عشق مافیایی
《Mafia love》
پارت ۷
اون لحظه، سکوت سنگینی بینشون حاکم شد. ا.ت داشت سعی میکرد همه چی رو کنار هم بذاره. اون پسرک همسایه که دوست صمیمیاش بود و عاشقش شده بود، حالا تبدیل شده بود به جیمین، مافیایی که اون رو اینجا نگه داشته بود. باور کردنش سخت بود، اما اون عکس، اون خاطرهی قدیمی دختربچهای که کنار پسربچهای ایستاده بود، و حالا اون پسرک که جیمین بود، همه چیز رو به هم ربط میداد.
چشمهای جیمین برق زد. انگار داشت با یه خاطرهی تلخ میجنگید.
جیمین: «پدرم یه مافیا بود و ما بخاطر شغل پدرم ،مجبور شدیم از اون محله بریم..... و کم کم من جانشین پدرم شدم و من به جای پدرم مافیا شدم .
ا.ت بغض کرده بود. تمام اون سالها تنهایی، اون حس گمشدگی، حالا یه جورایی معنی پیدا میکرد. ولی هنوز خیلی چیزا مبهم بود.
جیمین: «من خیلی دنبالت گشتم......تا اینکه اون شب تورو دیدم و با یه حس اشنا رو به رو شدم و آوردمت اینجا .
ا.ت به چشمهای جیمین نگاه کرد. چیزی که میدید، فقط قدرت و خشم نبود. یه جور نگرانی عمیق هم بود.
جیمین دستشو دراز کرد و به آرومی صورت ا.ت رو نوازش کرد. این بار، دیگه خبری از اون سردی همیشگی نبود.
جیمین: «میدونم سخته. ولی الان دیگه همه چی فرق میکنه. تو اینجایی. با من. و هیچکس نمیتونه ما رو از هم جدا کنه.»
ا.ت هنوز داشت سعی میکرد این همه اطلاعات رو هضم کنه. یه حس غریب تو دلش بود. یه جور آرامش، ولی همراه با یه ترس مبهم. ترس از آینده. ترس از آدمهایی که دشمن جیمین بودن .
همون موقع، صدای شلیک گلوله از حیات عمارت شنیده شد و..........
یه صدای که ا.ت تا حالا نشنیده بود. همه چی به هم ریخت. جیمین بلافاصله از جا پرید.
جیمین: «لعنتی! اونا پیدامون کردن!»
(سلام قشنگا ببخشید این پارت رو دیر براتون گذاشتم. چون امتحان داشتم نرسیدم براتون پارت بزارم ولی قول میدم این هفته هر چقدر تونستم براتون پارت های این فیک رو بزارم ✨️🎀)
پارت ۷
اون لحظه، سکوت سنگینی بینشون حاکم شد. ا.ت داشت سعی میکرد همه چی رو کنار هم بذاره. اون پسرک همسایه که دوست صمیمیاش بود و عاشقش شده بود، حالا تبدیل شده بود به جیمین، مافیایی که اون رو اینجا نگه داشته بود. باور کردنش سخت بود، اما اون عکس، اون خاطرهی قدیمی دختربچهای که کنار پسربچهای ایستاده بود، و حالا اون پسرک که جیمین بود، همه چیز رو به هم ربط میداد.
چشمهای جیمین برق زد. انگار داشت با یه خاطرهی تلخ میجنگید.
جیمین: «پدرم یه مافیا بود و ما بخاطر شغل پدرم ،مجبور شدیم از اون محله بریم..... و کم کم من جانشین پدرم شدم و من به جای پدرم مافیا شدم .
ا.ت بغض کرده بود. تمام اون سالها تنهایی، اون حس گمشدگی، حالا یه جورایی معنی پیدا میکرد. ولی هنوز خیلی چیزا مبهم بود.
جیمین: «من خیلی دنبالت گشتم......تا اینکه اون شب تورو دیدم و با یه حس اشنا رو به رو شدم و آوردمت اینجا .
ا.ت به چشمهای جیمین نگاه کرد. چیزی که میدید، فقط قدرت و خشم نبود. یه جور نگرانی عمیق هم بود.
جیمین دستشو دراز کرد و به آرومی صورت ا.ت رو نوازش کرد. این بار، دیگه خبری از اون سردی همیشگی نبود.
جیمین: «میدونم سخته. ولی الان دیگه همه چی فرق میکنه. تو اینجایی. با من. و هیچکس نمیتونه ما رو از هم جدا کنه.»
ا.ت هنوز داشت سعی میکرد این همه اطلاعات رو هضم کنه. یه حس غریب تو دلش بود. یه جور آرامش، ولی همراه با یه ترس مبهم. ترس از آینده. ترس از آدمهایی که دشمن جیمین بودن .
همون موقع، صدای شلیک گلوله از حیات عمارت شنیده شد و..........
یه صدای که ا.ت تا حالا نشنیده بود. همه چی به هم ریخت. جیمین بلافاصله از جا پرید.
جیمین: «لعنتی! اونا پیدامون کردن!»
(سلام قشنگا ببخشید این پارت رو دیر براتون گذاشتم. چون امتحان داشتم نرسیدم براتون پارت بزارم ولی قول میدم این هفته هر چقدر تونستم براتون پارت های این فیک رو بزارم ✨️🎀)
- ۳۲۴
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط