پارت: 6 (بخش1)

پارت: 6 (بخش1)

زاویه دید: هیزل

بوی خفگی می‌داد. بوی چوب نم‌کشیده، گرد و خاک چندساله و یه جور بوی موندگی که آدم رو یاد زیرزمین خونه‌ی مادربزرگ‌ها می‌انداخت. در آهنی و سنگین سالن ورزش قدیمی رو که هل دادم تو، لولاهای زنگ‌زده‌اش جوری جیرجیر کردن که مو به تنم سیخ شد. نور زرد و جون‌کن مهتابی‌های سقف، یکی‌درمیون پرپر می‌زدن و سایه‌های ترسناکی رو روی کوه صندلی‌های شکسته‌ی گوشه‌ی سالن و تشک‌های ورزشی پاره‌پوره می‌انداختن. این خراب‌شده، تبعیدگاه من برای دو هفته‌ی آینده بود. یه جهنم خاک‌گرفته.

زین استون با اون ژاکت فرم سورمه‌ای و طلایی تیم فوتبال که انگار برای تن بی‌نقصش دوخته شده بود، چند قدم جلوتر از من وایستاد. دست‌به‌سینه وسط اون همه خاک و خلی ایستاده بود و با یه نگاه پر از انزجار و بالا به پایین، دور و بر رو برانداز می‌کرد. انگار پادشاهی بود که اشتباهی قدم تو محله‌ی زاغه‌نشین‌ها گذاشته.

سکوت سالن اون‌قدر سنگین بود که صدای نفس‌کشیدنمون هم توش اکو می‌شد. بالاخره زین برگشت سمتم. نگاه یخی و همیشگیش رو دوخت به چشم‌هام و با اون لحن خونسرد و روی اعصابش که همیشه بوی کنایه می‌داد، سکوت رو شکست:

«خب، دونده...» صداش تو فضای خالی سالن پیچید. «فکر کنم بهتره تو فاز سیندرلا برداری و بری سراغ اون طی‌های دسته‌بلند و زمین رو بسابی. منم می‌رم سراغ کارتن‌ها و خرت‌و‌پرت‌های سنگین. زودتر این کار مسخره رو تموم کنیم که اصلاً اعصاب موندن تو این کثافت‌دونی رو ندارم.»

نیشخندی که گوشه‌ی لبش نشست، مثل کبریتی بود که انداختن تو انبار باروت اعصاب من. طی کهنه‌ای که به دیوار تکیه داده شده بود رو چنگ زدم و چنان کوبیدمش رو کف‌پوش چوبی که یه ابر کوچیک خاک رفت هوا.

«ببخشید، کاپیتان!» با حرص گفتم و یه قدم رفتم سمتش. «دقیقاً کی مدیر هریسون تو رو ناظر شیفت من کرد که خودم خبر ندارم؟ اگه اون نوچه‌ی روانیت، تایلر، اون روز تو پیست فاز گاو وحشی برنداشته بود و جفت‌پا نمی‌رفت تو زانوی من، الان هیچ‌کدوممون تو این خراب‌شده در حال حبس کشیدن نبودیم!»

زین بدون اینکه حتی یه عضله تو صورتش تکون بخوره، شونه‌ای بالا انداخت و رفت سمت جعبه‌های مقوایی. «تایلر فقط داشت تمرین می‌کرد. فوتبال یه ورزش فیزیکیه، هیزل. اگه تو و اون دوستای پرادعاتون یاد می‌گرفتین وقتی تیم اصلی مدرسه داره تمرین می‌کنه، تو دست و پا نپلکید و مسیرمون رو سد نکنید، اون اتفاق دراماتیک نمی‌افتاد.»

«تو مسیر شما؟» صدام ناخواسته رفت بالا. خون تو رگ‌هام می‌جوشید. «پیست برای تیم دوومیدانیه! شما فوتبالیست‌های ازخودراضی واقعاً تو توهم این هستید که کل وست‌وود و آدم‌هاش سندشون به نام شماست، نه؟ فکر کردین چون یه مشت تماشاچی بیکار براتون هورا می‌کشن، خدا هستین؟»

«فعلاً که هستیم.» زین یکی از کارتن‌های سنگین رو با بی‌خیالی تمام روی زمین کشید. صدای جیغ‌مانند و خراشیده‌شدن کارتن روی کف‌پوش چوبی، مثل کشیدن ناخن رو تخته‌سیاه بود. چشم‌هام رو بستم و دندون‌هام رو روی هم فشار دادم. «به جای سخنرانی کردن، بیا این سر بنر رو بگیر. باید ببریمش بالای اون نردبون زنگ‌زده و آویزونش کنیم. زود باش.»

دلم می‌خواست طی رو بکوبم تو سرش، ولی نفس عمیقی کشیدم و بدون اینکه جوابش رو بدم، رفتم سمت دیگه بنر ضخیم و خاک‌گرفته. بوی خاک و نم پارچه زد زیر حالم. تو این فضای بسته و تاریک، زین دیگه اون «پسر طلایی» همیشگی نبود. اینجا نه دوربینی بود که ازش فیلم بگیره، نه اسپانسری که تحسینش کنه، و نه بابای پولدارش که براش دست بزنه. اینجا فقط من بودم و اون. بدون هیچ فیلتر و نقابی.

نردبون فلزی و لق رو زیر قلاب‌های سقف تنظیم کردیم. پایه‌های نردبون روی زمین چوبی جیرجیر می‌کرد.

«من می‌رم بالا،» گفتم و بدون اینکه منتظر تأیید یا مخالفتش باشم، پای سالمم رو گذاشتم روی پله‌ی اول. «تو فقط همون پایین وایستا و این لعنتی رو محکم نگه دار که تکون نخوره. همین یه کار رو که می‌تونی بدون خرابکاری انجام بدی؟»

زین زیر لب یه چیزی شبیه فحش زمزمه کرد و با کلافگی دست‌هاش رو گذاشت دو طرف نردبون. «فقط مراقب باش، دونده. اگه با اون دست‌و‌پاچلفتی‌بازی‌هات از اون بالا بیفتی و زانوت بیشتر از این داغون بشه، لابد باز می‌خوای بری تو توییتر زار بزنی و بندازیش گردن تیم ما.»

جوابش رو ندادم. پله‌ی دوم... پله‌ی سوم... پله‌ی چهارم. زانوی بانداژشده‌ام با هر قدم یه تیر وحشتناک می‌کشید، ولی عمراً اگه می‌ذاشتم اون عوضی بفهمه چقدر درد دارم. دستم رو دراز کردم تا گیره‌ی فلزی بنر رو به حلقه‌ی روی سقف وصل کنم. سقف پر از تار عنکبوت‌های ضخیم بود. قدم نمی‌رسید. مجبور شدم روی پنجه‌ی پاهام بلند شم و خودم رو بکشم بالا.

«فقط یه ذره دیگه...» زیر لب گفتم......
دیدگاه ها (۰)

پارت: 6 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*ناگهان، پله‌ی فلزی زیر پای ...

چون دنبال کننده ها 20 نفر شدن ایندفعه رو زیر شرط میزنم و دو ...

تایلر – رقیب پنهان و هم‌تیمی زینسن: ۱۸ سالهMBTI: ESTP ناسال...

پارت: 3 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«اینجا چه خبره؟»صدا، بلند ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط