نام: قرارداد نفرت

نام: قرارداد نفرت

Part:34

بعد از اینکه از خونه بیرون اومدن، ا/ت و جونگکوک سوار ماشین شدن.

جونگکوک پشت فرمون نشست و ماشین رو روشن کرد.

چند دقیقه اول، هیچ‌کدوم حرفی نزدن.

ا/ت به خیابون نگاه می‌کرد و به حرف‌های چند دقیقه قبل فکر می‌کرد.

جونگکوک بالاخره گفت:

«هنوز به اون پرونده فکر می‌کنی؟»

ا/ت شونه بالا انداخت.

«نه.»

جونگکوک نگاه کوتاهی بهش کرد.

«مطمئنی؟»

«آره. فکر کنم توضیحت منطقی بود.»

جونگکوک چیزی نگفت.

فقط دوباره به جاده نگاه کرد.

چند دقیقه بعد به خونه رسیدن.

ا/ت پیاده شد و مستقیم رفت داخل.

جونگکوک هم ماشین رو پارک کرد و وارد خونه شد.


---

چند دقیقه بعد، جونگکوک به اتاقش رفت.

گوشی‌اش رو برداشت و به ته‌جون زنگ زد.

«الو؟»

ته‌جون جواب داد:

«بالاخره زنگ زدی.»

جونگکوک گفت:

«باهاش حرف زدم.»

«چی گفتی؟»

«همون چیزی که لازم بود.»

چند ثانیه سکوت شد.

ته‌جون گفت:

«نه، جونگکوک. تو داری بیشتر بهش نزدیک میشی.»

جونگکوک اخم کرد.

«منظورت از نزدیک شدن چیه؟»

ته‌جون گفت:

«اگه بهش وابسته و عاشقش بشی چی؟»

جونگکوک خندید.

«وابسته؟ من؟ به ا/ت؟»

«آره.»

جونگکوک سرش رو تکون داد.

«امکان نداره.»

ته‌جون گفت:

«پس چرا این‌قدر ذهنت درگیرشه؟»

جونگکوک چند لحظه مکث کرد.

«چون ا/ت بخشی از این ماجراست. باید حواسم بهش باشه.»

ته‌جون گفت:

«منظورم دقیقاً همینه.»

جونگکوک اخم کرد.

«من فقط می‌خوام بفهمم پشت این ازدواج چه خبره.»

«مطمئنی فقط همینه؟»

«آره.»

چند ثانیه سکوت شد.

جونگکوک گفت:

«من عاشقش نمی‌شم.»

ته‌جون آرام جواب داد:

«فعلاً همین رو باور کن.»

تماس قطع شد.

جونگکوک چند لحظه به گوشی نگاه کرد.

«عمو زیادی فکر می‌کنه منو می‌شناسه.»


---

همون موقع ا/ت گوشی‌اش رو برداشت و به هانا زنگ زد.

«هانا؟»

«جانم؟»

«می‌تونی بیای پیشم؟ جونگکوک نیست.»

هانا خندید.

«چی شده؟»

«کلی چیز دارم برات تعریف کنم.»


---

حدود نیم ساعت بعد، هانا رسید.

ا/ت بعد از اینکه در رو باز کرد، سریع گفت:

«بیا داخل. باید همه‌چی رو برات تعریف کنم.»

هانا نشست.

«چی شده؟»

ا/ت ماجرای پوشه رو کامل تعریف کرد.

«اول فکر کردم یه چیز خیلی مهمه. ولی جونگکوک گفت پدرهامون ازش خواستن قبل از ازدواج درباره‌ی خانواده‌مون تحقیق کنه.»

هانا کمی فکر کرد.

«راستش... به نظرم حرفش منطقیه.»

ا/ت با تعجب نگاهش کرد.

«تو هم همین فکر رو می‌کنی؟»

«آره. بالاخره خانواده‌ها دشمنن و شما هم مجبور شدین ازدواج کنید. طبیعیه بخوان درباره‌ی همدیگه اطلاعات داشته باشن.»

ا/ت آه کشید.

«شاید من زیادی شک کردم.»

هانا لبخند زد.

«تو از اول به جونگکوک اعتماد نداشتی.»

ا/ت گفت:

«خب، اونم خیلی قابل اعتماد نیست.»

هانا خندید.

«ولی این یکی توضیحش عجیب نبود.»

ا/ت سرش رو تکون داد.

«باشه. دیگه بیخیالش می‌شم.»


---

ظهر، صدای باز شدن در خونه اومد.

جونگکوک وارد شد و با دیدن هانا مکث کرد.

«سلام.»

هانا لبخند زد.

«سلام. خوبی؟»

«آره.»

ا/ت از سالن گفت:

«بالاخره برگشتی.»

جونگکوک به سمتش نگاه کرد.

«آره.»

بعد دوباره به هانا نگاه کرد.

«مهمون داری؟»

ا/ت گفت:

«هاناست.»

جونگکوک سرش رو تکون داد.

«خوش اومدی.»

بعد از پله‌ها بالا رفت.


---

جونگکوک وارد اتاقش شد و چند لحظه بعد به تهیونگ زنگ زد.

«الو؟»

تهیونگ گفت:

«چی شده؟»

جونگکوک ماجرای پوشه و حرف‌هایی که به ا/ت زده بود رو تعریف کرد.

تهیونگ گفت:

«به نظرم اگه قراره حقیقت رو بهش بگی، بهتره زودتر بگی.»

جونگکوک آه کشید.

«اما کی بگم؟»

تهیونگ جواب داد:

«یه موقعیت خوب پیدا کن.»

«چه موقعیتی؟»

«یه جایی که تنها باشید. وقتی آرومه. نه وسط دعوا و نه وقتی عصبانیه.»

جونگکوک چند لحظه ساکت موند.

بعد گفت:

«اگه بعدش ازم متنفر بشه چی؟»

تهیونگ گفت:

«اون دیگه تصمیم خودشه.»

تماس قطع شد.

جونگکوک گوشی رو روی تخت گذاشت.

برای اولین بار، بیشتر از خود راز، به این فکر کرد که اگر ا/ت حقیقت رو بفهمه، چه واکنشی نشون میده.

و همین فکر بیشتر از چیزی که انتظار داشت، ذهنش رو درگیر کرد.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

نام: قرارداد نفرتPart:33جونگکوک چند لحظه به پوشه نگاه کرد، ب...

نام: قرارداد نفرتPart:³²بعد از رفتن ته‌جون، ا/ت هنوز به حرف ...

نام: قرارداد نفرتPart:³¹بعد از ناهار، همه هنوز توی سالن نشست...

نام:قرارداد نفرت part:²⁵جونگکوک زد زیر خنده.و هر دوتاشون، در...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط