عشق مافیایی

《Mafia love》

پارت ۶

جیمین از جاش بلند شد. رفت سمت در. قبل از اینکه بیرون بره، برگشت و یه نگاه دیگه به ا.ت انداخت و با یه لحن سرد گفت...

جیمین: «اگه فکر فرار به سرت بزنه و بخوای فرار کنی...اون موقع دیگه کاری می‌کنم که آرزو کنی کاش همون اول کشته بودمت.»

و رفت بیرون. در رو پشت سرش بست.

ا.ت تنها موند. تو اون اتاق بزرگ، با اون همه کتاب قدیمی، با بوی عطر تند جیمین و شومینه. نفس عمیقی کشید. هنوز می‌لرزید، ولی یه حس عجیبی داشت. انگار که از یه جهنم رد شده بود و حالا تو یه جهنم دیگه گیر افتاده بود، ولی حداقل زنده بود.

«یعنی واقعاً منو نکشت؟ چرا؟ اون نگاهش… چی بود؟»

همین‌طور که داشت به اطراف نگاه می‌کرد، یه صدای تق تق آروم اومد. در اتاق بود.
ا.ت از جاش بلند شد و آروم رفت سمت در .

در باز شد و یه خدمتکار اومد داخل ، یه سینی غذا دستش بود.
خدمتکار: «بفرمایید.»

سینی پر بود از غذاهای خوشمزه. یه بشقاب بزرگ استیک، سیب‌زمینی سرخ‌کرده، سالاد، و یه لیوان آب.

ا.ت باورش نمی‌شد. «این… واسه من؟»
پیشخدمت: «بله. فقط بخورید و اینجا بمونید.»

ا.ت: «مرسی»

خدمتکار غذا رو گذاشت رو میز و رفت.

ا.ت اول به غذا نگاه کرد، بعد به در بسته. «یعنی این یه جور زندان نیست؟»

شاید… شاید این شروع یه ماجرای خیلی متفاوت بود. یه ماجرای خطرناک، ولی شاید… شاید هم یه فرصت....


(ممنون میشم حمایتم کنید🎀✨️)
دیدگاه ها (۰)

عشق مافیایی

۸۰ تایی شدیم 🥳🥳هورااااا🎉《مرسی از حمایتتون قشنگا❤️》🎀✨️

Love in the dark①③*چهار ماه بعد*نشسته بودم رو کاناپه و داشتم...

خونآشام من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط