when you are depressed.......

when you are depressed.......
وقتی افسردگی داری......

دنیای تو دیگر رنگ ندارد؛ انگار کسی تمامِ پالت‌های رنگی زندگی‌ات را جمع کرده و فقط سایه‌های خاکستری و سیاه را برایت باقی گذاشته است. در این روزها، حتی باز کردنِ چشم‌ها هم مثل جابه‌جا کردنِ سنگ‌های عظیم است. تو در لایه‌ای از بی‌تفاوتی و دردِ بی‌صدا زندگی می‌کنی، جایی که هیچ احساسی، حتی شادی، به لایه‌ی پوستت نفوذ نمی‌کند. و در میان این اقیانوسِ بی‌انتها و تاریک، یونگی است.
او هیچ‌وقت سعی نمی‌کند با آن جملاتِ کلیشه‌ایِ "قوی باش" یا "بیا بیرون و شادی کن" تو را از این وضعیت بیرون بکشد، چون او می‌فهمد که تو در یک جنگِ بی‌صدا هستی. یونگی می‌داند که افسردگی، یک انتخاب نیست، بلکه یک زندان است. پس او، بدون هیچ پرسشی، بدون هیچ قضاوت و بدون اینکه بخواهد تو را مجبور به "معمولی بودن" کند، وارد این زندان می‌شود. او در کنار تو در همان تاریکی می‌نشیند. او می‌تواند ساعت‌ها در سکوت، فقط در کنار تو باشد، در حالی که صدای نفس‌های خسته‌ات را می‌شنود. او حضورش را مثل یک لنگرِ سنگین و مطمئن در میانِ طوفانِ ذهن تو می‌کند. او به تو می‌گوید که لازم نیست برای او "خوب" باشی، لازم نیست لبخند بزنی یا تظاهر کنی که حالت خوب است. یونگی با تو در همان نقطه‌ی صفر و تهِ تاریکی زندگی می‌کند و با هر بار که دستش را به آرامی روی دستِ سرد و بی‌حسِ تو می‌گذارد، این پیام را منتقل می‌کند: *"اگر دنیا برایت تاریک شده، اشکالی ندارد؛ من هم در این تاریکی می‌مانم تا وقتی که تو دوباره راهِ نور را پیدا کنی."*
تو چشم هایت را میبندی و سرت را روی پاهای یونگی میگذاری و او سرت را نوازش میکند........
دیدگاه ها (۲)

when he betrayed......وقتی خیانت کرد......آن لحظه‌ای که حقیق...

when you are his girl friend and you are angry with him........

خب ،خب این فیک هم تموم شد 😄میخوام تک پارتی بنویسم در خواستی ...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ³ ات: والا منم نمی خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط