هنوزم وقتی می‌نویسم، دستم می‌لرزه. نمی‌دونم از سرماست یا

هنوزم وقتی می‌نویسم، دستم می‌لرزه. نمی‌دونم از سرماست یا از ترس. ترس از این‌که یه روز این نوشته‌ها رو بخونی و بگی «این دیگه کی بود؟» چون منم نمی‌دونم کی بودم. منم نمی‌دونم اون آدمی که این‌قدر برات نوشت، این‌قدر برات موند، این‌قدر برات مرد، کدوم ورژن من بود. شاید هیچ‌وقت خودم نبودم. شاید همیشه یه نسخه‌ای از من بودم که فقط برای تو معنی داشت، و حالا که تو نیستی، اون نسخه هم مرده.
تو رفتی و من موندم با یه مشت کلمه که هیچ‌کدومشون به کار نمی‌آن. کلمه‌هایی که قبلاً برات می‌نوشتم و می‌خندیدی، حالا فقط توی دفترم خاک می‌خورن. راستش رو بگم؟ من هنوز هر شب قبل از خواب، یه بار به این فکر می‌کنم که اگه یه روزی برگردی، چی می‌گم. ولی می‌دونم اگه برگردی، هیچی نمی‌گم. فقط نگاهت می‌کنم. چون همه‌ی حرف‌هام رو قبلاً زدم. همه‌شون رو نوشتم. تو فقط نخوندی.
نمی‌دونم چرا آدم‌ها وقتی می‌رن، فکر می‌کنن حق دارن برنگردن. نمی‌دونم چرا وقتی می‌شکنن، فکر می‌کنن حق دارن التماس نشن. من هیچ‌وقت آدم التماس نبودم. تو خودت می‌دونی. من همیشه اون بودم که می‌گفت «اگه بخوای بری، برو». ولی این بار نه. این بار من هزار بار توی دلم گفتم «نرو». هزار بار گفتم «بمون». هزار بار گفتم «من بدون تو نمی‌تونم». ولی هیچ‌کدومش رو بلند نگفتم. چون غرورم اجازه نداد. چون اون آدمی که سال‌ها دیوار کشیده بود، حتی وقتی دیوارش رو خراب کردی، بازم یه تیکه‌ش موند. و همون یه تیکه، نذاشت بگم «بمون». نذاشت بگم «من بهت نیاز دارم». نذاشت بگم «تو تنها کسی بودی که فهمیدی من چیم».
حالا اون تیکه هم شکسته. ولی دیگه فایده‌ای نداره. چون تو نیستی که بشکنیش. تو نیستی که ببینی. تو نیستی که بفهمی.
می‌دونی چه دردی داره؟ دردی که وقتی می‌فهمی طرف مقابلت حتی نمی‌دونه تو داری می‌سوزی. دردی که وقتی می‌فهمی اون داره زندگی می‌کنه، می‌خنده، شاید حتی عاشق شده، و تو هنوز گیر یه شب پاییزی، یه خیابون، یه جمله‌ای. دردی که وقتی می‌فهمی تو براش یه خاطره‌ای، ولی اون برات یه زخمه. زخمی که هر روز صبح باهاش بیدار می‌شی و هر شب باهاش می‌خوابی. زخمی که هیچ‌وقت خوب نمی‌شه، چون هیچ‌وقت نمی‌ذاری خوب بشه. چون از خوب شدن می‌ترسی. چون اگه خوب بشی، یعنی فراموش کردی. و تو نمی‌خوای فراموش کنی. چون فراموش کردن یعنی یه بار دیگه مردن. و تو یه بار مردم. کافیه.
من دیگه نمی‌دونم چند بار می‌تونم یه آدم رو توی ذهنم بکشم و زنده کنم. چند بار می‌تونم یه خاطره رو از اول بسازم و آخرش رو عوض کنم. چند بار می‌تونم به خودم بگم «این بار فرق می‌کنه» و بعد بفهمم نه، همونه. همون درده. همون تاریکی. همون سیاه‌چال. من توی همون سیاه‌چال موندم. رشد کردم، ولی نه اون‌طوری که فکر می‌کردم. من مثل یه درخت توی تاریکی شدم. ریشه‌هام رفت تو عمق، ولی برگ‌هام نریخت. من زنده موندم، ولی نه به اون معنی که آدم‌ها فکر می‌کنن. من زنده موندم چون یاد گرفتم با درد زندگی کنم. یاد گرفتم با نبودنت کنار بیام. ولی کنار اومدن با نبودن، یعنی هر روز صبح بیدار شی و یادت بیاد که نیستی. یعنی هر شب بخوابی و امیدوار باشی که توی خواب ببینیش. یعنی هر بار یه آهنگ بشنوی، هر بار یه خیابون رو رد کنی، هر بار یه جمله بشنوی، یادت بیاد. و این یعنی زنده بودن؟ نه. این یعنی مردن توی بیداری.
تو رفتی و من یاد گرفتم که آدم‌ها وقتی می‌رن، یه تیکه از تو رو با خودشون می‌برن. یه تیکه که هیچ‌وقت برنمی‌گرده. یه تیکه که هر روز جاش رو خالی می‌بینی، ولی نمی‌تونی کاری کنی. تو تیکه‌ای از من رو بردی که هیچ‌وقت مال خودم نبود. تیکه‌ای که فقط برای تو بود. تیکه‌ای که فقط تو می‌دونستی کجاست. و حالا من موندم و یه دنیا جای خالی. جای خالیِ صدای تو. جای خالیِ خنده‌ات. جای خالیِ دستت که توی دستم بود. جای خالیِ سرت که روی شونه‌ام بود. جای خالیِ تو، که هیچ‌وقت پر نمی‌شه. چون هیچ‌کس نمی‌تونه جای تو رو بگیره. چون هیچ‌کس نمی‌خواد جای تو رو بگیره. چون من نمی‌خوام.
دیدگاه ها (۱۰۵)

عاشقانه های شبنم

یه تکپارتیییی از شوگا به قلم لینا؟:)ساعت از سه شب گذشته و سک...

بعد از یه‌سری تجربه‌‌ها دیگه اون آدم سابق نیستی. خیلی چیزها ...

dark life = 38

جانانِ بزرگمهرم:🫀🫂زندگی با همه شلوغی و سختی‌هاش، وقتی تو کنا...

بعضی وقت‌ها زندگی با یک غافلگیریِ غیرمنتظره، طوری غافلگیرت م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط