم >>
لبخند بسیار کمرنگی روی لب های تهیونگ نشست
<<می دونستم>>
چند ساعت بعد ا/ت در اتاقی که تهیونگ برایش آماده کرده بود نشسته بود روی میز تمام پرونده های چهار قتل قرار داشت تیهونگ روبه رویش ایستاده بود ا/ت یکی از عکس هارا برداشت
<<یک چیزی مشکوک بین قربانی ها هست >>
تیهونگ نگاهش کرد
<<چی؟ >>
ا/ت عکس را کنار هم گذاشت
________________________
اومیدوارم دوست داشته باشید
حمایت یادتون نره ممنون.💜💞
- ۲۴۴
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط