ادامه پارت ۲۴

اون انتظارِ این اعترافِ صادقانه رو نداشت.

سکوتِ وحشتناکی اتاق رو فرا گرفت. تنها صدایِ موجود، هق‌هقِ ضعیفِ اون‌جین از بلندگوها بود. جونگ‌کوک آروم اومد جلو. این بار با خشمِ معمولیش نبود. با یه خشمِ سردِ جدید. دستش رو برد و بلندگوها رو خاموش کرد.

«تو فکر کردی این اعترافِ عاشقانه باعث میشه من دلم برات بسوزه؟»

صدایِ بمش تویِ اتاق لرزید.

«تو با این حرفت، تازه به من یادآوری کردی که نقطهٔ ضعفِ واقعیِ تو کجاست. تو گفتی اون تنها چیزیه که داری. پس… من باید اون تنها چیز رو هم ازت بگیرم تا بفهمی که تویِ این دنیا، فقط من مهمم.»

قبل از اینکه بتونم حتی پلک بزنم، جونگ‌کوک با تمامِ قدرت چوبِ فلزی رو به سمتِ شونه‌ام پرتاب کرد. درد… دردی که دنیا رو جلویِ چشمام سیاه کرد. بیهوش نشدم، اما حس کردم تمامِ توانِ بدنم تخلیه شد.

جونگ‌کوکِ که حالا بالایِ سرم ایستاده بود، با صدایی که دیگه هیچ رحمی توش نبود، گفت:

«امروز تنبیهت تموم نمیشه، تهیونگ. چون تو هنوز یاد نگرفتی که وقتی با من حرف می‌زنی، باید مراقبِ زبونت باشی.»

و بعد، ضربات… ضرباتِ بی‌وقفه و سهمگین. اون دیگه دنبالِ جواب نبود؛ اون فقط می‌خواست اون “آدمی” رو که تویِ وجودم داد می‌زد، بکُشه.

[ادامه در پارت ۲۵]
دیدگاه ها (۰)

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت بیست و چهارم: سمفونیِ سکوت و اعترافِ...

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت بیست و سوم: بازی با قلبِ یک کودک 🧸💔س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط