when you are his girl friend and you are angry with him..
when you are his girl friend and you are angry with him...........
وقتی دوست دخترش هستی و باهاش قهری ..........
سکوتِ میان شما، دیگر یک سکوت معمولی نیست؛ این سکوت، مثل یک موجود زنده، سنگین و خفقانآور است که تمام فضای اتاق را پر کرده و راه نفس کشیدن را بر شما میبندد. تهیونگ در سمت دیگر کاناپه نشسته، در حالی که کتاب یا گوشیاش در دست اوست، اما چشمانش
هیچچیز را نمیخوانند. او فقط به یک نقطه خیره شده، انگار که تمامِ تمرکز جهان در آن نقطه متمرکز شده باشد. هر بار که تو قدمی برمیداری یا حتی نفس عمیقی میکشی، متوجه لرزش خفیف شانههایش میشوی یا اینکه چطور با خشونتِ پنهانی، انگشتانش را روی لبهی شیء در دستش فشار میدهد.
او در دل، با تو در حال جنگ است؛ با آن حرفهای تلخی که زده شد و با آن غروری که مثل یک حصارِ آهنین، او را از تو جدا کرده است. او میخواهد بلند شود، بیاید و با تمامِ توان در آغوشت بگیرد و با بوسیدنِ اشکهای تو، تمام این فاصله را ذوب کند، اما در این لحظه، او اسیرِ "تصویرِ خودآگاهش" است. او میترسد اگر اولین کسی باشد که سکوت را میشکند، شکست خورده به نظر برسد. پس فقط در آن تاریکیِ سردِ غرور، به تو نگاه میکند؛ نگاهی که در نگاه اول سرد است، اما اگر کمی بیشتر خیره شوی، میبینی که در اعماق آن، یک التماسِ پنهان برای "بیا و مرا نجات بده" موج میزند.
کنارش میشینی و از او میخوای به حرف هایت گوش دهد ........
تهیونگ من .....من ......متاسفم .....
و از کنارش بلند میشوی ، که یکدفعه دست تو را میکشد و بعد محکم بغلت میکند.......
منم متاسفم .........
و حالا این سکوت شکسته شده بود و شما محکم همدیگر را در اغوش گرفته بودید ...........
وقتی دوست دخترش هستی و باهاش قهری ..........
سکوتِ میان شما، دیگر یک سکوت معمولی نیست؛ این سکوت، مثل یک موجود زنده، سنگین و خفقانآور است که تمام فضای اتاق را پر کرده و راه نفس کشیدن را بر شما میبندد. تهیونگ در سمت دیگر کاناپه نشسته، در حالی که کتاب یا گوشیاش در دست اوست، اما چشمانش
هیچچیز را نمیخوانند. او فقط به یک نقطه خیره شده، انگار که تمامِ تمرکز جهان در آن نقطه متمرکز شده باشد. هر بار که تو قدمی برمیداری یا حتی نفس عمیقی میکشی، متوجه لرزش خفیف شانههایش میشوی یا اینکه چطور با خشونتِ پنهانی، انگشتانش را روی لبهی شیء در دستش فشار میدهد.
او در دل، با تو در حال جنگ است؛ با آن حرفهای تلخی که زده شد و با آن غروری که مثل یک حصارِ آهنین، او را از تو جدا کرده است. او میخواهد بلند شود، بیاید و با تمامِ توان در آغوشت بگیرد و با بوسیدنِ اشکهای تو، تمام این فاصله را ذوب کند، اما در این لحظه، او اسیرِ "تصویرِ خودآگاهش" است. او میترسد اگر اولین کسی باشد که سکوت را میشکند، شکست خورده به نظر برسد. پس فقط در آن تاریکیِ سردِ غرور، به تو نگاه میکند؛ نگاهی که در نگاه اول سرد است، اما اگر کمی بیشتر خیره شوی، میبینی که در اعماق آن، یک التماسِ پنهان برای "بیا و مرا نجات بده" موج میزند.
کنارش میشینی و از او میخوای به حرف هایت گوش دهد ........
تهیونگ من .....من ......متاسفم .....
و از کنارش بلند میشوی ، که یکدفعه دست تو را میکشد و بعد محکم بغلت میکند.......
منم متاسفم .........
و حالا این سکوت شکسته شده بود و شما محکم همدیگر را در اغوش گرفته بودید ...........
- ۶۲۷
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط