_____پارت²⁰ نفرین کوچولو_____
_____پارت²⁰ نفرین کوچولو_____
لوسیفر یک قدم از دل تاریکی بیرون آمد.
چهرهاش حالا کاملاً زیر نور شمع دیده میشد.
همان چهرهای بود که لحظاتی پیش در نقاشی دیده بودم.
اما حالا...
زنده بود.
و درست مقابلم ایستاده بود.
چند لحظه فقط نگاهش کردم.
اعتراف میکنم دیدن پادشاه راونوال از این فاصله، در کنار ترس، هیجان عجیبی هم در وجودم ایجاد میکرد.
اما قرار نبود اجازه بدهم ترس، مرا ضعیف نشان دهد.
شانههایم را صاف کردم.
با صدایی که سعی میکردم نلرزد، گفتم:
"لوسیفر."
یک ابرویش را بالا انداخت.
گوشهی لبش کمی بالا رفت.
"حتی یک ذره هم تعجب نکردی؟"
صدای بمش در فضای خالی کلیسا پیچید.
سرم را کمی کج کردم.
"باید میکردم؟"
چند لحظه نگاهم کرد.
"معمولاً انسانها وقتی مرا میبینند، واکنشهای جالبتری نشان میدهند."
لبخند کمرنگی زدم.
"خب... من برای تماشای شما نیومدم."
چشمانش برای لحظهای باریک شد.
"پس برای چه آمدی؟"
نگاهم را از او گرفتم و به محراب سیاه پشت سرش دوختم.
"برای رسیدن به چیزی که میخوام."
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
"از من نمیترسی؟"
نفس عمیقی کشیدم.
"اگه بخوام صادق باشم... میترسم."
مکث کردم.
"ولی ترس کمکی به من نمیکنه."
برای چند لحظه فقط نگاهم کرد.
بعد پوزخندی روی لبش نشست.
"از انسانهای جسور، بیشتر از بقیه خوشم میاد."
چند قدم به من نزدیک شد.
آنقدر نزدیک که مجبور شدم سرم را کمی بالا بگیرم تا بتوانم مستقیم در چشمانش نگاه کنم.
سپس با صدایی آرامتر گفت:
"اما در آخر... از همهشون به یک اندازه متنفرم."
بعد بدون اینکه منتظر واکنش من بماند، از کنارم عبور کرد و به سمت یکی از نیمکتها رفت.
روی آن نشست و یک دستش را روی دستهی چوبی نیمکت گذاشت.
"خب، کارت رو بگو، انسان."
اخم کوچکی کردم.
"من اسم دارم."
نگاهش را بالا آورد.
"اسم من رُزالینثه، نه انسان."
این بار لبخندش کمی پررنگتر شد.
"رُزالینث..."
نمیدانم چرا، اما شنیدن اسمم از زبان او حس عجیبی داشت.
انگار آن اسم، برای اولین بار معنای دیگری پیدا کرده بود.
____________ادامه دارد...
لوسیفر یک قدم از دل تاریکی بیرون آمد.
چهرهاش حالا کاملاً زیر نور شمع دیده میشد.
همان چهرهای بود که لحظاتی پیش در نقاشی دیده بودم.
اما حالا...
زنده بود.
و درست مقابلم ایستاده بود.
چند لحظه فقط نگاهش کردم.
اعتراف میکنم دیدن پادشاه راونوال از این فاصله، در کنار ترس، هیجان عجیبی هم در وجودم ایجاد میکرد.
اما قرار نبود اجازه بدهم ترس، مرا ضعیف نشان دهد.
شانههایم را صاف کردم.
با صدایی که سعی میکردم نلرزد، گفتم:
"لوسیفر."
یک ابرویش را بالا انداخت.
گوشهی لبش کمی بالا رفت.
"حتی یک ذره هم تعجب نکردی؟"
صدای بمش در فضای خالی کلیسا پیچید.
سرم را کمی کج کردم.
"باید میکردم؟"
چند لحظه نگاهم کرد.
"معمولاً انسانها وقتی مرا میبینند، واکنشهای جالبتری نشان میدهند."
لبخند کمرنگی زدم.
"خب... من برای تماشای شما نیومدم."
چشمانش برای لحظهای باریک شد.
"پس برای چه آمدی؟"
نگاهم را از او گرفتم و به محراب سیاه پشت سرش دوختم.
"برای رسیدن به چیزی که میخوام."
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
"از من نمیترسی؟"
نفس عمیقی کشیدم.
"اگه بخوام صادق باشم... میترسم."
مکث کردم.
"ولی ترس کمکی به من نمیکنه."
برای چند لحظه فقط نگاهم کرد.
بعد پوزخندی روی لبش نشست.
"از انسانهای جسور، بیشتر از بقیه خوشم میاد."
چند قدم به من نزدیک شد.
آنقدر نزدیک که مجبور شدم سرم را کمی بالا بگیرم تا بتوانم مستقیم در چشمانش نگاه کنم.
سپس با صدایی آرامتر گفت:
"اما در آخر... از همهشون به یک اندازه متنفرم."
بعد بدون اینکه منتظر واکنش من بماند، از کنارم عبور کرد و به سمت یکی از نیمکتها رفت.
روی آن نشست و یک دستش را روی دستهی چوبی نیمکت گذاشت.
"خب، کارت رو بگو، انسان."
اخم کوچکی کردم.
"من اسم دارم."
نگاهش را بالا آورد.
"اسم من رُزالینثه، نه انسان."
این بار لبخندش کمی پررنگتر شد.
"رُزالینث..."
نمیدانم چرا، اما شنیدن اسمم از زبان او حس عجیبی داشت.
انگار آن اسم، برای اولین بار معنای دیگری پیدا کرده بود.
____________ادامه دارد...
- ۱۹۲
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط