نام فیک عشقنفرت
نام فیک: عشق/نفرت
Part: 23
منشیش به تهیونگ زنگ زد و تهیونگ هم سریع جواب داد:
_بله؟
£قربان خانم پارک باز تماس گرفتن و گفتن که میخوان شما رو برای فردا ببینن
_بهش بگو تایم ندارم*جدی
£گفتن که خانم جئون هم همراهشونه
_چی؟
_اوکی وقت رو بزار برای فردا ساعت ۱۰
£باشه
تهیونگ بعد از اینکه ناهارش رو خورد رفت بالا توی اتاق مطالعه اش و منتظر هایجین موند.داستانش تموم شده بوده و میخواست بهش بگه که تموم شده و کی چاپ میکنه و...
هایجین اومد خونه ی تهیونگ و رفت بالا توی اتاق مطالعه ی تهیونگ در زد و با شنیدن صدای /بیا داخل/ در رو باز کرد و رفت داخل.
☆سلام*لبخند
_سلام*جدی
☆خب شروع کنیم؟
_خیر
☆چرا؟
_دیشب یادم رفت بهتون بگم...داستان تموم شد و بعد از اون اتفاق دیگه منم ادم سابقی نشدم و خب کلا داستان تا همونجا بود
☆اووه خب بهم پیام میدادید و میگفتید که نیام
_اخه مارا پیداش شده
☆جانم؟؟
_مارا نمرده بوده..برای همین خواستم بهتون بگم که بعدا با مارا ملاقات کنید و ازش بپرسید داستان خودش چطوری بوده و این کتاب رو دو فصلش کنید
☆اوکی
_کی کتاب رو چاپ میکنید؟
☆نوشتنش تموم شده فقط باید بازنویسیش کنم که دو روز طول میکشه و تا هفته ی دیگه چاپ میکنم
_اوکی
☆خب پس دیگه من میرم
_ادرس و خونه ی مارا رو برات میفرستم که بری پیشش
☆باشه
هایجین رفت خونش. یجورایی از حرفای تهیونگ ناراحت شده بود انگار حسایی که به تهیونگ پیدا کرده بود واقعی شده و با اینکه فهمیده مارا زنده ست و از اینکه تهیونگ عاشق ماراست قطعا دیگه به هایجین نگا نمیکنه و حداقل هایجین دلش خوش بود که با این داستان میتونه تهیونگ رو ببینه ولی دیگه حتی بهونه ای هم نداره
ᰔᩚامیدوارم خوشتون بیادᰔᩚ
لطفا حمایتش کنید👇🏻
https://wisgoon.com/jeon_elsa
Part: 23
منشیش به تهیونگ زنگ زد و تهیونگ هم سریع جواب داد:
_بله؟
£قربان خانم پارک باز تماس گرفتن و گفتن که میخوان شما رو برای فردا ببینن
_بهش بگو تایم ندارم*جدی
£گفتن که خانم جئون هم همراهشونه
_چی؟
_اوکی وقت رو بزار برای فردا ساعت ۱۰
£باشه
تهیونگ بعد از اینکه ناهارش رو خورد رفت بالا توی اتاق مطالعه اش و منتظر هایجین موند.داستانش تموم شده بوده و میخواست بهش بگه که تموم شده و کی چاپ میکنه و...
هایجین اومد خونه ی تهیونگ و رفت بالا توی اتاق مطالعه ی تهیونگ در زد و با شنیدن صدای /بیا داخل/ در رو باز کرد و رفت داخل.
☆سلام*لبخند
_سلام*جدی
☆خب شروع کنیم؟
_خیر
☆چرا؟
_دیشب یادم رفت بهتون بگم...داستان تموم شد و بعد از اون اتفاق دیگه منم ادم سابقی نشدم و خب کلا داستان تا همونجا بود
☆اووه خب بهم پیام میدادید و میگفتید که نیام
_اخه مارا پیداش شده
☆جانم؟؟
_مارا نمرده بوده..برای همین خواستم بهتون بگم که بعدا با مارا ملاقات کنید و ازش بپرسید داستان خودش چطوری بوده و این کتاب رو دو فصلش کنید
☆اوکی
_کی کتاب رو چاپ میکنید؟
☆نوشتنش تموم شده فقط باید بازنویسیش کنم که دو روز طول میکشه و تا هفته ی دیگه چاپ میکنم
_اوکی
☆خب پس دیگه من میرم
_ادرس و خونه ی مارا رو برات میفرستم که بری پیشش
☆باشه
هایجین رفت خونش. یجورایی از حرفای تهیونگ ناراحت شده بود انگار حسایی که به تهیونگ پیدا کرده بود واقعی شده و با اینکه فهمیده مارا زنده ست و از اینکه تهیونگ عاشق ماراست قطعا دیگه به هایجین نگا نمیکنه و حداقل هایجین دلش خوش بود که با این داستان میتونه تهیونگ رو ببینه ولی دیگه حتی بهونه ای هم نداره
ᰔᩚامیدوارم خوشتون بیادᰔᩚ
لطفا حمایتش کنید👇🏻
https://wisgoon.com/jeon_elsa
- ۵۲۵
- ۱۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط