#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۳۶: معدنی که انگار نفس میکشید
باران شدیدی میبارید.
جادهی منتهی به معدن هوانگریونگ تقریباً خالی بود.
فقط نور چراغهای ماشین جونگکوک تاریکی را میشکافت.
دستش محکم دور فرمان قفل شده بود.
سرعت ماشین دیوانهوار بود.
اما ذهنش از ماشین هم سریعتر میدوید.
فقط یک فکر.
«زنده باش…»
خواهش میکنم.
«فقط زنده باش سوآ…»
چند ساعت بعد*
ماشین جلوی ورودی معدن متوقف شد.
ساختمان قدیمی معدن وسط مه و باران شبیه روحی متروکه بود.
پنجرههای شکسته.
سیمهای آویزان.
و سکوتی که زیادی سنگین بود.
جونگکوک از ماشین پیاده شد.
اسلحه را از داشبورد برداشت.
در معدن با صدای قیژ بلندی باز شد.
تاریکی.
بوی خاک خیس و آهن زنگزده.
قدمهایش داخل تونل پیچید.
هر صدایی چند برابر برمیگشت.
— «سوآ؟»
هیچ جوابی نیامد.
فقط صدای چکیدن آب.
جونگکوک جلوتر رفت.
نور چراغقوه روی دیوارهای سنگی میلغزید.
بعد ناگهان—
صدای برخورد چیزی از دور.
جونگکوک فوراً اسلحه را بالا آورد.
— «کی اونجاست؟!»
سکوت*
و بعد…
صدای ضعیفی.
— «جونگ...کوک…»
نفس جونگکوک برید.
قلبش محکم کوبید.
— «سوآ؟!»
صدایی نیامد.
او شروع کرد به دویدن.
نور چراغقوه دیوانهوار روی دیوارها میچرخید.
و بعد…
رسید.
اتاقی کوچک در انتهای تونل.
در نیمهباز.
جونگکوک در را هل داد.
و همان لحظه…
دنیا برای چند ثانیه ایستاد.
سوآ روی زمین افتاده بود.
دستهایش با طناب بسته شده بودند.
لباسش خاکی و پاره شده بود.
روی پیشانیاش رد زخم دیده میشد.
و بدنش آنقدر بیحرکت بود که قلب جونگکوک از ترس ایستاد.
— «سوآ.»
صدایش شکست.
او فوراً کنارش زانو زد.
دستهای لرزانش صورت سوآ را گرفت.
— «هی… هی، نگاهم کن…»
سوآ به سختی چشمهایش را باز کرد.
تار میدید.
اما وقتی چهرهی جونگکوک را شناخت…
لبهای خشکیدهاش لرزید.
— «…واقعیهستی؟»
جونگکوک خندید.
اما آن خنده درد داشت.
— «آره… منم…»
چشمهای سوآ ناگهان پر از اشک شد.
و همان لحظه جونگکوک طنابها را پاره کرد و او را محکم بغل گرفت.
خیلی محکم.
انگار میترسید دوباره از دستش بدهد.
سوآ نفس لرزانی کشید.
دست ضعیفش آرام پشت لباس جونگکوک مشت شد.
و بعد…
شروع کرد به گریه.
گریهای خفه و شکسته.
— «فکر کردم… نمیای…»
جونگکوک چشمهایش را بست.
پیشانیاش را به موهای سوآ تکیه داد.
— «دیگه هیچوقت اینو نگو.»
صدایش گرفته بود.
— «تمام قصر رو به آتیش میکشیدم تا پیدات کنم.»
سوآ بین گریه خندهی کوتاهی کرد.
همان خندهی کوچکی که جونگکوک شش شب تمام دیوانهوار دنبالش گشته بود.
جونگکوک کمی عقب رفت تا صورتش را ببیند.
و وقتی کبودی کنار لب سوآ را دید…
چشمهایش تاریک شد.
— «کی این کارو کرده.»
سوآ سریع دستش را گرفت.
— «نه… الان نه…»
صدایش ضعیف بود.
اما جونگکوک فوراً آرام شد.
فقط او میتوانست اینطوری آرامش کند.
سوآ آرام زمزمه کرد:
— «واقعاً اومدی؟…»
جونگکوک با ناباوری نگاهش کرد.
— «تو هنوز شک داشتی؟»
سوآ لبش را گاز گرفت.
— «تو ولیعهدی… فکر کردم شاید—»
— «خفه شو.»
سوآ مات نگاهش کرد.
جونگکوک پیشانیاش را به پیشانی او چسباند.
نفسهایشان قاطی شده بود.
— «برای تو… از تاج و تخت هم میگذرم.»
قلب سوآ لرزید.
و سکوت بینشان ناگهان سنگین شد.
آنقدر نزدیک بودند که نفسهای هم را حس میکردند.
نگاه جونگکوک روی لبهای زخمی سوآ افتاد.
چشمهایش آرام نرم شد.
و بعد…
خیلی آرام.
انگار میترسید بشکندش.
لبهایش را روی لبهای سوآ گذاشت.
یک بوسه کوتاه.
گرم.
لرزون.
و پر از تمام ترسی که این چند روز کشیده بود.
سوآ نفسش بند آمد.
دستش ناخودآگاه یقهی جونگکوک را گرفت.
جونگکوک چند ثانیه بعد عقب رفت.
اما هنوز پیشانیشان به هم چسبیده بود.
چشمهایش بسته بود.
انگار بالاخره بعد از روزها توانسته نفس بکشد.
اما درست همان لحظه—
صدای کشیده شدن فلز در تونل پیچید.
جونگکوک فوراً برگشت.
چشمهایش سرد شد.
و صدایی خشن در تاریکی پیچید:
— «چه صحنهی احساسیای.»
جونگکوک آرام جلوی سوآ ایستاد.
اسلحه را بالا آورد.
و از دل تاریکی…
چند مرد مسلح بیرون آمدند.
[ادامه دارد...]
***
(بالاخره به آرزوتون رسیدین😂)
شرایط پارت بعد:
65 لایک
19 بازنشر
پارت ۳۶: معدنی که انگار نفس میکشید
باران شدیدی میبارید.
جادهی منتهی به معدن هوانگریونگ تقریباً خالی بود.
فقط نور چراغهای ماشین جونگکوک تاریکی را میشکافت.
دستش محکم دور فرمان قفل شده بود.
سرعت ماشین دیوانهوار بود.
اما ذهنش از ماشین هم سریعتر میدوید.
فقط یک فکر.
«زنده باش…»
خواهش میکنم.
«فقط زنده باش سوآ…»
چند ساعت بعد*
ماشین جلوی ورودی معدن متوقف شد.
ساختمان قدیمی معدن وسط مه و باران شبیه روحی متروکه بود.
پنجرههای شکسته.
سیمهای آویزان.
و سکوتی که زیادی سنگین بود.
جونگکوک از ماشین پیاده شد.
اسلحه را از داشبورد برداشت.
در معدن با صدای قیژ بلندی باز شد.
تاریکی.
بوی خاک خیس و آهن زنگزده.
قدمهایش داخل تونل پیچید.
هر صدایی چند برابر برمیگشت.
— «سوآ؟»
هیچ جوابی نیامد.
فقط صدای چکیدن آب.
جونگکوک جلوتر رفت.
نور چراغقوه روی دیوارهای سنگی میلغزید.
بعد ناگهان—
صدای برخورد چیزی از دور.
جونگکوک فوراً اسلحه را بالا آورد.
— «کی اونجاست؟!»
سکوت*
و بعد…
صدای ضعیفی.
— «جونگ...کوک…»
نفس جونگکوک برید.
قلبش محکم کوبید.
— «سوآ؟!»
صدایی نیامد.
او شروع کرد به دویدن.
نور چراغقوه دیوانهوار روی دیوارها میچرخید.
و بعد…
رسید.
اتاقی کوچک در انتهای تونل.
در نیمهباز.
جونگکوک در را هل داد.
و همان لحظه…
دنیا برای چند ثانیه ایستاد.
سوآ روی زمین افتاده بود.
دستهایش با طناب بسته شده بودند.
لباسش خاکی و پاره شده بود.
روی پیشانیاش رد زخم دیده میشد.
و بدنش آنقدر بیحرکت بود که قلب جونگکوک از ترس ایستاد.
— «سوآ.»
صدایش شکست.
او فوراً کنارش زانو زد.
دستهای لرزانش صورت سوآ را گرفت.
— «هی… هی، نگاهم کن…»
سوآ به سختی چشمهایش را باز کرد.
تار میدید.
اما وقتی چهرهی جونگکوک را شناخت…
لبهای خشکیدهاش لرزید.
— «…واقعیهستی؟»
جونگکوک خندید.
اما آن خنده درد داشت.
— «آره… منم…»
چشمهای سوآ ناگهان پر از اشک شد.
و همان لحظه جونگکوک طنابها را پاره کرد و او را محکم بغل گرفت.
خیلی محکم.
انگار میترسید دوباره از دستش بدهد.
سوآ نفس لرزانی کشید.
دست ضعیفش آرام پشت لباس جونگکوک مشت شد.
و بعد…
شروع کرد به گریه.
گریهای خفه و شکسته.
— «فکر کردم… نمیای…»
جونگکوک چشمهایش را بست.
پیشانیاش را به موهای سوآ تکیه داد.
— «دیگه هیچوقت اینو نگو.»
صدایش گرفته بود.
— «تمام قصر رو به آتیش میکشیدم تا پیدات کنم.»
سوآ بین گریه خندهی کوتاهی کرد.
همان خندهی کوچکی که جونگکوک شش شب تمام دیوانهوار دنبالش گشته بود.
جونگکوک کمی عقب رفت تا صورتش را ببیند.
و وقتی کبودی کنار لب سوآ را دید…
چشمهایش تاریک شد.
— «کی این کارو کرده.»
سوآ سریع دستش را گرفت.
— «نه… الان نه…»
صدایش ضعیف بود.
اما جونگکوک فوراً آرام شد.
فقط او میتوانست اینطوری آرامش کند.
سوآ آرام زمزمه کرد:
— «واقعاً اومدی؟…»
جونگکوک با ناباوری نگاهش کرد.
— «تو هنوز شک داشتی؟»
سوآ لبش را گاز گرفت.
— «تو ولیعهدی… فکر کردم شاید—»
— «خفه شو.»
سوآ مات نگاهش کرد.
جونگکوک پیشانیاش را به پیشانی او چسباند.
نفسهایشان قاطی شده بود.
— «برای تو… از تاج و تخت هم میگذرم.»
قلب سوآ لرزید.
و سکوت بینشان ناگهان سنگین شد.
آنقدر نزدیک بودند که نفسهای هم را حس میکردند.
نگاه جونگکوک روی لبهای زخمی سوآ افتاد.
چشمهایش آرام نرم شد.
و بعد…
خیلی آرام.
انگار میترسید بشکندش.
لبهایش را روی لبهای سوآ گذاشت.
یک بوسه کوتاه.
گرم.
لرزون.
و پر از تمام ترسی که این چند روز کشیده بود.
سوآ نفسش بند آمد.
دستش ناخودآگاه یقهی جونگکوک را گرفت.
جونگکوک چند ثانیه بعد عقب رفت.
اما هنوز پیشانیشان به هم چسبیده بود.
چشمهایش بسته بود.
انگار بالاخره بعد از روزها توانسته نفس بکشد.
اما درست همان لحظه—
صدای کشیده شدن فلز در تونل پیچید.
جونگکوک فوراً برگشت.
چشمهایش سرد شد.
و صدایی خشن در تاریکی پیچید:
— «چه صحنهی احساسیای.»
جونگکوک آرام جلوی سوآ ایستاد.
اسلحه را بالا آورد.
و از دل تاریکی…
چند مرد مسلح بیرون آمدند.
[ادامه دارد...]
***
(بالاخره به آرزوتون رسیدین😂)
شرایط پارت بعد:
65 لایک
19 بازنشر
- ۷.۷k
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط