spanish girl:56
لیلی با صدای ضعیف یک پرنده از پشت پنجره میخواند ، از خواب بیدار شد .
اولین چیزی که به ذهنش هجوم آورد.
گرمای لب های دنیل و سنگینی نگاهش در لحضه بوسه بود با بیزاری از خودش ، بالش را روی صورتش فشرد .
《 لعنتی..... تو باید فقط به شرکت فکر کنی ، نه اون پسر عوضی خوشتیپ 》
به سمت جای خالی دنیل چرخید .
ملافه ها حتی کمی هم گرم نبودند، دنیل تمام شب را برنگشته بود
لیلی باحالی که ترکیبی از دلخوری و نگرانی بود ار تخت بیرون امد، کمی آرایش کرد ( اسلاید دوم ) و موهاش را گوجه ای بستم و یه ست لباس خوشگل ( اسلاید سوم ) داخل کمدش پوشید با خودش گفت :《 امروز با امیلی میرم خرید . برای آخر هفته که جشنه لباس بخریم 》
وقتی از پله های مرمرین عمارت پایین می آمد، صدایی آرام و نازک از سمت سالن پذیرایی شنید ، صدای خنده ی سک زن ،
لیلی مکث کرد ، این وقت صبح ، چه کسی اونجا بود ؟
وقتی به گوشه ی ستون رسید ، صحنه را دید و ضربان قلبش برای لحضه ای ایستاد
دنیل روی مبل چرمی قهوه ای نشسته بود .
کاترین ، خواهر رابرت خیلی نزدیک به او نشسته بود و دستش را روی بازوی دنیل گذاشته بود
کاترین داشت با ناز و عشوه چیزی تعریف می کرد
عمه رز با لبخندی از روی اجبار روی صورتش قرار داشت ، کاترین با همان صدای لوس و نازکش گفت :《 دنیل ، یادت میاد اون سال توی پاریس چه کیفی داد ؟ تو همیشه میدونستی چطور منو بخندونی.......》
دنیل سرش را به پشتی مبل تکیه داده بود و با همان چهره سرد و بی تفاوتش ، فقط نگاه کرد اما پس زدنی نبود ، لیلی حس کرد خون در رگ هایش در حال جوشیدن است تمام آن بوسه ، تمام آن نزدیکی دیشب آیا فقط یک بازی بود؟ یا یک هوس ؟
لیلی دیگر نمی توانست طاقت بیاورد ، با قدم های محکم کفش هایش که روی زمین سنگین طنین انداخت
دنیل به محض شنیدن صدای کفش ها ، سرش را چرخاند نگاهش برای لحظه ای روی لیلی ثابت ماند . کاترین هم برگشت لبخندش کمی ماسید ولی خودش را جمع کرد
《 اوه ، لیلی! عزیزم ، بیدار شدی ؟ 》صدای مهربان عمه بود
لیلی بدونه اینکه به عمه رز نگاه بندازد چشم از دنیل برنداشت کاترین با صدایی که سعی کرد شیرین جلوه کند گفت :《 سلام لیلی ! چقدر خوابیدی ! ما داشتیم در مورد خاطرات قدیمی من و دنیل حرف می زدیم 》 دنیل بالاخره از جایش بلند شد قد بلندش سایه ی سنگینی روی لیلی انداخت . لیلی حس کرد کاترین با نگاهش او را بررسی می کند ، انگار میخواست ببند لیلی چقدر در برابر این صحنه واکنش نشان میدهد
لیلی برای اینکه کم نیاورد ؟ لبخند سردی زد و رو به دنیل کرد :《 دنیل ، من با امیلی میرم خرید ، تو هم که انگار مشغولی ، مزاحم..... خاطره بازی تون نمیشم 》
خواست برگردد که دنیل .......
..............................................................
ادامه دارد
اولین چیزی که به ذهنش هجوم آورد.
گرمای لب های دنیل و سنگینی نگاهش در لحضه بوسه بود با بیزاری از خودش ، بالش را روی صورتش فشرد .
《 لعنتی..... تو باید فقط به شرکت فکر کنی ، نه اون پسر عوضی خوشتیپ 》
به سمت جای خالی دنیل چرخید .
ملافه ها حتی کمی هم گرم نبودند، دنیل تمام شب را برنگشته بود
لیلی باحالی که ترکیبی از دلخوری و نگرانی بود ار تخت بیرون امد، کمی آرایش کرد ( اسلاید دوم ) و موهاش را گوجه ای بستم و یه ست لباس خوشگل ( اسلاید سوم ) داخل کمدش پوشید با خودش گفت :《 امروز با امیلی میرم خرید . برای آخر هفته که جشنه لباس بخریم 》
وقتی از پله های مرمرین عمارت پایین می آمد، صدایی آرام و نازک از سمت سالن پذیرایی شنید ، صدای خنده ی سک زن ،
لیلی مکث کرد ، این وقت صبح ، چه کسی اونجا بود ؟
وقتی به گوشه ی ستون رسید ، صحنه را دید و ضربان قلبش برای لحضه ای ایستاد
دنیل روی مبل چرمی قهوه ای نشسته بود .
کاترین ، خواهر رابرت خیلی نزدیک به او نشسته بود و دستش را روی بازوی دنیل گذاشته بود
کاترین داشت با ناز و عشوه چیزی تعریف می کرد
عمه رز با لبخندی از روی اجبار روی صورتش قرار داشت ، کاترین با همان صدای لوس و نازکش گفت :《 دنیل ، یادت میاد اون سال توی پاریس چه کیفی داد ؟ تو همیشه میدونستی چطور منو بخندونی.......》
دنیل سرش را به پشتی مبل تکیه داده بود و با همان چهره سرد و بی تفاوتش ، فقط نگاه کرد اما پس زدنی نبود ، لیلی حس کرد خون در رگ هایش در حال جوشیدن است تمام آن بوسه ، تمام آن نزدیکی دیشب آیا فقط یک بازی بود؟ یا یک هوس ؟
لیلی دیگر نمی توانست طاقت بیاورد ، با قدم های محکم کفش هایش که روی زمین سنگین طنین انداخت
دنیل به محض شنیدن صدای کفش ها ، سرش را چرخاند نگاهش برای لحظه ای روی لیلی ثابت ماند . کاترین هم برگشت لبخندش کمی ماسید ولی خودش را جمع کرد
《 اوه ، لیلی! عزیزم ، بیدار شدی ؟ 》صدای مهربان عمه بود
لیلی بدونه اینکه به عمه رز نگاه بندازد چشم از دنیل برنداشت کاترین با صدایی که سعی کرد شیرین جلوه کند گفت :《 سلام لیلی ! چقدر خوابیدی ! ما داشتیم در مورد خاطرات قدیمی من و دنیل حرف می زدیم 》 دنیل بالاخره از جایش بلند شد قد بلندش سایه ی سنگینی روی لیلی انداخت . لیلی حس کرد کاترین با نگاهش او را بررسی می کند ، انگار میخواست ببند لیلی چقدر در برابر این صحنه واکنش نشان میدهد
لیلی برای اینکه کم نیاورد ؟ لبخند سردی زد و رو به دنیل کرد :《 دنیل ، من با امیلی میرم خرید ، تو هم که انگار مشغولی ، مزاحم..... خاطره بازی تون نمیشم 》
خواست برگردد که دنیل .......
..............................................................
ادامه دارد
- ۸۶۶
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط