عشق مافیایی
《Mafia love》
پارت ۵
جیمین: «بیا جلو.... نزدیکتر.»
ا.ت قدم برداشت. رفت نزدیکتر. جیمین به صندلی روبه روش اشاره کرد.
جیمین: «بشین.»
یه صندلی کوچیک کنار شومینه بود. ا.ت نشست. جیمین لیوانشو برداشت و یه نفس لیوانو سر کشید .
جیمین: «اسمت چیه؟»
ا.ت: «ا… ا.ت.»
جیمین: «پس اسمت ا.ته؟»
ا.ت:«بله.»
جیمین یه لبخند خیلی خیلی کوچیک زد که سریع محو شد.
جیمین: «خب ا.ت… چرا تو اون کوچه بودی؟»
ا.ت ماجرا رو تعریف کرد. اینکه خسته بوده، خواسته زودتر برسه، که فقط داشته رد میشده و صدای گلوله شنیده. همینطور که حرف میزد، هی نگاهش به صورت جیمین میافتاد. سعی میکرد بفهمه چی تو ذهنش میگذره.
جیمین با دقت گوش میداد. گاهی سرشو تکون میداد. ولی هیچ حسی تو صورتش نبود.
وقتی ا.ت حرفش تموم شد، جیمین لیوانشو گذاشت زمین.
جیمین: «میدونی من کیم؟»
ا.ت: «… فکر کنم… پارک جیمین؟»
جیمین: «و میدونی اون مردی که دیدی کشتمش کی بود؟»
ا.ت: «نه… ولی… آدم خوبی نبود؟»
جیمین خندید. یه خندهی تلخ و کوتاه.
جیمین: «معلومه که نبود.»
یه سکوت طولانی بینشون افتاد. ا.ت منتظر بود. نمیدونست منتظر چیه. مرگ؟ شکنجه؟ ولی این برخورد خیلی عجیب بود. جیمین داشت باهاش حرف میزد، انگار که یه آدم عادیه.
جیمین: «میدونی الان چه مشکلی داری؟»
ا.ت: «… چی؟»
جیمین: «شاهد بودی. تو دنیای من، شاهد یعنی مشکل.»
ا.ت نفسش حبس شد. «پس بالاخره…»
جیمین دوباره سرشو بلند کرد و این بار مستقیم تو چشمای ا.ت نگاه کرد. یه نگاه عمیق.
جیمین: «ولی… من نمیخوام بکشمت.»
ا.ت گیج شده بود. «چرا؟»
جیمین: «نمیدونم. شاید چون اون موقع که دیدمت، یه چیزی تو چشمات بود که… یه چیزیو یادم انداخت.»
یه لحظه مکث کرد. انگار داشت فکر میکرد.
جیمین: «تو همین اتاق میمونی. فعلاً.»
ا.ت: «یعنی… منو نمیکشی؟»
جیمین: «فعلاً نه. ولی حق نداری از این اتاق بری بیرون. فهمیدی؟ هر کی رو ببینی، هر صدایی بشنوی… فقط اینجا میمونی.»
ا.ت باورش نمیشد. «باشه… ولی…»
جیمین: «ولی چی؟»
ا.ت: «فقط… گرسنمه. خیلی.»
جیمین یه نگاه بهش انداخت. انگار تازه یادش افتاده بود که ا.ت رو از وسط یه ماجرای خطرناک گیر انداخته.
جیمین: «باشه. الان میگم برات غذا بیارن..»
جیمین از جاش بلند شد. رفت سمت در. قبل از اینکه بیرون بره، برگشت و یه نگاه دیگه به ا.ت انداخت......
(ممنون میشم حمایتم کنید🎀✨️)
پارت ۵
جیمین: «بیا جلو.... نزدیکتر.»
ا.ت قدم برداشت. رفت نزدیکتر. جیمین به صندلی روبه روش اشاره کرد.
جیمین: «بشین.»
یه صندلی کوچیک کنار شومینه بود. ا.ت نشست. جیمین لیوانشو برداشت و یه نفس لیوانو سر کشید .
جیمین: «اسمت چیه؟»
ا.ت: «ا… ا.ت.»
جیمین: «پس اسمت ا.ته؟»
ا.ت:«بله.»
جیمین یه لبخند خیلی خیلی کوچیک زد که سریع محو شد.
جیمین: «خب ا.ت… چرا تو اون کوچه بودی؟»
ا.ت ماجرا رو تعریف کرد. اینکه خسته بوده، خواسته زودتر برسه، که فقط داشته رد میشده و صدای گلوله شنیده. همینطور که حرف میزد، هی نگاهش به صورت جیمین میافتاد. سعی میکرد بفهمه چی تو ذهنش میگذره.
جیمین با دقت گوش میداد. گاهی سرشو تکون میداد. ولی هیچ حسی تو صورتش نبود.
وقتی ا.ت حرفش تموم شد، جیمین لیوانشو گذاشت زمین.
جیمین: «میدونی من کیم؟»
ا.ت: «… فکر کنم… پارک جیمین؟»
جیمین: «و میدونی اون مردی که دیدی کشتمش کی بود؟»
ا.ت: «نه… ولی… آدم خوبی نبود؟»
جیمین خندید. یه خندهی تلخ و کوتاه.
جیمین: «معلومه که نبود.»
یه سکوت طولانی بینشون افتاد. ا.ت منتظر بود. نمیدونست منتظر چیه. مرگ؟ شکنجه؟ ولی این برخورد خیلی عجیب بود. جیمین داشت باهاش حرف میزد، انگار که یه آدم عادیه.
جیمین: «میدونی الان چه مشکلی داری؟»
ا.ت: «… چی؟»
جیمین: «شاهد بودی. تو دنیای من، شاهد یعنی مشکل.»
ا.ت نفسش حبس شد. «پس بالاخره…»
جیمین دوباره سرشو بلند کرد و این بار مستقیم تو چشمای ا.ت نگاه کرد. یه نگاه عمیق.
جیمین: «ولی… من نمیخوام بکشمت.»
ا.ت گیج شده بود. «چرا؟»
جیمین: «نمیدونم. شاید چون اون موقع که دیدمت، یه چیزی تو چشمات بود که… یه چیزیو یادم انداخت.»
یه لحظه مکث کرد. انگار داشت فکر میکرد.
جیمین: «تو همین اتاق میمونی. فعلاً.»
ا.ت: «یعنی… منو نمیکشی؟»
جیمین: «فعلاً نه. ولی حق نداری از این اتاق بری بیرون. فهمیدی؟ هر کی رو ببینی، هر صدایی بشنوی… فقط اینجا میمونی.»
ا.ت باورش نمیشد. «باشه… ولی…»
جیمین: «ولی چی؟»
ا.ت: «فقط… گرسنمه. خیلی.»
جیمین یه نگاه بهش انداخت. انگار تازه یادش افتاده بود که ا.ت رو از وسط یه ماجرای خطرناک گیر انداخته.
جیمین: «باشه. الان میگم برات غذا بیارن..»
جیمین از جاش بلند شد. رفت سمت در. قبل از اینکه بیرون بره، برگشت و یه نگاه دیگه به ا.ت انداخت......
(ممنون میشم حمایتم کنید🎀✨️)
- ۱۶۳
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط