.

.
p19
ویو جونگکوک:

جونگ‌کوک بدون اینکه دیگه چشم از ماشین لوکاس برداره، یه لحظه فک‌اش رو سفت کرد و بعد فرمون رو چرخوند.

الینا را ول کرد، نه از روی بی‌خیالی، از روی این حس که الان مهم‌تر از هر چیزی باید بره پیش تهیونگ.

چون اگر تهیونگ هم اوضاعش بد پیش رفته باشه، ممکن بود همه‌چیز از اینی که هست بدتر بشه.

خونه هلنا:
جونگکوک وقتی رسید، ماشین رو نگه داشت و قبل از پیاده شدن یه نفس عمیق کشید.

از پنجره به خونه نگاه کرد. نورها روشن بودن، اما یه حس بد توی هوا موج می‌زد. از پله‌ها بالا رفت و بدون معطلی در رو باز کرد.

تهیونگ رو دید که وسط خونه و هلنا تو بغلش نشسته بود، صورتش سرد و بی‌حس، ولی چشم‌هاش پر از یه چیزی بود که جونگ‌کوک خوب می‌شناخت، خشم، شوک، و مالکیت. نگاه جونگ‌کوک مستقیم رفت روی هلنا. روی وضعیتش. روی اون چاقوی خونین. و بعد برگشت سمت تهیونگ.

جونگکوک: اینجا چه خبره؟
صدای جونگکوک پر از خشم بود.

تهیونگ فقط یه نگاه سنگین بهش انداخت. واضح بود که اینجا هم اوضاع اصلاً عادی نیست. و جونگ‌کوک، با همه‌ی عصبانیت و درهم‌ریختگی‌اش، فهمید که شب هنوز خیلی بیشتر از این قراره خراب بشه.

تهیونگ با دستِ آزادش، لای موهای هلنا را نوازش می‌کرد؛ حرکتی که تضاد عجیبی با چاقوی خونینی داشت که هنوز روی میز کنار دستش دیده می‌شد.

جونگکوک: تهیونگ… داری چیکار می‌کنی؟ اون… اون‌ها رو کشته، متوجهی؟

تهیونگ سرش را به آرامی بالا آورد. چشم‌هایش به سرخی می‌زد و نگاهش آن‌قدر سرد بود که جونگ‌کوک ناخودآگاه یک قدم عقب رفت. تهیونگ با صدایی بم و زمزمه‌وار که انگار از ته چاه می‌آمد.

تهیونگ: اون‌ها به حریم من تجاوز کردن، جونگ‌کوک. هلنا فقط داشت… از خودش دفاع می‌کرد

هلنا توی بغل تهیونگ هق‌هقی کرد و صورتش را بیشتر به سینه او فشرد. تهیونگ نگاهش را دوباره به هلنا دوخت و با لحنی که انگار دنیا برایش فقط در همین لحظه و همین دختر خلاصه می‌شد، اضافه کرد

تهیونگ: اون دیگه هیچ‌جا نمی‌ره. هیچ‌کس هم نمی‌تونه بهش دست بزنه

تهیونگ فقط هلنا را کمی محکم‌تر در آغوش گرفت و ادامه داد

تهیونگ: الان فقط این مهمه که هلنا امن باشه.

جونگ‌کوک نفسش را از بینی بیرون داد و خنده‌ای کوتاه و بی‌روح از ته گلویش درآمد.

جونگکوک: جدی؟ بعدش چی؟ می‌خوای همین‌جا بشینیم و وانمود کنیم همه‌چی عادیه؟

تهیونگ بالاخره چشم از هلنا برداشت و به او نگاه کرد. نگاهش سنگین بود، خسته بود، و در عین حال آن‌قدر بی‌احساس که آدم را می‌ترساند.

تهیونگ: نه
مکث کوتاهی کرد.

تهیونگ: می‌خوام اینجا رو تمیز کنی

جونگ‌کوک به اطراف نگاه کرد؛ به آن دو جسد، به چاقوی خونین، به هلنایی که در بغل تهیونگ خوابیده بود. بعد با تمسخر گفت

جونگ‌کوک: من؟

تهیونگ: آره، تو
تهیونگ این را طوری گفت که انگار بحثی در کار نبود.

تهیونگ: از الان به بعد، الینا برای من مسئله نیست. هر چی بوده، تموم شده. ولی اینجا… اینجا نباید ردّی بمونه...

تهیونگ سرش را پایین آورد و خیلی آهسته، انگار نمیخواست هلنا بیدار بشه چیزی در گوشش زمزمه کرد. بعد دوباره به جونگ‌کوک نگاه کرد و با همان آرامشِ ترسناک گفت

تهیونگ: اول اینجا. بعد هر کار دیگه‌ای خواستی بکن

جونگ‌کوک نگاهش را از او دزدید. مشکلش دیگر فقط الینا نبود. حالا فهمیده بود که تهیونگ از آن آدم‌هایی است که وقتی تصمیم بگیره چیزی را نادیده بگیره واقعاً نادیده‌اش می‌گیره. و این یعنی هیچ امیدی نبود که امشب از او چیزی درباره‌ی الینا بشنوه

اما درست همان لحظه که جونگ‌کوک خواست چیزی بگه صدای ضعیف هلنا اومد و هنوز نیمه‌خواب بود، اما انگار از ترس حتی در خواب هم آرام نداشت. انگشت‌هایش محکم‌تر دور لباس تهیونگ جمع شد و زیر لب چیزی نامفهوم زمزمه کرد.

تهیونگ فقط پایین را نگاه کرد، پیشانی‌اش را نزدیک موهای او برد و بی‌صدا ماند...
شرطا: ۱۲ کامنت ۱۲ لایک 🎀
#فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #جونگ‌کوک #جونگ‌کوک
دیدگاه ها (۱۳)

p20سه روز از ماجرای سوله گذشته بود. الینا توی اتاقش بود و سع...

p21ویو روز بعد:جونگ‌کوک داشت پرونده‌های روی میزش رو مرتب می‌...

💙💙#فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #ف...

پارت جدید با پوستر جدید. آهنگم داره😂p18ویو الینا:الینا فقط م...

my favorite enemy p13هلنا بین اشک‌ها لبخند غمگین زدهلنا: چون...

my favorite enemy p10زنگ تفریح شد. صدای همهمه دانش‌آموزا فضا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط