عشق مافیایی
《Mafia love》
پارت ۷
روزها تو عمارت میگذشت. ا.ت هنوز قشنگ آزاد نبود، ولی دیگه حس زندانی بودن نمیکرد. جیمین انگار کمکم داشت حضورش رو قبول میکرد. ا.ت سعی میکرد باهاش گرم بگیره، سوال بپرسه، ولی جیمین بیشتر وقتا با جواب کوتاه یا سکوت رد میشد. فقط ا.ت حس میکرد دیگه اون نگاههای یخزده و ترسناک جیمین نیست. گاهی وقتا یه چیزی ته چشمهاش بود، انگار که یه کم براش سوال بود یا شایدم… یه جور غصه.
ا.ت بیشتر وقتش رو صرف گشتن تو عمارت میکرد. البته با اجازه و زیر نظر جیمین ، ولی همینم براش کافی بود تا با این جای قدیمی و پر از قصه آشنا بشه. خدمتکار های عمارت هم کمکم بهش عادت کرده بودن و گاهی باهاش حرف میزدن، البته از گذشته ا.ت یا اینکه چرا اینجاست هیچی نمیدونستن.
بعد از ظهر، ا.ت داشت مثل همیشه توی راهروها میچرخید و یکم تمیزکاری میکرد که چشمش افتاد به در اتاق جیمین. نیمهباز بود. کنجکاویش گل کرد. تا حالا وارد اتاق جیمین نشده بود و همیشه با احترام از کنارش رد میشد. یواشکی رفت سمت در و سرکی کشید. اتاق بزرگ بود، با وسایل تیره و سنگین، ولی یه جورایی حس خونه میداد، نه مثل هال ورودی. رو میز بزرگی که کنار پنجره بود، چند تا وسیله دیده میشد.
که یهو نگاه ا.ت به یه قاب عکس رو میز جیمین افتاد. یه عکس قدیمی بود. کنجکاویش بیشتر شد و جلوتر رفت. تو عکس، یه پسر بچه با موهای مشکی و چشمایی زیبا ، کنار یه دختر کوچولو ایستاده بود. دختره موهای خرمایی داشت و یه لبخند ریز رو لبش بود. یهو انگار یه چیزی تو سر ا.ت جرقه زد. اون دختره… چقدر شبیه خودش بود! اون پسره هم…
همونطور که داشت با دقت به عکس خیره میشد، صدای پا شنید. برگشت و دید جیمین دم در اتاق ایستاده.
جیمین با یه قیافه که انگار یه کم عصبانی بود، گفت: «اینجا چیکار میکنی؟»
ا.ت یه لحظه خشکش زد. سعی کرد عادی رفتار کنه.
ا.ت: «من… فقط داشتم راهرو رو تمیز میکردم. چشمم به در باز خورد… فکر کردم شاید کمکی از دستم بربیاد.»
جیمین اومد داخل اتاق و رفت سمت میز. نگاهش به عکس افتاد و بعد سرشو بلند کرد و به ا.ت خیره شد. انگار داشت فکر میکرد.
جیمین: «این عکس…»
ا.ت دلش ریخت. نمیدونست چی باید بگه.
ا.ت: «اون دختره… اون منم»
جیمین هیچی نگفت. فقط به عکس خیره مونده بود. انگار داشت یه خاطره دور رو به یاد میاورد.
ا.ت اروم از جیبش گوشیش رو درآورد. گوشیش رو روشن کرد و یه عکس از بچگیای خودش رو آورد. با دستای لرزون، عکس رو آورد بالا و به جیمین نشون داد.
ا.ت: «اینم عکس منه. از بچگی.»
جیمین با تعجب به عکس ا.ت نگاه کرد. انگار تازه اون موقع فهمیده باشه. چشمهاش گرد شد. برگشت به عکس روی میز و دوباره به عکس ا.ت. قیافهاش کاملاً عوض شده بود. اون عصبانیت اولیه جاش رو به یه بهت عمیق داده بود.
جیمین: «تو… تو اون دختربچهای؟»
ا.ت سرشو تکون داد.
ا.ت: «آره. اون پسره کی بود؟ اون دوست بچگیام بود. همسایهمون… اسمش… اسمش چی بود…؟»
جیمین به سختی نفس میکشید. انگار که یه دنیا خاطره تو سرش ریخته بود.
جیمین: «من… من بودم.»
ا.ت گیج شده بود. «تو؟ ولی… چطور ممکنه؟»
جیمین: «یه اتفاقاتی افتاد. مجبور شدیم اسبابکشی کنیم. خیلی وقت پیش. از اون موقع دیگه هیچ وقت ندیدمت.»
جیمین انگار که تازه از خوابی عمیق بیدار شده باشه، به ا.ت نگاه کرد. دیگه اون نگاه سرد نبود. یه نگاه پر از حسرت، یه جور دلتنگی قدیمی.
جیمین: «عاشقت بودم… ولی مجبور شدم برم.»
ا.ت بهتزده بود. تمام این مدت، اون پسری که یه روز دوستش بود و بعدش مجبور شدن از هم جدا بشن، الان اون بزرگترین مافیای کره بود و اون شب توی کوچه… اون شب باعث شده بود همه چیز دوباره زنده بشه.
(ممنون میشم حمایتم کنید🎀✨️)
پارت ۷
روزها تو عمارت میگذشت. ا.ت هنوز قشنگ آزاد نبود، ولی دیگه حس زندانی بودن نمیکرد. جیمین انگار کمکم داشت حضورش رو قبول میکرد. ا.ت سعی میکرد باهاش گرم بگیره، سوال بپرسه، ولی جیمین بیشتر وقتا با جواب کوتاه یا سکوت رد میشد. فقط ا.ت حس میکرد دیگه اون نگاههای یخزده و ترسناک جیمین نیست. گاهی وقتا یه چیزی ته چشمهاش بود، انگار که یه کم براش سوال بود یا شایدم… یه جور غصه.
ا.ت بیشتر وقتش رو صرف گشتن تو عمارت میکرد. البته با اجازه و زیر نظر جیمین ، ولی همینم براش کافی بود تا با این جای قدیمی و پر از قصه آشنا بشه. خدمتکار های عمارت هم کمکم بهش عادت کرده بودن و گاهی باهاش حرف میزدن، البته از گذشته ا.ت یا اینکه چرا اینجاست هیچی نمیدونستن.
بعد از ظهر، ا.ت داشت مثل همیشه توی راهروها میچرخید و یکم تمیزکاری میکرد که چشمش افتاد به در اتاق جیمین. نیمهباز بود. کنجکاویش گل کرد. تا حالا وارد اتاق جیمین نشده بود و همیشه با احترام از کنارش رد میشد. یواشکی رفت سمت در و سرکی کشید. اتاق بزرگ بود، با وسایل تیره و سنگین، ولی یه جورایی حس خونه میداد، نه مثل هال ورودی. رو میز بزرگی که کنار پنجره بود، چند تا وسیله دیده میشد.
که یهو نگاه ا.ت به یه قاب عکس رو میز جیمین افتاد. یه عکس قدیمی بود. کنجکاویش بیشتر شد و جلوتر رفت. تو عکس، یه پسر بچه با موهای مشکی و چشمایی زیبا ، کنار یه دختر کوچولو ایستاده بود. دختره موهای خرمایی داشت و یه لبخند ریز رو لبش بود. یهو انگار یه چیزی تو سر ا.ت جرقه زد. اون دختره… چقدر شبیه خودش بود! اون پسره هم…
همونطور که داشت با دقت به عکس خیره میشد، صدای پا شنید. برگشت و دید جیمین دم در اتاق ایستاده.
جیمین با یه قیافه که انگار یه کم عصبانی بود، گفت: «اینجا چیکار میکنی؟»
ا.ت یه لحظه خشکش زد. سعی کرد عادی رفتار کنه.
ا.ت: «من… فقط داشتم راهرو رو تمیز میکردم. چشمم به در باز خورد… فکر کردم شاید کمکی از دستم بربیاد.»
جیمین اومد داخل اتاق و رفت سمت میز. نگاهش به عکس افتاد و بعد سرشو بلند کرد و به ا.ت خیره شد. انگار داشت فکر میکرد.
جیمین: «این عکس…»
ا.ت دلش ریخت. نمیدونست چی باید بگه.
ا.ت: «اون دختره… اون منم»
جیمین هیچی نگفت. فقط به عکس خیره مونده بود. انگار داشت یه خاطره دور رو به یاد میاورد.
ا.ت اروم از جیبش گوشیش رو درآورد. گوشیش رو روشن کرد و یه عکس از بچگیای خودش رو آورد. با دستای لرزون، عکس رو آورد بالا و به جیمین نشون داد.
ا.ت: «اینم عکس منه. از بچگی.»
جیمین با تعجب به عکس ا.ت نگاه کرد. انگار تازه اون موقع فهمیده باشه. چشمهاش گرد شد. برگشت به عکس روی میز و دوباره به عکس ا.ت. قیافهاش کاملاً عوض شده بود. اون عصبانیت اولیه جاش رو به یه بهت عمیق داده بود.
جیمین: «تو… تو اون دختربچهای؟»
ا.ت سرشو تکون داد.
ا.ت: «آره. اون پسره کی بود؟ اون دوست بچگیام بود. همسایهمون… اسمش… اسمش چی بود…؟»
جیمین به سختی نفس میکشید. انگار که یه دنیا خاطره تو سرش ریخته بود.
جیمین: «من… من بودم.»
ا.ت گیج شده بود. «تو؟ ولی… چطور ممکنه؟»
جیمین: «یه اتفاقاتی افتاد. مجبور شدیم اسبابکشی کنیم. خیلی وقت پیش. از اون موقع دیگه هیچ وقت ندیدمت.»
جیمین انگار که تازه از خوابی عمیق بیدار شده باشه، به ا.ت نگاه کرد. دیگه اون نگاه سرد نبود. یه نگاه پر از حسرت، یه جور دلتنگی قدیمی.
جیمین: «عاشقت بودم… ولی مجبور شدم برم.»
ا.ت بهتزده بود. تمام این مدت، اون پسری که یه روز دوستش بود و بعدش مجبور شدن از هم جدا بشن، الان اون بزرگترین مافیای کره بود و اون شب توی کوچه… اون شب باعث شده بود همه چیز دوباره زنده بشه.
(ممنون میشم حمایتم کنید🎀✨️)
- ۶۲۰
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط