THE FIRST KISS
THE FIRST KISS
PART: 3
ات: الو سلام
&: خب میای یا بیام ببرمش
ات: درباره مامانم درست صحبت کنا ساعت ۸ اونجام
&: میبینمت
ویو تهیونگ: ساعت شیش رو نشون میداد اماده شدم و به سمت بار راه افتادم وقتی رسیدم همچیز مرتب بود همع کارکنا مرتب استاده بودن و سرشون پایین بود جلوشون قدم میزدم
تهیونگ: خب امروز یک فرد جدید قراره به اینجا بیاد به دلیل سن کمش اذیتش نمیکنین و اینکه باید همچیز رو خوب بهش یاد بدین و مراقبش باشین کسی باهاش بد حرف نزنه ها الانم میتونید برید ادامه کار وقتی اوت اومد بهش بگید برام قهوه بیاره
همه: چشم
وقتی داشتم به سمت وی ای پی میرفتم در باز شد و یک صدای خیلی قشنگ اومد
ات: سیلام کسی اینجاست
برگشتم یه نگا بهش انداختم اون.... از اون چیزی که تو عکس بود هم زیباتر بود خیلی خیلی زیباتر اهمیتی ندادم و به سمت اتاق وی ای پی رفتم
&: بیا اینجا ات برو یونیفرمتو تنت کن
ات: میدونی که بدم میاد از این لباس ولی همش به خاطر مامانمه
&: باشه برو بپوش
ویو ات:
یونیفرمم رو گرفتم و تنم کردم و برگشتم پیش بقیه کارکنا معذب بودم یکم خجالت میکشیدم سنگینی نگاه بعضیا رو رو بدنم حس میکردم
&: خب ات امروز با رئیس اصلی رو به رو میشی باید یادت باشه که به هیچکس نباید درباره رئیس حرف بزنی وگرنه زندگیت تموم میشه دقیقا کارمند قبلیمون
ات:.... باشه
&: خب این قهوه رو به اتاق وی ای پی ببر حواست جمع احترام بزاری قشنگ
ات: اوکی
ویو ات: قهوه رو از دست کارکنا گرفتم و اهسته به سمت اتاق وی ای پی رفتم در زدم و وارد شدم
ات: قهوتون رئیس
یه احترام کوچیک گذاشتم و میخواستم از اتاق خارج بشم که....
ویو تهیونگ:
تو اتاق بودم سخت تو فکر بودم که با وارد شدن تقه ای به در به خودم اومدم
تهیونگ: قهوتون رئیس
میخواست از اتاق بره بیرون که
تهیونگ: خانم جانگ ات (سرد)
ات: بله رئیس
تهیونگ بشین روی مبل تا کمی حرف بزنیم (سرد)
ات: چشم
وقتی حرف میزد انگار ترسی تو صداش داشت اصلا حتی یک ثانیه هم نگاه نکرد مدام سرش پایین بود
تهیونگ: خب امیدوارن با قوانین کنار بیای و بتونی خوب اینجا کار کنی (سرد)
ات: ممنونم (ترس)
تهیونگ: میتونم.. بپرسم چرا ترسیدی (سرد)
ات: نترسیدم
تهیونگ: پس چرا سرتو بالا نمیگیری
ات: باش
ویو ات:
بعد از حرفش سرم رو بالا گرفتم و به چشماش نگاه کردم هجوم خون رو به گونه هام حس میکردم اما اون انقدر جذاب بود که خشکم زد
تهیونگ: ات..... خوبی........... ات..... اتتتت... کجایی
ات: ببخشید باید برم (خجالت)
از روی مبل بلند شدم و از اتاق وی ای پی بیرون رفتم
تهیونگ: پس توم ازمن خوشت اومده (اروم)
ویو تهیونگ:
چی میگی تهیونگ اون یه دختر ج. نده بیش نیس عاشق نه.. نه اصلا عشق دروغه همش چرته
ویو ات:
از اتاق بیرون زدم و به سمت بقیه کارمندا رفتم پیش یکی از دخترا ایستادم
ات: خب وقتشه درباره قوانین اینجا بهم بگی
♡: خبچی بگم باید سفارشات رو درست ببری بدون هیچ اشتباهی و مهمتر ازهمه از رئیس به هیچکس چیزی نگی وگرنه بد میشه
ات: عا اینو قبلش هم گفتین میشه درباره کارمند قبلی چیزی بدونم
♡: عام خب اون درباره رئیس به یک نفر گفته بود و رئیس متوجه شده بود از اونجایی که مافیاس نباید کسی بشناستش بعد که رئیس متوجه شد اون دختر رو کشت با اینکه رئیس بیشتر با دختر بو بود و فکر میکردیم شاید ازش خوشش اومده اما نه اونو کشت
ات: منظورت از اینکه با هم بودن...
♡: اره خب رئیس بعضی وقت ها میاد و یک نفر از کارکنا رو میبره اتاق وی ای پی و باهاش رابطه برقرار میکنه و کسی هم حق نداره این اتفاق هارو بیرون بار ببره چون رئیس میکشتش
ات: ینی چی... میدونستم... همه پسرا مثل همن خرابن همشون (😐فیکه ها) من نمیتونم اینجا کار کنم من..... من.....
♡: هنوز... پس چرا اومدی اینجا صد درصد دخترونگیت رو ازدست میدی
ات: مجبورم کردن گفتن اگه نیام مادرمو میکشن
PART: 3
ات: الو سلام
&: خب میای یا بیام ببرمش
ات: درباره مامانم درست صحبت کنا ساعت ۸ اونجام
&: میبینمت
ویو تهیونگ: ساعت شیش رو نشون میداد اماده شدم و به سمت بار راه افتادم وقتی رسیدم همچیز مرتب بود همع کارکنا مرتب استاده بودن و سرشون پایین بود جلوشون قدم میزدم
تهیونگ: خب امروز یک فرد جدید قراره به اینجا بیاد به دلیل سن کمش اذیتش نمیکنین و اینکه باید همچیز رو خوب بهش یاد بدین و مراقبش باشین کسی باهاش بد حرف نزنه ها الانم میتونید برید ادامه کار وقتی اوت اومد بهش بگید برام قهوه بیاره
همه: چشم
وقتی داشتم به سمت وی ای پی میرفتم در باز شد و یک صدای خیلی قشنگ اومد
ات: سیلام کسی اینجاست
برگشتم یه نگا بهش انداختم اون.... از اون چیزی که تو عکس بود هم زیباتر بود خیلی خیلی زیباتر اهمیتی ندادم و به سمت اتاق وی ای پی رفتم
&: بیا اینجا ات برو یونیفرمتو تنت کن
ات: میدونی که بدم میاد از این لباس ولی همش به خاطر مامانمه
&: باشه برو بپوش
ویو ات:
یونیفرمم رو گرفتم و تنم کردم و برگشتم پیش بقیه کارکنا معذب بودم یکم خجالت میکشیدم سنگینی نگاه بعضیا رو رو بدنم حس میکردم
&: خب ات امروز با رئیس اصلی رو به رو میشی باید یادت باشه که به هیچکس نباید درباره رئیس حرف بزنی وگرنه زندگیت تموم میشه دقیقا کارمند قبلیمون
ات:.... باشه
&: خب این قهوه رو به اتاق وی ای پی ببر حواست جمع احترام بزاری قشنگ
ات: اوکی
ویو ات: قهوه رو از دست کارکنا گرفتم و اهسته به سمت اتاق وی ای پی رفتم در زدم و وارد شدم
ات: قهوتون رئیس
یه احترام کوچیک گذاشتم و میخواستم از اتاق خارج بشم که....
ویو تهیونگ:
تو اتاق بودم سخت تو فکر بودم که با وارد شدن تقه ای به در به خودم اومدم
تهیونگ: قهوتون رئیس
میخواست از اتاق بره بیرون که
تهیونگ: خانم جانگ ات (سرد)
ات: بله رئیس
تهیونگ بشین روی مبل تا کمی حرف بزنیم (سرد)
ات: چشم
وقتی حرف میزد انگار ترسی تو صداش داشت اصلا حتی یک ثانیه هم نگاه نکرد مدام سرش پایین بود
تهیونگ: خب امیدوارن با قوانین کنار بیای و بتونی خوب اینجا کار کنی (سرد)
ات: ممنونم (ترس)
تهیونگ: میتونم.. بپرسم چرا ترسیدی (سرد)
ات: نترسیدم
تهیونگ: پس چرا سرتو بالا نمیگیری
ات: باش
ویو ات:
بعد از حرفش سرم رو بالا گرفتم و به چشماش نگاه کردم هجوم خون رو به گونه هام حس میکردم اما اون انقدر جذاب بود که خشکم زد
تهیونگ: ات..... خوبی........... ات..... اتتتت... کجایی
ات: ببخشید باید برم (خجالت)
از روی مبل بلند شدم و از اتاق وی ای پی بیرون رفتم
تهیونگ: پس توم ازمن خوشت اومده (اروم)
ویو تهیونگ:
چی میگی تهیونگ اون یه دختر ج. نده بیش نیس عاشق نه.. نه اصلا عشق دروغه همش چرته
ویو ات:
از اتاق بیرون زدم و به سمت بقیه کارمندا رفتم پیش یکی از دخترا ایستادم
ات: خب وقتشه درباره قوانین اینجا بهم بگی
♡: خبچی بگم باید سفارشات رو درست ببری بدون هیچ اشتباهی و مهمتر ازهمه از رئیس به هیچکس چیزی نگی وگرنه بد میشه
ات: عا اینو قبلش هم گفتین میشه درباره کارمند قبلی چیزی بدونم
♡: عام خب اون درباره رئیس به یک نفر گفته بود و رئیس متوجه شده بود از اونجایی که مافیاس نباید کسی بشناستش بعد که رئیس متوجه شد اون دختر رو کشت با اینکه رئیس بیشتر با دختر بو بود و فکر میکردیم شاید ازش خوشش اومده اما نه اونو کشت
ات: منظورت از اینکه با هم بودن...
♡: اره خب رئیس بعضی وقت ها میاد و یک نفر از کارکنا رو میبره اتاق وی ای پی و باهاش رابطه برقرار میکنه و کسی هم حق نداره این اتفاق هارو بیرون بار ببره چون رئیس میکشتش
ات: ینی چی... میدونستم... همه پسرا مثل همن خرابن همشون (😐فیکه ها) من نمیتونم اینجا کار کنم من..... من.....
♡: هنوز... پس چرا اومدی اینجا صد درصد دخترونگیت رو ازدست میدی
ات: مجبورم کردن گفتن اگه نیام مادرمو میکشن
- ۵۱۶
- ۰۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط