𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍
𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟏𝟗
پارت ۱۹ | گلوله
صدای شلیک در تمام کارخانه پیچید.
سوا از ترس چشمهایش را بست.
چند ثانیه گذشت...
اما دردی احساس نکرد.
آرام چشمهایش را باز کرد.
جونگکوک هنوز مقابلش ایستاده بود.
اما این بار...
لکهای از خون روی پیراهن سفیدش آرامآرام پخش میشد.
چشمان سوا از وحشت گشاد شد.
ـ «...جونگکوک؟»
جونگکوک دستش را روی شانهی چپش گذاشت.
خون از بین انگشتانش پایین میچکید.
گلوله به شانهاش اصابت کرده بود.
با این حال، هنوز از جلوی سوا کنار نرفت.
کای با لبخندی تلخ اسلحه را پایین آورد.
ـ «بازم همون کارو کردی...»
جونگکوک با وجود درد، نگاهش را از او برنداشت.
ـ «تا وقتی من زندهام... کسی حق نداره بهش آسیب بزنه.»
سوا ناباورانه به او خیره شده بود.
اشک بیاختیار از چشمانش سرازیر شد.
ـ «تو... چرا؟»
جونگکوک با لبخند کمرنگی گفت:
ـ «چون قول داده بودم...»
همان لحظه محافظها از چند جهت وارد سالن شدند.
صدای تیراندازی دوباره بلند شد.
کای با اشارهای کوتاه به افرادش دستور عقبنشینی داد.
دود غلیظی تمام کارخانه را پر کرد.
محافظها سعی کردند جلو بروند، اما چیزی دیده نمیشد.
چند دقیقه بعد...
وقتی دود کنار رفت، کای و افرادش ناپدید شده بودند.
فقط یک کارت بازی روی زمین باقی مانده بود.
جونگکوک کارت را برداشت.
روی آن با جوهر قرمز نوشته شده بود:
«درس سوم؛ هنوز چیزی از من ندیدی.»
خونریزی شانهی جونگکوک شدیدتر شده بود.
یکی از محافظها با نگرانی گفت:
ـ «رئیس، باید فوراً بریم بیمارستان!»
جونگکوک بدون توجه، نگاهش را به سوا دوخت.
ـ «خوبی؟»
سوا دیگر نتوانست خودش را کنترل کند.
اشکریزان به سمتش رفت.
ـ «دیوونهای؟! چرا خودتو جلوی گلوله انداختی؟!»
جونگکوک با صدایی ضعیف گفت:
ـ «اگه دوباره هم لازم باشه... همین کارو میکنم.»
سوا برای چند لحظه فقط به او نگاه کرد.
دیگر نمیتوانست تشخیص دهد از جونگکوک عصبانی است...
یا از اینکه ممکن بود او را از دست بدهد، وحشت کرده است.
اما در همان لحظه، تلفن یکی از محافظها زنگ خورد.
او تماس را جواب داد.
چند ثانیه بعد، رنگ از صورتش پرید.
ـ «رئیس...»
جونگکوک با سختی پرسید:
ـ «چی شده؟»
محافظ نفس عمیقی کشید.
ـ «به عمارت حمله شده...»
سکوت سنگینی کارخانه را فرا گرفت.
اما جملهی بعدی محافظ...
بدتر از هر گلولهای بود.
ـ «...لنا رو با خودشون بردن.»
ادامه دارد...
من اینترنتتت گرفتمممم سلاااممم🌑🌌
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟏𝟗
پارت ۱۹ | گلوله
صدای شلیک در تمام کارخانه پیچید.
سوا از ترس چشمهایش را بست.
چند ثانیه گذشت...
اما دردی احساس نکرد.
آرام چشمهایش را باز کرد.
جونگکوک هنوز مقابلش ایستاده بود.
اما این بار...
لکهای از خون روی پیراهن سفیدش آرامآرام پخش میشد.
چشمان سوا از وحشت گشاد شد.
ـ «...جونگکوک؟»
جونگکوک دستش را روی شانهی چپش گذاشت.
خون از بین انگشتانش پایین میچکید.
گلوله به شانهاش اصابت کرده بود.
با این حال، هنوز از جلوی سوا کنار نرفت.
کای با لبخندی تلخ اسلحه را پایین آورد.
ـ «بازم همون کارو کردی...»
جونگکوک با وجود درد، نگاهش را از او برنداشت.
ـ «تا وقتی من زندهام... کسی حق نداره بهش آسیب بزنه.»
سوا ناباورانه به او خیره شده بود.
اشک بیاختیار از چشمانش سرازیر شد.
ـ «تو... چرا؟»
جونگکوک با لبخند کمرنگی گفت:
ـ «چون قول داده بودم...»
همان لحظه محافظها از چند جهت وارد سالن شدند.
صدای تیراندازی دوباره بلند شد.
کای با اشارهای کوتاه به افرادش دستور عقبنشینی داد.
دود غلیظی تمام کارخانه را پر کرد.
محافظها سعی کردند جلو بروند، اما چیزی دیده نمیشد.
چند دقیقه بعد...
وقتی دود کنار رفت، کای و افرادش ناپدید شده بودند.
فقط یک کارت بازی روی زمین باقی مانده بود.
جونگکوک کارت را برداشت.
روی آن با جوهر قرمز نوشته شده بود:
«درس سوم؛ هنوز چیزی از من ندیدی.»
خونریزی شانهی جونگکوک شدیدتر شده بود.
یکی از محافظها با نگرانی گفت:
ـ «رئیس، باید فوراً بریم بیمارستان!»
جونگکوک بدون توجه، نگاهش را به سوا دوخت.
ـ «خوبی؟»
سوا دیگر نتوانست خودش را کنترل کند.
اشکریزان به سمتش رفت.
ـ «دیوونهای؟! چرا خودتو جلوی گلوله انداختی؟!»
جونگکوک با صدایی ضعیف گفت:
ـ «اگه دوباره هم لازم باشه... همین کارو میکنم.»
سوا برای چند لحظه فقط به او نگاه کرد.
دیگر نمیتوانست تشخیص دهد از جونگکوک عصبانی است...
یا از اینکه ممکن بود او را از دست بدهد، وحشت کرده است.
اما در همان لحظه، تلفن یکی از محافظها زنگ خورد.
او تماس را جواب داد.
چند ثانیه بعد، رنگ از صورتش پرید.
ـ «رئیس...»
جونگکوک با سختی پرسید:
ـ «چی شده؟»
محافظ نفس عمیقی کشید.
ـ «به عمارت حمله شده...»
سکوت سنگینی کارخانه را فرا گرفت.
اما جملهی بعدی محافظ...
بدتر از هر گلولهای بود.
ـ «...لنا رو با خودشون بردن.»
ادامه دارد...
من اینترنتتت گرفتمممم سلاااممم🌑🌌
- ۱۹۶
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط