my favourite drug 50

من دارم چی میگم؟
خواستم ازش فاصله بگیرم که نزاشت و گفت:
-وابستم نشو،از بین آدمایی که بهشون اعتماد کردی و بعد ضربه خوردی من میتونم بدترینشون باشم لارا


و بعد حلقه ی دستشو شل کرد،دو قدم عقب رفتم که رفت سمت در:
-در نهایت هر چیزی یک پایانی داره،با دوست داشتن من اخرشو برای خودت سخت نکن... پایین منتظرتم



و رفت بیرون،چند بار نفس کشیدم...آسمم یهویی اوت کرده بود.. دنبال اسپرم گشتم،یهو یادم اومد توی کیفم گذاشتم... سریع درشو باز کردم و اسپری رو زدم،بلاخره تونستم نفس بکشم...لعنتی بهتره اینو با خودم ببرم.

کفشمو پوشیدم و کیفمو برداشتم


.....‌‌.


در عمارت رو باز کردم و رفتم بیرون،شوگا و نگهبانا به صف وایستاده بودن،رو به شوگا گفتم:
-مین جی کجاست؟


گفت:
-خوابیده پرستار هم بالا سرشه


خواستم باشه ای بگم و برم ولی فکر اینکه اون مزاحم تا داخل خونه هم نفوذ پیدا کرده باعث میشد به شوگا گیر بدم:
-شوگا به هیچ عنوان مین جی رو تنها نزار با هیچکس حتی خود من..جونگ کوک تا الان باید بهت گفته باشه که چخبره پس لطفا حواست بهش باشه



شوگا با حالتی که قضیه رو از قبل میدونه باشه ای گفت و رفت داخل.
سوار ماشین شدم،گفتم:
-بخاری رو بزن سرده



صدایی از پشت اومد:
-تو که همیشه بهش میگفتی عشقم حالا توی تنهاییتون بهش دستور میدی




ترسیده پشت رو نگاه کردم:
-ماری؟زهرم ریخت خررر



خندید که در باز شد و لونا اومد و نشست..جونگ کوک کلافه گفت:
-شما منو چی فرض کردین؟تاکسی؟



گفتم:
-شوهرت کو لونا؟



بعد از اینکه جونگ کوک راه افتاد،لونا عصبی گفت:
-کدوم شوهر؟بره بمیره انگار نوکر گرفته دیگه خسته شدم کاش میمردم و با این احمق از خودراضی ازدواج نمیک....





حرفش با پس کله ای که ماری بهش زد نصفه موند:
-از خداتم باشه با داداش من ازدواج کردی..یک مرد خوشتیپ تر از از تهیونگ اسم ببر اگه میتونی



بدون تردید گفت:
-جونگ کوک



گفتم:
-عه عه درباره ی شوهر من حرف نزن چشم دریده




گفت:
-باشه بابا نخوردیمش مال خودت من تهیونگ رو دارم



ماری گفت:
-همتونم که شوهر کردین فقط من بدبخت اینجا...


جونگ کوک گفت:
-ماری!!


ماری گفت:
-چیه خب همشون شوهر دارن



گفتم:
-خب تو هنوز بچه ای فقط ۱۷ سالته



لونا رو به من گفت:
-نه پس فقط تو حق داری توی ۱۷ سالگی ازدواج کنی،ماری هم همسن توعه دیگه



چشمام گرد شد:
-لونااا



ماری گفت:
-مگه تو ۲۲سالت نیست؟




زیرلب به لونا گفتم:
-میکشمت!



گفت:
-خب من از کجا میدونستم



جونگ کوک عصبی و کلافه گفت:
-ماری یک کلمه از این موضوع به کسی بگی دهنتو سرویس میکنم فهمیدی؟




ماری گفت:
-من میدونستممم عررر میدونستم هم سن سال های خودمی




جونگ کوک گفت:
-مارو باش با کیا حرف میزنیم
دیدگاه ها (۱۲)

my favourite drug 51

my favourite drug 52

my favourite drug 47

my favourite drug 46

رومان عشق مافیا پارت 35از زبان ا/تگفتم : تو نمیتونی کاری باه...

Forced love

پارت ۲۴

وقتی جونگ کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

پارت ۵ ویو جونگ کوک:وقتی کارام رو تموم کردم رفتم قصر وقتی رس...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²⁹ویو: اتدر که بسته شد، چند ثانیه ...

پسر بد (52)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁹ویو: اتبا صدای گوشیه جونگ‌کوک از...

مخلوطی از عشقو مرگ پارت 8 و اخرات: جونگ کوک من تو رو میخوام ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط