spanish girl:55
لیلی ترسیده بود ، او خواست اعتراض کنه ،
خواست بگوید درست نیست ، اما قبل از اینکه حتی بتواند نفس بکشد ، دنیل فاصله را از بین برد
او تمام تهدید های قبلی را در یک حرکت خلاصه کرد بوسه او نه یک شروع بلکه یک انفجار بود .
چنان قوی و وحشتناک او را می بوسید که همه چیز را فراموش کرده بودند
لیلی نمیتوانست مقاومت کند و آن طرف نفس های او دنیل را تشنه تر میکرد
در تاریکی صدای آن کاملا روشن بود .
لحظه ای صبر بین آن ها شکل گرفت ، لیلی با چشم های التماس آور و مظلوم به دنیل خیره شده بود
ناخود اگاه دست های لرزان لیلی دور گردن دنیل قرار گرفت
دنیل دیگر نمیتوانست جلوی خودش را بگیرد باید لیلی مال خودش میکرد آن کلمه کوتاه فقط بهانه بچگانه بود .
لیلی با صدای خیلی آرام و لرزان اسم اش را صدا زد : دنیل.....!
دنیل نمی خواست گوش بدهد ، نمیخواست کلمه `` نه `` را بشنود
در یک لحظه به سوی گردن لیلی هجوم آورد جوری گردن او را می بوسید و گاز میگرفت که مارک شود
با صدای لیلی که از درد بلند میشد سرعت. دنیل بیشتر بیشتر میشد ، همینطور درد لیلی !
لیلی با هر درد و با هر گاز و بوسه دنیل یاد شرکتی میوفتاد که مادرش با چنگ و دندان ازش محافظت کرده بود او فقط به خاطر مادرش و شرکت. با دنیل ازدواج کرده بود این یاد آوری برای لیلی خیلی عذاب آور بود
در همان لحظه که جای خالی باقی نمانده بود لیلی با تمام زور و توانش دنیل را هل داد
نفس هایشان هنوز تند بود ، هنوز گرم و آتشین بود
لیلی با ملایمت بدونه اینکه به چشم های تشنه دنیل نگاه بندازه گفت :《 بسه ..........! 》
بدن لرزان و کبودش را به سمت دستشویی هدایت کرد
بعد از بیرون آمدن اثری از دنیل نبود ! او رفته بود ، ولی کجا ¿
..............................................................
ادامه دارد
شرط : ۳۰ تا لایک
خواست بگوید درست نیست ، اما قبل از اینکه حتی بتواند نفس بکشد ، دنیل فاصله را از بین برد
او تمام تهدید های قبلی را در یک حرکت خلاصه کرد بوسه او نه یک شروع بلکه یک انفجار بود .
چنان قوی و وحشتناک او را می بوسید که همه چیز را فراموش کرده بودند
لیلی نمیتوانست مقاومت کند و آن طرف نفس های او دنیل را تشنه تر میکرد
در تاریکی صدای آن کاملا روشن بود .
لحظه ای صبر بین آن ها شکل گرفت ، لیلی با چشم های التماس آور و مظلوم به دنیل خیره شده بود
ناخود اگاه دست های لرزان لیلی دور گردن دنیل قرار گرفت
دنیل دیگر نمیتوانست جلوی خودش را بگیرد باید لیلی مال خودش میکرد آن کلمه کوتاه فقط بهانه بچگانه بود .
لیلی با صدای خیلی آرام و لرزان اسم اش را صدا زد : دنیل.....!
دنیل نمی خواست گوش بدهد ، نمیخواست کلمه `` نه `` را بشنود
در یک لحظه به سوی گردن لیلی هجوم آورد جوری گردن او را می بوسید و گاز میگرفت که مارک شود
با صدای لیلی که از درد بلند میشد سرعت. دنیل بیشتر بیشتر میشد ، همینطور درد لیلی !
لیلی با هر درد و با هر گاز و بوسه دنیل یاد شرکتی میوفتاد که مادرش با چنگ و دندان ازش محافظت کرده بود او فقط به خاطر مادرش و شرکت. با دنیل ازدواج کرده بود این یاد آوری برای لیلی خیلی عذاب آور بود
در همان لحظه که جای خالی باقی نمانده بود لیلی با تمام زور و توانش دنیل را هل داد
نفس هایشان هنوز تند بود ، هنوز گرم و آتشین بود
لیلی با ملایمت بدونه اینکه به چشم های تشنه دنیل نگاه بندازه گفت :《 بسه ..........! 》
بدن لرزان و کبودش را به سمت دستشویی هدایت کرد
بعد از بیرون آمدن اثری از دنیل نبود ! او رفته بود ، ولی کجا ¿
..............................................................
ادامه دارد
شرط : ۳۰ تا لایک
- ۸۵۲
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط