نام: قرارداد نفرت

نام: قرارداد نفرت

Part:89

شب شده بود.

ا/ت روی تختش دراز کشیده بود و گوشی‌اش دستش بود.

چت جونگکوک هنوز باز بود.

چند لحظه به آخرین پیامش نگاه کرد.

«آره...»

بعد گوشی رو کنار گذاشت.

«چرا دارم این‌قدر به پیاماش فکر می‌کنم؟»

آن طرف شهر...

جونگکوک هم روی تختش نشسته بود.

گوشی دستش بود و چت ا/ت رو نگاه می‌کرد.

چند بار صفحه رو بالا و پایین کرد.

بعد زیر لب گفت:

«خب... دیگه چی بگم؟»

انگشتش روی صفحه حرکت کرد.

می‌خواست گوشی رو کنار بذاره که...

اشتباهی روی دکمه تماس زد.

صفحه ناگهان تغییر کرد.

در حال تماس با ا/ت...

چشم‌های جونگکوک گرد شد.

«نه!»

گوشی رو پرت نکرد، فقط با عجله روی تخت گذاشت.

بعد دوباره برداشت.

«قطعش کن! قطعش کن!»

اما تماس وصل شد.

جونگکوک خشکش زد.

«نه...»

همون لحظه از شدت دستپاچگی با کف دست زد روی صورت خودش.

«کاش گوشیم خورد میشد!»

بعد دستش رو گاز گرفت.

«وای،خراب کردم!»

دو قدم توی اتاق راه رفت.

بعد دوباره برگشت سمت تخت.

«چرا این لعنتی قطع نمیشههه...»

گوشی هنوز روی تماس بود.

جونگکوک خودش رو روی تخت انداخت.

بعد از جا پرید.

دوباره نشست.

دست‌هاشو به صورتش گرفت.

«خدایا ناموصا؟!»

گوشی رو نگاه کرد.

اسم ا/ت روی صفحه بود.

جونگکوک چشم‌هاشو بست.

«فقط قطع شو مادر به خطا!..»

همون لحظه صدای ا/ت از گوشی اومد:

«الو؟»

جونگکوک از جا پرید.

گوشی نزدیک بود از دستش بیفته.

چند ثانیه فقط به صفحه خیره موند.

ا/ت دوباره گفت:

«الو؟ جونگکوک؟»

جونگکوک سریع صاف نشست.

موهاشو مرتب کرد، گلویش رو صاف کرد و با صدایی کاملاً خونسرد گفت:

«الو.»

ا/ت چند ثانیه سکوت کرد.

«صدات چرا این‌طوریه؟»

جونگکوک با چشم‌های بسته جواب داد:

«هیچی.»

«مطمئنی؟»

«آره.»

«پس چرا نفس‌نفس می‌زنی؟»

جونگکوک به سقف نگاه کرد.

«ورزش کردم.»

ا/ت خندید.

«الان؟»

«آره.»

«روی تخت؟»

جونگکوک مکث کرد.

«خب روی تخت هم‌میشه.»

ا/ت زد زیر خنده.

«تو واقعاً عجیبی.»

جونگکوک با ناامیدی چشم‌هاشو بست.

«می‌دونم.»

چند ثانیه سکوت شد.

ا/ت پرسید:

«راستی... چرا زنگ زدی؟»

جونگکوک خشکش زد.

چند ثانیه چیزی نگفت.

«خب...»

مکث کرد.

«اشتباهی شد.»

ا/ت خندید.

«اشتباهی؟»

«آره.»

«چطور ممکنه آدم اشتباهی دقیقاً به یه نفر زنگ بزنه؟»

جونگکوک سریع گفت:

«میشه دیگه،غیر ممکن اما شدنیه به لطف گوشیم.»

ا/ت:

«گوشیت؟»

«آره.»

«پس گوشی‌ت خیلی به من علاقه داره.»

جونگکوک ساکت شد.

«...شاید.»

ا/ت برای چند لحظه چیزی نگفت.

بعد آروم پرسید:

«خوبی؟»

جونگکوک لبخند کوچیکی زد.

«آره. تو؟»

«منم خوبم.»

این بار سکوتشون عجیب نبود.

فقط آروم بود.

جونگکوک گفت:

«امروز چیکار کردی؟»

ا/ت شروع کرد درباره روزش حرف زدن.

جونگکوک هم گوش می‌داد و گاهی جواب کوتاهی می‌داد.

زمان گذشت.

هیچ‌کدوم متوجه نشدن چقدر طول کشیده.

تا اینکه ا/ت گفت:

«ساعت سه صبحه!.»

جونگکوک به ساعت نگاه کرد.

ا/ت خندید.

«پس چرا هنوز قطع نکردیم؟»

جونگکوک چند ثانیه ساکت موند.

بعد گفت:

«نمی‌دونم.»

ا/ت لبخند زد.

«منم.»

چند ثانیه سکوت.

جونگکوک آروم گفت:

«ا/ت...»

«هوم؟»

مکث کرد.

«هیچی.»

ا/ت خندید.

«بازم هیچی؟»

جونگکوک هم خندید.

«آره.»

چند لحظه بعد تماس قطع شد.

ا/ت گوشی رو روی سینه‌اش گذاشت و به سقف نگاه کرد.

لبخند کوچیکی روی صورتش بود.

آن طرف، جونگکوک هم گوشی رو کنار گذاشت.

به سقف خیره شد.

بعد زیر لب گفت:

«گوشی خودش زنگ زد...»

چند ثانیه سکوت.

«آره، حتماً.»

و برای اولین بار بعد از مدت‌ها، هر دو با لبخند خوابیدن.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

نام: قرارداد نفرتPart:88صبح روز بعد...جونگکوک با صدای زنگ گو...

نام: قرارداد نفرتPart:87چند دقیقه بعد، جونگکوک و تهیونگ دوبا...

نام: قرارداد نفرتPart:66نیمه‌شب شده بود.خونه کاملاً ساکت بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط