spanish girl:54
بهای یک کلمه ......
سکوت سنگینی در فضای اتاق پیچیده بود
کلمه از دهانش پریده بود یک کلمه ساده ، یک فحش کوتاه که در لحظه عصبانیت ، مثل یک تیر از کمان رها شده بود اما حالا آن تیر به جای هدف ، مستقیم به قلب دنیل برخورد کرده بود
لیلی میخواست چیزی بگوید. میخواست توضیح دهد اما کلمات در گلویش خشک شده بودند او به چشمان دنیل خیره شد
نگاه دنیل همیشگی نبود ، چیزی در عمق مشکی چشمانش جرقه می زد. چیزی وحشی ، تاریک و به شدت ......تشنه
دنیل یه قدم به جلو برداشت . این حرکت ساده ، تمام فضای بین آن هارا بلعید ، لیلی ناخودآگاه به عقب رفت اما پشتش به دیوار سرد اتاق برخورد کرد او راه فراری نداشت
دنیل دستش را بالا آورد و لبه ی میز را گرفت طوری که لیلی را در حصار بازو آنش محصور کرد او آنقدر نزدیک بود که لیلی میتوانست گرمای نفس هایش را روی پوست ش حس کند
صدای دنیل بم تر و خش دار تر از همیشه درست کنار لاله گوش لیلی :《 یادته چی بهت گفتم ؟ دختر اسپانیاییی 》
صدایش مثل برخورد دو تکه سنگ بود . آرام اما با قدرت گفت : 《 گفته بودم اگه بهم فحش بدی عواقبش رو میبینی! 》
لیلی سعی کرد با لجبازی نگاهش را بدزدد، اما بدنش با او همکاری نمی کرد قلبش چنان می کوبید که انگاری میخواست از قفسه سینه اش فرار کند او میخواست بگوید `` ترس ندارم `` اما لب های لرزانش نمی گذاشت
دنیل سرش را کمی پایین آورد نوک بینی اش به پوست لیلی برخورد کرد او برای یک لحظه مکث کرد ، انگار داشت از او اجازه می گرفت یا شاید داشت لذت بردن از این لحظه ی انتظار را تجربه می کرد :《 حالا ... لطفا دوباره امتحان کن 》 د با لحنی که بیشتر شبیه یک چالشبود تا یک درخواست .
.........................................................
ادامه دارد
سکوت سنگینی در فضای اتاق پیچیده بود
کلمه از دهانش پریده بود یک کلمه ساده ، یک فحش کوتاه که در لحظه عصبانیت ، مثل یک تیر از کمان رها شده بود اما حالا آن تیر به جای هدف ، مستقیم به قلب دنیل برخورد کرده بود
لیلی میخواست چیزی بگوید. میخواست توضیح دهد اما کلمات در گلویش خشک شده بودند او به چشمان دنیل خیره شد
نگاه دنیل همیشگی نبود ، چیزی در عمق مشکی چشمانش جرقه می زد. چیزی وحشی ، تاریک و به شدت ......تشنه
دنیل یه قدم به جلو برداشت . این حرکت ساده ، تمام فضای بین آن هارا بلعید ، لیلی ناخودآگاه به عقب رفت اما پشتش به دیوار سرد اتاق برخورد کرد او راه فراری نداشت
دنیل دستش را بالا آورد و لبه ی میز را گرفت طوری که لیلی را در حصار بازو آنش محصور کرد او آنقدر نزدیک بود که لیلی میتوانست گرمای نفس هایش را روی پوست ش حس کند
صدای دنیل بم تر و خش دار تر از همیشه درست کنار لاله گوش لیلی :《 یادته چی بهت گفتم ؟ دختر اسپانیاییی 》
صدایش مثل برخورد دو تکه سنگ بود . آرام اما با قدرت گفت : 《 گفته بودم اگه بهم فحش بدی عواقبش رو میبینی! 》
لیلی سعی کرد با لجبازی نگاهش را بدزدد، اما بدنش با او همکاری نمی کرد قلبش چنان می کوبید که انگاری میخواست از قفسه سینه اش فرار کند او میخواست بگوید `` ترس ندارم `` اما لب های لرزانش نمی گذاشت
دنیل سرش را کمی پایین آورد نوک بینی اش به پوست لیلی برخورد کرد او برای یک لحظه مکث کرد ، انگار داشت از او اجازه می گرفت یا شاید داشت لذت بردن از این لحظه ی انتظار را تجربه می کرد :《 حالا ... لطفا دوباره امتحان کن 》 د با لحنی که بیشتر شبیه یک چالشبود تا یک درخواست .
.........................................................
ادامه دارد
- ۱.۶k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط