و یه روزی، یه روزی که هیچکس حتی یادش هم نباشه که من بودم
و یه روزی، یه روزی که هیچکس حتی یادش هم نباشه که من بودم، یه نفر یه دفتر پیدا میکنه. یه دفتر خاک گرفته. یه دفتر که توش پر از کلمهست. پر از تو. پر از من. پر از اون شبها. پر از اون خیابون. پر از اون جملهها. و اون نفر، اون نفر که هیچوقت منو ندیده، هیچوقت تو رو ندیده، میخونه. میخونه و شاید بفهمه. شاید بفهمه که یه روزی یه آدمی بود که اینقدر دوست داشت که اینقدر نوشت. یه آدمی بود که اینقدر موند که اینقدر سوخت. یه آدمی بود که اینقدر مرد که اینقدر زنده موند. و اون نفر، اون نفر شاید یه قطره اشک بریزه. نه برای من. نه برای تو. برای خودش. چون اون هم یه روزی یه نفر رو از دست داده. اون هم یه روزی یه جای خالی داشته. اون هم یه روزی دستش لرزیده. و اون روز، اون روز که اون نفر این دفتر رو میخونه، من دوباره زنده میشم. تو دوباره زنده میشی. این داستان دوباره زنده میشه. و این، این تنها راهیه که من میتونم جاودانه شم. این تنها راهیه که تو میتونی جاودانه شی. نه با سنگ قبر. نه با اسم. نه با عکس. با کلمه. با همین کلمههای بیمصرف. با همین کلمههای خاک گرفته. با همین کلمههایی که هیچکس نخوند. ولی حالا، حالا یه نفر میخونه. یه نفر میفهمه. یه نفر یادش میمونه. و این، این برای من کافیه. این برای تو کافیه. این برای این داستان کافیه. چون این داستان، همونطوری که تو گفتی، خلاصهش همین بود. و من، من هنوز اینجام. هنوز مینویسم. هنوز دستم میلرزه. ولی حالا، حالا میدونم چرا.
اما اون نفر، اون نفری که دفتر رو پیدا میکنه، شاید هیچوقت نفهمه که من کی بودم. شاید فکر کنه اینا فقط کلمهست. شاید فکر کنه اینا فقط یه مشت حرف الکیه. شاید حتی نخوندشون. شاید بندازهشون دور. شاید بذارهشون توی یه قفسه و سالها بعد، یه نفر دیگه پیداش کنه. و اون یکی هم همین کار رو بکنه. و اینطوری میشه که یه روزی، یه روزی که من خیلی وقت باشه نیستم، یه دفتر خاک گرفته دست به دست بچرخه و هیچکس نفهمه توش چی نوشته شده. هیچکس نفهمه که توی اون کلمهها، یه آدم زندگی کرده. یه آدم مرده. یه آدم عاشق شده. یه آدم تنها مونده. هیچکس نفهمه. و این، این شاید بدترین قسمش باشه. بدتر از رفتن تو. بدتر از سوختن من. بدتر از این همه سال. چون اینطوری، همهش بیفایده بوده. همهش. همهی این کلمهها. همهی این شبها. همهی این اشکها. همهش میره زیر خاک. همهش فراموش میشه. و من، من حتی نمیتونم کاری کنم. چون من نیستم. چون من خیلی وقت باشه نیستم.
ولی میدونی چیه؟ شاید همین خوب باشه. شاید همین درست باشه. شاید بعضی چیزها باید فراموش بشن. شاید بعضی آدمها باید گم بشن. شاید بعضی عشقها باید بمیرن. چون اگه نمیرن، تو رو میکشن. چون اگه نمیرن، نمیذارن زندگی کنی. چون اگه نمیرن، تو همیشه همونجایی میمونی که بودی. توی همون شب. توی همون خیابون. توی همون جمله. و من دیگه نمیخوام اونجا بمونم. من دیگه نمیخوام توی اون شب بمونم. من دیگه نمیخوام توی اون خیابون بمونم. من دیگه نمیخوام توی اون جمله بمونم. من میخوام برم. من میخوام یه جای دیگه باشم. یه شب دیگه. یه خیابون دیگه. یه جمله دیگه. من میخوام زندگی کنم. حتی اگه بدون تو. حتی اگه با این زخم. حتی اگه با این جای خالی. چون این زخم، این جای خالی، این درد، حالا بخشی از منه. و من نمیخوام ازش فرار کنم. من میخوام باهاش زندگی کنم. من میخوام باهاش بسازم. من میخوام باهاش بیدار شم. من میخوام باهاش بخوابم. من میخوام باهاش بخندم. من میخوام باهاش گریه کنم. من میخوام باهاش عاشق شم. چون این تنها راهیه که میتونم زنده بمونم. این تنها راهیه که میتونم ادامه بدم.
اما اون نفر، اون نفری که دفتر رو پیدا میکنه، شاید هیچوقت نفهمه که من کی بودم. شاید فکر کنه اینا فقط کلمهست. شاید فکر کنه اینا فقط یه مشت حرف الکیه. شاید حتی نخوندشون. شاید بندازهشون دور. شاید بذارهشون توی یه قفسه و سالها بعد، یه نفر دیگه پیداش کنه. و اون یکی هم همین کار رو بکنه. و اینطوری میشه که یه روزی، یه روزی که من خیلی وقت باشه نیستم، یه دفتر خاک گرفته دست به دست بچرخه و هیچکس نفهمه توش چی نوشته شده. هیچکس نفهمه که توی اون کلمهها، یه آدم زندگی کرده. یه آدم مرده. یه آدم عاشق شده. یه آدم تنها مونده. هیچکس نفهمه. و این، این شاید بدترین قسمش باشه. بدتر از رفتن تو. بدتر از سوختن من. بدتر از این همه سال. چون اینطوری، همهش بیفایده بوده. همهش. همهی این کلمهها. همهی این شبها. همهی این اشکها. همهش میره زیر خاک. همهش فراموش میشه. و من، من حتی نمیتونم کاری کنم. چون من نیستم. چون من خیلی وقت باشه نیستم.
ولی میدونی چیه؟ شاید همین خوب باشه. شاید همین درست باشه. شاید بعضی چیزها باید فراموش بشن. شاید بعضی آدمها باید گم بشن. شاید بعضی عشقها باید بمیرن. چون اگه نمیرن، تو رو میکشن. چون اگه نمیرن، نمیذارن زندگی کنی. چون اگه نمیرن، تو همیشه همونجایی میمونی که بودی. توی همون شب. توی همون خیابون. توی همون جمله. و من دیگه نمیخوام اونجا بمونم. من دیگه نمیخوام توی اون شب بمونم. من دیگه نمیخوام توی اون خیابون بمونم. من دیگه نمیخوام توی اون جمله بمونم. من میخوام برم. من میخوام یه جای دیگه باشم. یه شب دیگه. یه خیابون دیگه. یه جمله دیگه. من میخوام زندگی کنم. حتی اگه بدون تو. حتی اگه با این زخم. حتی اگه با این جای خالی. چون این زخم، این جای خالی، این درد، حالا بخشی از منه. و من نمیخوام ازش فرار کنم. من میخوام باهاش زندگی کنم. من میخوام باهاش بسازم. من میخوام باهاش بیدار شم. من میخوام باهاش بخوابم. من میخوام باهاش بخندم. من میخوام باهاش گریه کنم. من میخوام باهاش عاشق شم. چون این تنها راهیه که میتونم زنده بمونم. این تنها راهیه که میتونم ادامه بدم.
- ۸۰۴
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط