p22

p22
ویو تلار:

موسیقی ملایمی در فضا می‌پیچید، اما برای جونگ‌کوک، این محیط بیش از حد مصنوعی و خفه‌کننده به نظر می‌رسید.

او با بی‌میلی، گوشه‌ی تالار ایستاده بود و لیوانِ نوشیدنی‌اش را در دست داشت. نگاهش بی‌هدف روی جمعیت می‌چرخید.

تهیونگ در کنارش ایستاده بود و هلنا هم که در لباسی سفید و ظریف، با آرایشی ملایم و چهره‌ای که حالا آرام‌تر به نظر می‌رسید، در کنارشان حضور داشت،

جونگ‌کوک با صدای آرامی زیر لب گفت

جونگکوک: هنوز نفهمیدم چرا اینجام. این‌همه نمایش برای چی بود؟»

تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از در بگیرد، جواب داد: تهیونگ: صبر کن، جونگ‌کوک. همه چیز رو می‌فهمی.

مجری با صدای رسا اعلام کرد: با افتخار، ورود عروس و داماد رو خوش‌آمد می‌گوییم!

همه جمعیت به سمت ورودی چرخیدند.

جونگ‌کوک هم به طبع بقیه سرش را برگرداند. ابتدا الکس وارد شد، با اعتماد به نفس همیشگی و کت‌وشلوار رسمی‌اش.

اما وقتی نگاه جونگ‌کوک روی فردی که بازوی الکس را گرفته بود قفل شد، ضربان قلبش برای لحظه‌ای ایستاد.

الینا بود.

در لباس عروسی که به تنش می‌نشست، با موهایی که به زیبایی آرایش شده بود و چهره‌ای که در عین زیبایی، رنگ‌پریده و خالی از هرگونه شوقی بود.

او قدم به قدم با الکس به سمت جایگاه می‌آمد، در حالی که نگاهش به زمین دوخته شده بود.

جونگ‌کوک همان‌جا خشکش زد. لیوان از دستش رها شد و روی فرش کف تالار افتاد صدای خرد شدن لیوان در میان موسیقی گم شد، اما نگاه خیره و شوک‌زده‌اش روی صورت الینا ثابت مانده بود.

تمام بدنش از خشم و ناباوری می‌لرزید..

تهیونگ به آرامی به بازوی او زد و با لحنی که سعی می‌کرد کسی نشنوه صحبت کرد

تهیونگ: حالا دیدی؟

هلنا نگاهی به صورت درهم‌شکسته‌ی جونگ‌کوک انداخت و نفسی عمیق کشید، انگار که از قبل می‌دانست این لحظه چه طوفانی در دل جونگ‌کوک به پا می‌کند.

جونگ‌کوک زیر لب با صدایی که از شدت خشم می‌لرزید، غرید:

جونگ‌کوک: اون… اون لعنتی… داره با کی ازدواج می‌کنه؟

هلنا کنارش ایستاد و خیلی آرام، طوری که فقط جونگ‌کوک بشنود، زمزمه کرد

هلنا: جونگ‌کوک… آروم باش. فقط تماشا کن.

جونگ‌کوک حتی پلک هم نزد. صدایش از میان دندان‌های کلید شده‌اش به سختی بیرون آمد، سرد و بی‌روح

جونگ‌کوک: کی این بازی رو راه انداخته؟ تو؟ یا اون احمق کنارم؟

تهیونگ: این سرنوشتیه که خودش انتخاب کرده، یا بهتره بگم… مجبورش کردن انتخاب کنه. ما فقط تماشاگر بودیم.

در همان لحظه، الینا سرش را بالا آورد. نگاهش در سالن چرخید و ناگهان در میان انبوه جمعیت، جونگ‌کوک رو دید.
اون انتظار نداشت جونگ‌کوک را اینجا ببینه اون هم با چنین نگاهی که انگار می‌خواست همون‌جا، جلوی چشم همه، او را از آن قفس تجاری بیرون بکشه..

#فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن #جونگ‌کوک #جونگ‌کوک #جونگ‌کوک
دیدگاه ها (۰)

p21ویو روز بعد:جونگ‌کوک داشت پرونده‌های روی میزش رو مرتب می‌...

p20سه روز از ماجرای سوله گذشته بود. الینا توی اتاقش بود و سع...

.p19ویو جونگکوک: جونگ‌کوک بدون اینکه دیگه چشم از ماشین لوکاس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط