LESSON
𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟑𝟓
پارت ۳۵ | دشمن واقعی
سکوت سنگینی اتاق را پر کرد.
جونگکوک هنوز باورش نمیشد.
کای...
همان کسی که تمام این مدت مقابلش ایستاده بود...
حالا روبهرویش ایستاده بود و میگفت کمک آمده.
جونگکوک سرد گفت:
ـ «فکر کردی بعد از همهی کارهایی که کردی، بهت اعتماد میکنم؟»
کای نگاهش را پایین انداخت.
برای اولین بار، خبری از آن لبخند همیشگیاش نبود.
ـ «نه.»
آرام جواب داد:
ـ «اگه جای تو بودم، منم همینو میگفتم.»
آقای کانگ با بیحوصلگی خندید.
ـ «چه صحنهی احساسیای... دو دوست قدیمی دوباره کنار هم.»
کای به او نگاه کرد.
چشمهایش پر از خشم شد.
ـ «تو همهچیز رو خراب کردی.»
جونگکوک با تعجب به کای نگاه کرد.
ـ «چی؟»
کای نفس عمیقی کشید.
ـ «من فکر میکردم جونگکوک مقصره.»
مکث کرد.
ـ «فکر میکردم اون شب منو رها کرد.»
نگاهش برای لحظهای شکست.
ـ «اما حقیقت این بود که...»
به آقای کانگ اشاره کرد.
ـ «اون باعث شد همه فکر کنن ما دشمن همیم.»
آقای کانگ آرام دست زد.
ـ «بالاخره فهمیدی.»
جونگکوک اخم کرد.
ـ «چرا؟ چرا این کارو کردی؟»
آقای کانگ لبخند زد.
ـ «چون سه نفر سر راه من بودن.»
اشارهای به عکس قدیمی روی میز کرد.
ـ «تو...»
ـ «کای...»
ـ «و جینوو.»
صدای باز شدن در آمد.
همه برگشتند.
جینوو و سوا وارد شدند.
جونگکوک با دیدن سوا برای لحظهای فقط نگاهش کرد.
انگار مطمئن میشد واقعاً سالم است.
سوا آرام گفت:
ـ «جونگکوک...»
او چند قدم جلو رفت.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید، صدای آقای کانگ بلند شد.
ـ «عالیه.»
نگاهش روی سوا ثابت ماند.
ـ «همهی مهرهها بالاخره جمع شدن.»
سوا با عصبانیت گفت:
ـ «من مهرهی هیچکس نیستم.»
برای اولین بار، صدایش پر از قدرت بود.
آقای کانگ چند ثانیه به او نگاه کرد.
بعد لبخند زد.
ـ «شاید همین ویژگیته که باعث شد همه بخوان ازت محافظت کنن.»
جونگکوک کنار سوا ایستاد.
ـ «این بار دیگه کسی ازش استفاده نمیکنه.»
کای هم کنار آنها قرار گرفت.
سه نفری که سالها از هم دور شده بودند...
حالا دوباره کنار هم ایستاده بودند.
اما آقای کانگ فقط لبخند زد.
چون چیزی را میدانست که آنها نمیدانستند.
او آرام گفت:
ـ «خوشحالم که همه اینجایید...»
مکث کرد.
ـ «چون وقتشه آخرین حقیقت رو بشنوید.»
و یک فایل صوتی قدیمی را روی میز گذاشت.
صدای پدر سوا در اتاق پخش شد...
ـ «اگر این پیام رو میشنوید... یعنی من دیگه زنده نیستم.»
همه ساکت شدند.
و صدای مرد ادامه داد:
ـ «اما قبل از رفتنم، باید بدونید...»
چند ثانیه سکوت.
ـ «خطر واقعی... داخل خانوادهست.»
PART🎁
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟑𝟓
پارت ۳۵ | دشمن واقعی
سکوت سنگینی اتاق را پر کرد.
جونگکوک هنوز باورش نمیشد.
کای...
همان کسی که تمام این مدت مقابلش ایستاده بود...
حالا روبهرویش ایستاده بود و میگفت کمک آمده.
جونگکوک سرد گفت:
ـ «فکر کردی بعد از همهی کارهایی که کردی، بهت اعتماد میکنم؟»
کای نگاهش را پایین انداخت.
برای اولین بار، خبری از آن لبخند همیشگیاش نبود.
ـ «نه.»
آرام جواب داد:
ـ «اگه جای تو بودم، منم همینو میگفتم.»
آقای کانگ با بیحوصلگی خندید.
ـ «چه صحنهی احساسیای... دو دوست قدیمی دوباره کنار هم.»
کای به او نگاه کرد.
چشمهایش پر از خشم شد.
ـ «تو همهچیز رو خراب کردی.»
جونگکوک با تعجب به کای نگاه کرد.
ـ «چی؟»
کای نفس عمیقی کشید.
ـ «من فکر میکردم جونگکوک مقصره.»
مکث کرد.
ـ «فکر میکردم اون شب منو رها کرد.»
نگاهش برای لحظهای شکست.
ـ «اما حقیقت این بود که...»
به آقای کانگ اشاره کرد.
ـ «اون باعث شد همه فکر کنن ما دشمن همیم.»
آقای کانگ آرام دست زد.
ـ «بالاخره فهمیدی.»
جونگکوک اخم کرد.
ـ «چرا؟ چرا این کارو کردی؟»
آقای کانگ لبخند زد.
ـ «چون سه نفر سر راه من بودن.»
اشارهای به عکس قدیمی روی میز کرد.
ـ «تو...»
ـ «کای...»
ـ «و جینوو.»
صدای باز شدن در آمد.
همه برگشتند.
جینوو و سوا وارد شدند.
جونگکوک با دیدن سوا برای لحظهای فقط نگاهش کرد.
انگار مطمئن میشد واقعاً سالم است.
سوا آرام گفت:
ـ «جونگکوک...»
او چند قدم جلو رفت.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید، صدای آقای کانگ بلند شد.
ـ «عالیه.»
نگاهش روی سوا ثابت ماند.
ـ «همهی مهرهها بالاخره جمع شدن.»
سوا با عصبانیت گفت:
ـ «من مهرهی هیچکس نیستم.»
برای اولین بار، صدایش پر از قدرت بود.
آقای کانگ چند ثانیه به او نگاه کرد.
بعد لبخند زد.
ـ «شاید همین ویژگیته که باعث شد همه بخوان ازت محافظت کنن.»
جونگکوک کنار سوا ایستاد.
ـ «این بار دیگه کسی ازش استفاده نمیکنه.»
کای هم کنار آنها قرار گرفت.
سه نفری که سالها از هم دور شده بودند...
حالا دوباره کنار هم ایستاده بودند.
اما آقای کانگ فقط لبخند زد.
چون چیزی را میدانست که آنها نمیدانستند.
او آرام گفت:
ـ «خوشحالم که همه اینجایید...»
مکث کرد.
ـ «چون وقتشه آخرین حقیقت رو بشنوید.»
و یک فایل صوتی قدیمی را روی میز گذاشت.
صدای پدر سوا در اتاق پخش شد...
ـ «اگر این پیام رو میشنوید... یعنی من دیگه زنده نیستم.»
همه ساکت شدند.
و صدای مرد ادامه داد:
ـ «اما قبل از رفتنم، باید بدونید...»
چند ثانیه سکوت.
ـ «خطر واقعی... داخل خانوادهست.»
PART🎁
- ۲۷۲
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط