𝘕𝘢𝘮𝘦:Red Covenant
𝘕𝘢𝘮𝘦:Red Covenant
𝘗𝘢𝘳𝘵:۶
کوک/بی حال افتاد رو مبل کنار ته و لباسای ته رو پوشوند و خودشم لباس پوشید و بلندش کرد بردش سمته ماشین و کمربندشو بست بردش خونه و تو تخت ته گرفت خوابید
فرداش
ویو ته/از درد بیدار شد و به زور رفت پایین یه آب خورد و امد بالا که کوکی رو دید اهمیتی بهش نداد رفت پایین که زنگ در خورد خواست بره درو باز کنه که...
ویو کوک/ رفت سمته ته و از پشت ته رو بغل کرد و چسبوندش به دیوار و لبای ته رو بازی گرفت
ته/به زور کوکی رو از خودش جدا کرد و درو باز کرد که هوپی و جین رو دیدن و درو سریع بست
جین/تعجب به هوپ نگاه کرد
جین/چشون بود؟
هوپ/چه بدونم ما بریم برگردیم
جین/وسایلت؟
هوپ/ولش بعدا
جین/اوکی
بعد رفتن یکمی گشتن
ته/درو باز کرد که دید جین و هوپ نیستن یه نفس عمیقی کشید و تکیه داد به دیوار
کوک/خندید
ته/کوفت به خاطرت دیشبو با درد گذروندم الانم نمیتونم راه برم آخر حاملم میکنی🙄
کوک/از خنده افتاد زمین و دستشو زد به پاش
کوک/واییی(خنده)
ته/چیه؟
کوک/خندش زیادتر شد و خوابید رو زمین و دستاشو گرفت جلوی چشماش و خندید
ته/نترکی
کوک/پاشد و با خنده به ته نگاه کرد
کوک/پاشو بریم شرکت
ته/بریم 🙄
کوک/بریم🥴
ته/رفت لباساشو پوشید و رفتن تو شرکت و چند ساعتی گذشت و ته رفته بود تو اتاق کوکی و از پشت با کوک شیطنت میکرد و دستشو بلند کرد و رو هوا سره کوکی رو میزد که بار ۴ دستش محکم خورد به کله ی کوک و سریع دستشو کشید عقب و خندید
کوک/اخ ته
ته/ببخشید..چیزه.... من خوب
سریع در رفت
کوک/ ته رو کنار دیوار گیر انداخت و دستاشو دو طرفِ سرِ ته گذاشت تا راه فرار نداشته باشه. ته با اون چشمای مظلوم و شیطونش به کوک نگاه کرد و سعی کرد با نیشخندِ کوچیک، اوضاع رو عادی جلوه بده.
کوک با لحنی که سعی میکرد جدی باشه ولی خنده از توی چشماش میبارید، گفت:کجا با این عجله، فسقلی؟ اون ضربهای که زدی فکر کردی الکی بود؟ حالا باید تاوان بدی
ته که هنوز از کارِ خودش خندهاش گرفته بود، تکیهاش رو داد به دیوار و گفت:خب... خودت گفتی بیا شرکت، منم گفتم یکم هیجان بدیم به محیطِ کسلکننده، مگه بده؟
کوک سرش رو آورد جلو، دقیقاً کنار گوشِ ته و با صدای بم و خشدارش زمزمه کرد:هیجان؟ میخوای بدونی هیجان واقعی چیه؟
ته که ضربان قلبش رفته بود روی هزار، سعی کرد خودشو جمع و جور کنه: کوک... اینجا شرکتِ مثلاً... بیخیال شو
کوک دستش رو برد سمتِ موهای ته و آروم نوازششون کرد: «مگه برات مهم بود؟ دیشب که یادت نرفته؟»
همون لحظه صدای تقتقی از پشت در اومد. ته با دستپاچگی کوک رو هل داد: «اوخ... یکی اومد! کوک برو اونور، زشته!»
کوک که کلافه شده بود از این همه مزاحم، با کنایه
کوک/ این هوپی و جینِ لعنتی انگار مامورِ خراب کردنِ لحظاتِ عاشقانه هستن! اصلاً بیا بریم تو اتاقِ استراحت، اونجا دیگه کسی جرات نداره در بزنه.»
ته خندید و با شیطنت
ته/ نکنه میخوای اونجا هم با دست بزنی تو سرم؟»
کوک دستِ ته رو گرفت و با سرعت کشید سمتِ اتاق استراحت: «نه، اونجا قراره جبرانِ اون ضربه رو با یه چیزِ دیگه بکنم!
ته/خدا به خیر بگذرونه با این شوهرِ خل و چلم
تو دلش گفت و با لبخند دنبالش رفت.
*
𝘗𝘢𝘳𝘵:۶
کوک/بی حال افتاد رو مبل کنار ته و لباسای ته رو پوشوند و خودشم لباس پوشید و بلندش کرد بردش سمته ماشین و کمربندشو بست بردش خونه و تو تخت ته گرفت خوابید
فرداش
ویو ته/از درد بیدار شد و به زور رفت پایین یه آب خورد و امد بالا که کوکی رو دید اهمیتی بهش نداد رفت پایین که زنگ در خورد خواست بره درو باز کنه که...
ویو کوک/ رفت سمته ته و از پشت ته رو بغل کرد و چسبوندش به دیوار و لبای ته رو بازی گرفت
ته/به زور کوکی رو از خودش جدا کرد و درو باز کرد که هوپی و جین رو دیدن و درو سریع بست
جین/تعجب به هوپ نگاه کرد
جین/چشون بود؟
هوپ/چه بدونم ما بریم برگردیم
جین/وسایلت؟
هوپ/ولش بعدا
جین/اوکی
بعد رفتن یکمی گشتن
ته/درو باز کرد که دید جین و هوپ نیستن یه نفس عمیقی کشید و تکیه داد به دیوار
کوک/خندید
ته/کوفت به خاطرت دیشبو با درد گذروندم الانم نمیتونم راه برم آخر حاملم میکنی🙄
کوک/از خنده افتاد زمین و دستشو زد به پاش
کوک/واییی(خنده)
ته/چیه؟
کوک/خندش زیادتر شد و خوابید رو زمین و دستاشو گرفت جلوی چشماش و خندید
ته/نترکی
کوک/پاشد و با خنده به ته نگاه کرد
کوک/پاشو بریم شرکت
ته/بریم 🙄
کوک/بریم🥴
ته/رفت لباساشو پوشید و رفتن تو شرکت و چند ساعتی گذشت و ته رفته بود تو اتاق کوکی و از پشت با کوک شیطنت میکرد و دستشو بلند کرد و رو هوا سره کوکی رو میزد که بار ۴ دستش محکم خورد به کله ی کوک و سریع دستشو کشید عقب و خندید
کوک/اخ ته
ته/ببخشید..چیزه.... من خوب
سریع در رفت
کوک/ ته رو کنار دیوار گیر انداخت و دستاشو دو طرفِ سرِ ته گذاشت تا راه فرار نداشته باشه. ته با اون چشمای مظلوم و شیطونش به کوک نگاه کرد و سعی کرد با نیشخندِ کوچیک، اوضاع رو عادی جلوه بده.
کوک با لحنی که سعی میکرد جدی باشه ولی خنده از توی چشماش میبارید، گفت:کجا با این عجله، فسقلی؟ اون ضربهای که زدی فکر کردی الکی بود؟ حالا باید تاوان بدی
ته که هنوز از کارِ خودش خندهاش گرفته بود، تکیهاش رو داد به دیوار و گفت:خب... خودت گفتی بیا شرکت، منم گفتم یکم هیجان بدیم به محیطِ کسلکننده، مگه بده؟
کوک سرش رو آورد جلو، دقیقاً کنار گوشِ ته و با صدای بم و خشدارش زمزمه کرد:هیجان؟ میخوای بدونی هیجان واقعی چیه؟
ته که ضربان قلبش رفته بود روی هزار، سعی کرد خودشو جمع و جور کنه: کوک... اینجا شرکتِ مثلاً... بیخیال شو
کوک دستش رو برد سمتِ موهای ته و آروم نوازششون کرد: «مگه برات مهم بود؟ دیشب که یادت نرفته؟»
همون لحظه صدای تقتقی از پشت در اومد. ته با دستپاچگی کوک رو هل داد: «اوخ... یکی اومد! کوک برو اونور، زشته!»
کوک که کلافه شده بود از این همه مزاحم، با کنایه
کوک/ این هوپی و جینِ لعنتی انگار مامورِ خراب کردنِ لحظاتِ عاشقانه هستن! اصلاً بیا بریم تو اتاقِ استراحت، اونجا دیگه کسی جرات نداره در بزنه.»
ته خندید و با شیطنت
ته/ نکنه میخوای اونجا هم با دست بزنی تو سرم؟»
کوک دستِ ته رو گرفت و با سرعت کشید سمتِ اتاق استراحت: «نه، اونجا قراره جبرانِ اون ضربه رو با یه چیزِ دیگه بکنم!
ته/خدا به خیر بگذرونه با این شوهرِ خل و چلم
تو دلش گفت و با لبخند دنبالش رفت.
*
- ۲.۴k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط