پارت ۲۶: سایه‌ی شومِ آرامش

پارت ۲۶: سایه‌ی شومِ آرامش
سنگینیِ پلک‌هایش مثلِ سرب بود. اولین چیزی که حس کرد، بویِ آشنا و در عین حال زنندهٔ ادکلنِ تلخِ جونگ‌کوک بود؛ بویی که حالا در حافظه‌اش با درد، خون و فریاد گره خورده بود. وقتی چشمانش را باز کرد، سقفِ بلند و تاریکِ عمارت در دیدگانش محو بود. تنش تیر می‌کشید، انگار هزاران سوزنِ داغ در تمامِ بدنش فرو کرده باشند.

آرام سرش را چرخاند. نفسش در سینه حبس شد.

جونگ‌کوک روی صندلیِ کنارِ تخت نشسته بود. دستش را روی لبه‌ی تخت گذاشته بود و با نگاهی خیره، به نقطه‌ای نامعلوم در فضای اتاق نگاه می‌کرد. تهیونگ بلافاصله شوکه شد. بدنش واکنشی ناخودآگاه نشان داد؛ قلبش به دیواره‌ی قفسه‌ی سینه‌اش کوبید و سعی کرد از او فاصله بگیرد. زنجیری که به پایش بسته شده بود، صدایِ خشک و سردی روی کفِ اتاق ایجاد کرد. همین صدا باعث شد جونگ‌کوک سرش را برگرداند.

چشمانِ تهیونگ از ترس گشاد شد. لرزشِ خفیفی در انگشتانش نشست. هر بار که نگاهِ جونگ‌کوک روی او قفل می‌شد، تهیونگ حس می‌کرد تمامِ دیواره‌های دفاعی‌اش در حال فرو ریختن است.

جونگ‌کوک با صدایی که به‌طرزِ عجیبی آرام و مخملی بود، زمزمه کرد: «بهوش اومدی، کوچولو؟»
تهیونگ نتوانست حرفی بزند. گلویش خشک بود و از وحشت قفل شده بود. تمامِ خاطراتِ شکنجه در ذهنش رژه می‌رفتند. او بلافاصله خودش را جمع کرد و سعی کرد به عقب بخزد، اما زنجیر کوتاه بود. او به حرفِ جونگ‌کوک گوش می‌داد؛ نه به خاطرِ احترام، بلکه به خاطرِ ترسِ مطلقی که در وجودش ریشه دوانده بود. وقتی جونگ‌کوک لیوانِ آبی را به سمت لب‌هایش برد، تهیونگ بدونِ هیچ مقاومتی سرش را جلو برد و جرعه‌ای نوشید. هر حرکتِ او، هر پلک زدنش، با ترسِ شدیدی همراه بود که سعی می‌کرد آن را پنهان کند، اما چشمانِ تیزبینِ جونگ‌کوک همه چیز را می‌فهمید.

دقیقا در همین لحظه، درِ اتاق باز شد و اون‌جین با قدم‌های کوچک وارد شد. چهره‌اش رنگ پریده بود، اما وقتی نگاهش به تهیونگ افتاد، سعی کرد لبخندِ بی‌رمقی بزند. لبخندی که بیش از آنکه شاد باشد، بویِ التماس برایِ امیدوار ماندن می‌داد.

او به سمتِ تخت دوید و کنارِ تهیونگ نشست. دستش را روی دستِ لرزانِ تهیونگ گذاشت.

اون‌جین با صدایِ آرامی که می‌خواست لرزشِ آن را پنهان کند، گفت: «تهیونگ… نگاه کن، برات یه نقاشی کشیدم. قشنگه؟»

کاغذِ مچاله‌ای را به سمتِ تهیونگ گرفت. تهیونگ به کاغذ نگاه کرد؛ نقاشیِ ساده‌ای از یک خورشید و دو آدم‌بزرگ که دستِ هم را گرفته بودند. دیدنِ این تصویر در آن فضایِ سرد و سیاه، بغض را در گلویش کاشت. اون‌جین دوباره لبخند زد؛
لبخندی که تمامِ تلاشش بود تا برادرش را از فروپاشی کامل نجات دهد. او نمی‌دانست که تهیونگ در چه جهنمی گیر افتاده، فقط می‌دانست که اگر برادرش لبخند نزند، دنیایِ او هم تمام می‌شود.

تهیونگ با دستانِ لرزانش کاغذ را گرفت. نگاهش را از اون‌جین به جونگ‌کوک دوخت که همچنان با آن نگاهِ مالکانه و تاریک، آن‌ها را زیر نظر داشت. تهیونگ با صدایِ بسیار ضعیفی لب زد: «قشنگه… اون‌جین، خیلی قشنگه.»

اما آن لبخند، لبخندی نبود که از شادیِ واقعی نشأت بگیرد. آن لبخند، نقابی بود که تهیونگ می‌زد تا ترسش را پشت آن پنهان کند. او می‌دانست که جونگ‌کوک در حالِ تماشایِ آن‌هاست، مثلِ یک بازیگر که در تئاترِ تاریکِ او گیر افتاده است. جونگ‌کوک به تماشایِ این صحنه نشست؛ تهیونگی که از ترسِ او می‌لرزید، اما به خاطرِ اون‌جین سعی می‌کرد آرام بماند.

جونگ‌کوک پوزخندِ محوی زد و از جایش بلند شد. انگار از دیدنِ این ترس و این تلاشِ تهیونگ لذت می‌برد. او بدونِ اینکه حرفی بزند، از اتاق خارج شد و در را با صدایِ سنگینی بست. فضایِ اتاق سنگین‌تر شد. تهیونگ دوباره به سمتِ اون‌جین برگشت و او را در آغوش گرفت، در حالی که نگاهش با وحشتِ تمام به درِ بسته دوخته شده بود. او حالا می‌دانست که تنها سلاحش در این عمارت، فقط «اطاعت» است، و این ترس، تار و پودِ وجودش را ذره‌ذره می‌جوید.
پایان پارت ۲۶
دیدگاه ها (۰)

ادامه پارت ۲۵

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت بیست و پنجم: مراقبتِ سمی، طلوعِ کابو...

پارت ۶۹ هوا آرام شده بود.بعد از دستگیری دو هیون، همه از ساخت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط