my favourite drug 47
دنبالش رفتم توی حیاط عمارت...مین جی با شوگا وسط حیاط عمارت نشسته بود و داشتن بازی میکردن..
شوگا قلقلکش میداد و اون میخندید،یهو بلندش کرد و مثل هواپیما توی هوا چرخوندش..
جونگ کوک که تا حالا داشت بی صدا با لبخند روی لبش که حاصل شنیدن صدای خنده ی دخترش بود و غم توی چشماش که به خاطر این بود که به خیال خودش برای همیشه از این خنده ها محروم شده بهشون نگاه میکرد.
با صدایی پر از اخطار گفت:
-شوگا!
شوگا با شنیدن صدای جونگ کوک مین جی رو گذاشت زمین و گفت:
-ببخشید رئیس دوباره اونکارو کردم
جونگ کوک گفت:
-مشکلی نداره فقط حواست باشه نیوفته
مین جی با دیدن جونگ کوک سریع لبخندش محو شد و پشت پای شوگا قایم شد،شوگا معذب به جونگ کوک که حالا لبخندش با محو شدن لبخند مین جی کمتر شده بود نگاه کرد..
نمیخواستم دخالت کنم ولی ایندفعه مجبور بودم،آروم دست جونگ کوک رو از توی جیبش در اوردم و بعد از یک نگاه به چشمای مشکیش که انتظار داشتم مثل همیشه سرد باشه ولی نبود.. آروم بردمش سمت مین جی و شوگا.
مین جی با دیدنم خواست بیاد سمتم ولی بودن جونگ کوک اونجا باعث شد که نیاد.
با زبون اشاره ای که تازه داشتم به خاطر مین جی یاد میگرفتم به مین جی گفتم:
-نمیخوای بیای دیدنم؟
اون میتونست با صدای بلند حرفشو بگه ولی به خاطر اینکه جونگ کوک بیشتر از این ناراحت نشه با زبون اشاره گفت،این خودش هم یک قدم برای نزدیک تر شدن به همدیگست:
-تا وقتی اون هست نه
دست جونگ کوک رو بالا بردم و بهش اشاره کردم:
-نگاش کن چقدر دلتنگت بود؟حتی به خاطرت این آقای اخمالو حاظر شده دستمو بگیره
خندید ولی بعدش دوباره ناراحت گفت:
-حتی یکم هم پشیمون نیست...اون آدم بدیه!«با زبون اشاره میگن همشونو»
ناخوداگاه ناراحت به جونگ کوک نگاه کردم که گفت:
-مین جی چی گفت؟
چیزی نگفتم و رو به مین جی گفتم:
-شاید.. هنوز منم به نتیجه ی خاصی دربارش نرسیدم ولی... حداقل بابای بدی نیست.
شاید کس دیگه ای بود مثل من اینجوری با یک بچه ی چهار ساله شبیه بالغ ها صحبت نمیکرد..
ولی من احمقم یا شاید اون بچه خیلی بیشتر از سنش میفهمه،ایندفعه مین جی بدون زبون اشاره بلند گفت:
-هست..اگه نبود که الان بدون اینکه نیاز باشه بهم زبون اشاره یاد بدی باهام صحبت میکردی!
گفتم:
-بهش یک شانس بده مینجی به خاطر من...
نزاشت کامل بهش بگم چی میخوام بگم و ایندفعه با زبون اشاره گفت:
-چند ماه دیگه یا چند سال دیگه لارا این مکالمه برعکس میشه و من مجبورم برای اینکه تورو توی این خونه نگه دارم باهات این حرفارو بزنم چون یا دیر یا زود توهم مثل من به خاطرش آسیب میبینی...
اون موقعست که حال منو درک میکنی،حالا هم ازت...
شوگا قلقلکش میداد و اون میخندید،یهو بلندش کرد و مثل هواپیما توی هوا چرخوندش..
جونگ کوک که تا حالا داشت بی صدا با لبخند روی لبش که حاصل شنیدن صدای خنده ی دخترش بود و غم توی چشماش که به خاطر این بود که به خیال خودش برای همیشه از این خنده ها محروم شده بهشون نگاه میکرد.
با صدایی پر از اخطار گفت:
-شوگا!
شوگا با شنیدن صدای جونگ کوک مین جی رو گذاشت زمین و گفت:
-ببخشید رئیس دوباره اونکارو کردم
جونگ کوک گفت:
-مشکلی نداره فقط حواست باشه نیوفته
مین جی با دیدن جونگ کوک سریع لبخندش محو شد و پشت پای شوگا قایم شد،شوگا معذب به جونگ کوک که حالا لبخندش با محو شدن لبخند مین جی کمتر شده بود نگاه کرد..
نمیخواستم دخالت کنم ولی ایندفعه مجبور بودم،آروم دست جونگ کوک رو از توی جیبش در اوردم و بعد از یک نگاه به چشمای مشکیش که انتظار داشتم مثل همیشه سرد باشه ولی نبود.. آروم بردمش سمت مین جی و شوگا.
مین جی با دیدنم خواست بیاد سمتم ولی بودن جونگ کوک اونجا باعث شد که نیاد.
با زبون اشاره ای که تازه داشتم به خاطر مین جی یاد میگرفتم به مین جی گفتم:
-نمیخوای بیای دیدنم؟
اون میتونست با صدای بلند حرفشو بگه ولی به خاطر اینکه جونگ کوک بیشتر از این ناراحت نشه با زبون اشاره گفت،این خودش هم یک قدم برای نزدیک تر شدن به همدیگست:
-تا وقتی اون هست نه
دست جونگ کوک رو بالا بردم و بهش اشاره کردم:
-نگاش کن چقدر دلتنگت بود؟حتی به خاطرت این آقای اخمالو حاظر شده دستمو بگیره
خندید ولی بعدش دوباره ناراحت گفت:
-حتی یکم هم پشیمون نیست...اون آدم بدیه!«با زبون اشاره میگن همشونو»
ناخوداگاه ناراحت به جونگ کوک نگاه کردم که گفت:
-مین جی چی گفت؟
چیزی نگفتم و رو به مین جی گفتم:
-شاید.. هنوز منم به نتیجه ی خاصی دربارش نرسیدم ولی... حداقل بابای بدی نیست.
شاید کس دیگه ای بود مثل من اینجوری با یک بچه ی چهار ساله شبیه بالغ ها صحبت نمیکرد..
ولی من احمقم یا شاید اون بچه خیلی بیشتر از سنش میفهمه،ایندفعه مین جی بدون زبون اشاره بلند گفت:
-هست..اگه نبود که الان بدون اینکه نیاز باشه بهم زبون اشاره یاد بدی باهام صحبت میکردی!
گفتم:
-بهش یک شانس بده مینجی به خاطر من...
نزاشت کامل بهش بگم چی میخوام بگم و ایندفعه با زبون اشاره گفت:
-چند ماه دیگه یا چند سال دیگه لارا این مکالمه برعکس میشه و من مجبورم برای اینکه تورو توی این خونه نگه دارم باهات این حرفارو بزنم چون یا دیر یا زود توهم مثل من به خاطرش آسیب میبینی...
اون موقعست که حال منو درک میکنی،حالا هم ازت...
- ۶۶.۰k
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط