پارت جدید با پوستر جدید. آهنگم داره😂

پارت جدید با پوستر جدید. آهنگم داره😂
p18
ویو الینا:
الینا فقط می‌دوید. اشک‌هاش روی گونه‌هاش می‌لغزید و نفس‌نفس می‌زد. دیگه نمی‌دونست کجا میره، فقط می‌خواست از اونجا دور بشه. انگار تمام دنیا رو سرش خراب شده بود. یه طرف جونگ‌کوک بود با اون بو*سه‌ی اجباری و اون حرف‌های ترسناک، یه طرف دیگه هم پدرش که همه‌ی این مشکلات رو به وجود آورده بود.

یهو پاش به یه چیزی گیر کرد و افتاد زمین. زانوهاش خراش برداشتن و شروع کردن به خون اومدن. درد نداشت، یا شاید هم انقدر از دردِ روحی‌اش بیشتر بود که اصلا حسش نمی‌کرد. همون‌جا روی زمین نشست، زانوهاش رو بغل کرد و دوباره شروع کرد به گریه کردن.

الینا: چرا؟ چرا همش باید اینجوری بشه؟
زیر لب زمزمه کرد.
الینا: من فقط می‌خواستم زندگی عادی داشته باشم. چرا همه‌ی اینا سر من میاد؟

وقتی کمی آروم گرفت، سعی کرد بلند شه. خسته‌تر از اون بود که بتونه دوباره بدوه، اما می‌دونست که نباید اینجا بمونه. بلند شد و با قدم‌های آهسته، انگار که وزنش هزار برابر شده باشه، به راهش ادامه داد.

همون موقع صدای یه ماشین رو شنید. از دور داشت میومد. الینا برگشت و نگاه کرد. یه ماشین بود که داشت نزدیک میشد. نمی‌دونست باید خوشحال باشه یا نگران. شاید کمک بود، شاید هم یه دردسر دیگه. با احتیاط رفت سمت جاده، اما فاصله خودش رو با ماشین حفظ کرد.

الینا همون‌طور که اشک‌هاش هنوز خشک نشده بود، ماشین رو دید و یه لحظه خشکش زد. لوکاس بود. دوست بچگیش. وقتی لوکاس از ماشین پیاده شد، نفسش بند اومد. انگار با دیدنش یه کم از فشار اون همه ترس کم شد.

لوکاس با نگرانی سریع سمتش اومد

لوکاس: الینا؟ تویی؟ چی شده؟

الینا نتونست جواب درست بده. فقط سرش رو پایین انداخت و دوباره گریه‌اش گرفت. لوکاس هم بدون معطلی نزدیک‌تر شد و سعی کرد آرومش کنه.

لوکاس: آروم باش، من اینجام. دیگه مشکلی نیست

الینا بین گریه و هق‌هق، فقط تونست اسمش رو صدا بزنه

الینا: لوکاس

لوکاس وقتی حال خرابش رو دید، اخمش بیشتر شد. نگاهش رو دور و برش چرخوند، انگار دنبال کسی می‌گشت که این حال رو سر الینا آورده. بعد خیلی آروم گفت:

لوکاس: کی با تو این کارو کرده؟

الینا هنوز جواب نمی‌داد، فقط اشک می‌ریخت و شونه‌هاش می‌لرزید.لوکاس با احتیاط کنارش ایستاد و گفت

لوکاس: بیا سوار شو. اول باید از اینجا بریم. بعد برام همه‌چی رو می‌گی.

الینا یه لحظه مردد موند، ولی بعد با بی‌حالی سر تکون داد و سوار ماشین شد. لوکاس هم در رو بست و پشت فرمون نشست، اما قبل از حرکت، دوباره بهش نگاه کرد.

لوکاس: هر چی شده، الان تنها نیستی

ویو جونگکوک:

جونگ‌کوک با چشم‌های نیمه‌بسته و یه نیشخند عصبی، صحنه رو از توی ماشینش تماشا می‌کرد. دیدن الینا توی ماشین اون پسره اون هم در حالی که به نظر می‌رسید اون پسر داره سعی می‌کنه آرومش کنه، مثل یه تیکه‌ی یخ سرد توی دلش فرو رفت. تمام اون حس از دست دادن کنترل که توی سوله تجربه‌ کرده بود، حالا تبدیل به یه خشم بد و بیمارگونه شده بود.

جونگکوک: پس با این یارو میری؟
با صدایی که به سختی از گلوش بیرون می‌اومد، گفت و فرمون رو مشت کرد.

جونگ‌کوک: کردی می‌تونی راحت ازم دور بشی؟

تصمیم گرفت مستقیم جلوشون ظاهر نشه. اینطور بهتر بود. می‌خواست بفهمه این پسر کیه و الینا باهاش چیکار داره. یه جورایی داشت از اون وضع لذت می‌برد، لذتی که از دیدن درد دیگری ناشی می‌شد. این اون جونگ‌کوک همیشگی نبود، ولی خب، اون الینا هم دیگه اون الینای همیشگی نبود که فکر می‌کرد می‌شناسه...

شرط پارت بعدی: ۱۳ لایک ۱۳ کامنت💙
#فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #جونگ‌کوک #جونگ‌کوک #جونگ‌کوک #جونگ‌کوک #فیکشن #فیکشن #ویسگون #ویسگون #فیکشن
دیدگاه ها (۷)

💙💙#فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #ف...

سلام بچه ها...بابت تاخیر فیک معدرت میخوام ویسگون یه مشکلی دا...

my favorite enemy ویو جونگکوک:جونگکوک: اره! من هیولام جونگکو...

my favorite enemy p8ویو تهیونگداشتم با الینا حرف میزدم که جو...

شبنم کوچولو: 4

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط