ازداوجاجباری
#ازداوج_اجباری
پارت۲۴
ویو لیلی:
وقتی اون حرف رو زدم از خجالتم سرمو به سینش نزدیک کردم
اونم تو گلو خندید
رفتیم پایین ومن هنوز تو بغل یونگی بودم
+نمیخوای منو بزاری پایین
_نه
یعنی چی اقا
که نمیخوای منو بزاری پایین ها
یه نیشگون از پهلوش گرفتمو و منو گذاشت پایین
+پسر بد
_که من پسره بدی ام
میدونسم که میخواد دنبالم کنه
پس منم زودتر خودمو به چاک زدمو تا نتونه بگیرتم
دویدم بالا
و تو کمد قایم شدم
_خب فسقلی خودت با زبون خوش میای بیرون
میدونسم که هر بلایی میتونه سرم بیاره
پس از کمد اومدم بیرون
نزدیکم شد
+یون.. یونگی میخوای چیکار کنی
_بنظرت اینکارم بیادبی حساب میشه
نزدیک تر شد
با این حرفش بیشتر از همه ترسم ریخت
+یونگی نکنه میخوا
با این کارش حرفم رو قطع کردم
ل/باشو گذاشت رو ل/بام
و داشت میب/وس/ید
نمیخواستم همراهی کنم
ولی
۳ دقیقه همینجوری داشت میبوسید که نفس کم آوردم
و زدم به سینش
نفس نفس میزدیم
+خیلی وحشی
_خوشمزه بود
+چی خوشمزه بود؟؟
_مزه ل/بات
مثل چی گونه هام گل انداخت
این چه حرفی بود بهم زد
+چچ چی داری میگی حیون
مگه من نکشتم
رفتم پیشش و از موهاش کشیدم
و یدونه به کتفش لگد زدم
و فرار کردم
واقعا زدن شوهر خیلی کیف داره
=چرا انقد طولش دادین
+هیچی بابا یونگی طولش داد
×خب حالا بیا غذاتو بخور
رفتم پیش لیسا نشستم
ویعدفه یونگی ظاهر شد
نمیدونم چرا تو نگاهش احساس درد رو میدیدم
ولی خب چیکارکنم خودش اونجوری کرد
بدون هیچ حرفی اومد و نشست روی صندلی
شروع کردیم به غذا خوردن
#یونگی
#لیسا
#کیپاپ
#رمان
پارت۲۴
ویو لیلی:
وقتی اون حرف رو زدم از خجالتم سرمو به سینش نزدیک کردم
اونم تو گلو خندید
رفتیم پایین ومن هنوز تو بغل یونگی بودم
+نمیخوای منو بزاری پایین
_نه
یعنی چی اقا
که نمیخوای منو بزاری پایین ها
یه نیشگون از پهلوش گرفتمو و منو گذاشت پایین
+پسر بد
_که من پسره بدی ام
میدونسم که میخواد دنبالم کنه
پس منم زودتر خودمو به چاک زدمو تا نتونه بگیرتم
دویدم بالا
و تو کمد قایم شدم
_خب فسقلی خودت با زبون خوش میای بیرون
میدونسم که هر بلایی میتونه سرم بیاره
پس از کمد اومدم بیرون
نزدیکم شد
+یون.. یونگی میخوای چیکار کنی
_بنظرت اینکارم بیادبی حساب میشه
نزدیک تر شد
با این حرفش بیشتر از همه ترسم ریخت
+یونگی نکنه میخوا
با این کارش حرفم رو قطع کردم
ل/باشو گذاشت رو ل/بام
و داشت میب/وس/ید
نمیخواستم همراهی کنم
ولی
۳ دقیقه همینجوری داشت میبوسید که نفس کم آوردم
و زدم به سینش
نفس نفس میزدیم
+خیلی وحشی
_خوشمزه بود
+چی خوشمزه بود؟؟
_مزه ل/بات
مثل چی گونه هام گل انداخت
این چه حرفی بود بهم زد
+چچ چی داری میگی حیون
مگه من نکشتم
رفتم پیشش و از موهاش کشیدم
و یدونه به کتفش لگد زدم
و فرار کردم
واقعا زدن شوهر خیلی کیف داره
=چرا انقد طولش دادین
+هیچی بابا یونگی طولش داد
×خب حالا بیا غذاتو بخور
رفتم پیش لیسا نشستم
ویعدفه یونگی ظاهر شد
نمیدونم چرا تو نگاهش احساس درد رو میدیدم
ولی خب چیکارکنم خودش اونجوری کرد
بدون هیچ حرفی اومد و نشست روی صندلی
شروع کردیم به غذا خوردن
#یونگی
#لیسا
#کیپاپ
#رمان
- ۱۹۳
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط