spanish girl;2 فصل دوم
بالاخره هیاهوی ها تمام شد . با رفتن الکس ، خانه در سکوت فرو رفت ؛ سکوتی که بر خلاف سکوت های ترسناک چند روز گذشته ، این بار بوی آرامش و امنیت می داد . ساعت از نیمه شب گذشت بود و خستگی روز های بیمارستان بالاخره خود را نشان می داد .
لیلی و دنیل ، با قدم هایی آرام ، به سمت اتاقشان رفتند . دنیل با اینکه پاش نسبت به روز های دیگر بسیار بهتر شده بود ، اما هنوز کمی با احتیاط راه می رفت . انگار داشت از آسیب دیدنش استفاده می کرد تا کمی توجه بیشتر لیلی را جلب کند .
وقتی در اتاق را بستند ، دنیل با آهی از سر خستگی روی تخت نشست و با نگاهی که ترکیبی از بی حالی و شیطنت بود ، به لیلی گفت :《 لیلی .... میشه یکم بهم آب بدی ؟》
لیلی لیوان را پر کرد و به سمت او گرفت .
《بیا ، اینم اب》
لیلی لیوان را نزدیک لب های دنیل گرفت ، اما دنیل به جای اینکه لیوان را بگیرد . با نگاهی که انگار داشت نقشه ای میکشید ، گفت :
《 با دست های خودت بهم بده ...》
لیلی با تعجب ابرو هایش را بالا انداخت و لیوان را کمی عقب کشید .
《 مگه. دستات تیر خوردن ؟ 》 با لحنی ادامه داد :《 پات تیر خورده. دستات تیر نخوردن که ، خودت بخور. اگر نتونستی کاری رو با دستات انجام بدی، اون وقت صدام کن !》
ناگهان ، نگاه دنیل تغییر کرد . آن نگاه خسته و آسیب دیده ، جایخورا به یک درخشش شيطنت آمیز و عمیق داد. لبخند کجی روی لب هایش نشست و با صدایی بم و آرام گفت :
《 خیلی خب ، پس .... شلوار پام کن 》
لیلی مثل مجسمه ای خشکش زد . کلمات در گلویش گیر کردند و تمام صورتش در یک ثانیه مثل گل سرخ گلگون شد . ضربان قلبش را در گوش هایش می شنید .
《 چقدر ....چقدر بیشعوری ! چقدر منحرفی دنیل ! 》
او با دستپاچگی و در حالی که سعی می کرد نگاهش را از آن چشم های نافذ لیلی بدزدد ، خواست از کنار او رد شود . و از اتاق خارج شود تا از این موقعیت خجالت آور فرار کند . اما قبل از اینکه بتواند حتی یک قدم بردارد ، گرمای دست دنیل را درو مچ دستش حس کرد .
دنیل با یه حرکت سریع و قوی ، لیلی را به سمت خودش کشید . لیلی با صدای کوتاهی از میان دستان او گذشت و درست روی پاهای دنیل نشست.
《چیکار میکنی؟ دنیل ! پات ..... پات هنوز خوب نشده .》
لیلی با صدای لرزان و صورت کاملا سرخ ، سعی کرد خودش را از او جدا کند .
اما دنیل اجازه این کار را به او نداد. دستانش را درو کمر لیلی محکم تر کرد و اجازه نداد تکان بخورد . او حالا کاملا کنترل اوضاع را در دست داشت . لیلی در میان دستان او گیر افتاده بود ؛ بین خشم از این بی بندوباری دنیل و کششی که به او داشت .
دنیل ، صورتش را آرام و بی وقفه به صورت لیلی نزدیک تر کرد . آنقدر نزدیک که نفس های گرمش پوست لیلی را می سوزاند لیلی چشمانش را بست .
.....................
ادامه دارد
شرط:۳۵ تا لایک
لیلی و دنیل ، با قدم هایی آرام ، به سمت اتاقشان رفتند . دنیل با اینکه پاش نسبت به روز های دیگر بسیار بهتر شده بود ، اما هنوز کمی با احتیاط راه می رفت . انگار داشت از آسیب دیدنش استفاده می کرد تا کمی توجه بیشتر لیلی را جلب کند .
وقتی در اتاق را بستند ، دنیل با آهی از سر خستگی روی تخت نشست و با نگاهی که ترکیبی از بی حالی و شیطنت بود ، به لیلی گفت :《 لیلی .... میشه یکم بهم آب بدی ؟》
لیلی لیوان را پر کرد و به سمت او گرفت .
《بیا ، اینم اب》
لیلی لیوان را نزدیک لب های دنیل گرفت ، اما دنیل به جای اینکه لیوان را بگیرد . با نگاهی که انگار داشت نقشه ای میکشید ، گفت :
《 با دست های خودت بهم بده ...》
لیلی با تعجب ابرو هایش را بالا انداخت و لیوان را کمی عقب کشید .
《 مگه. دستات تیر خوردن ؟ 》 با لحنی ادامه داد :《 پات تیر خورده. دستات تیر نخوردن که ، خودت بخور. اگر نتونستی کاری رو با دستات انجام بدی، اون وقت صدام کن !》
ناگهان ، نگاه دنیل تغییر کرد . آن نگاه خسته و آسیب دیده ، جایخورا به یک درخشش شيطنت آمیز و عمیق داد. لبخند کجی روی لب هایش نشست و با صدایی بم و آرام گفت :
《 خیلی خب ، پس .... شلوار پام کن 》
لیلی مثل مجسمه ای خشکش زد . کلمات در گلویش گیر کردند و تمام صورتش در یک ثانیه مثل گل سرخ گلگون شد . ضربان قلبش را در گوش هایش می شنید .
《 چقدر ....چقدر بیشعوری ! چقدر منحرفی دنیل ! 》
او با دستپاچگی و در حالی که سعی می کرد نگاهش را از آن چشم های نافذ لیلی بدزدد ، خواست از کنار او رد شود . و از اتاق خارج شود تا از این موقعیت خجالت آور فرار کند . اما قبل از اینکه بتواند حتی یک قدم بردارد ، گرمای دست دنیل را درو مچ دستش حس کرد .
دنیل با یه حرکت سریع و قوی ، لیلی را به سمت خودش کشید . لیلی با صدای کوتاهی از میان دستان او گذشت و درست روی پاهای دنیل نشست.
《چیکار میکنی؟ دنیل ! پات ..... پات هنوز خوب نشده .》
لیلی با صدای لرزان و صورت کاملا سرخ ، سعی کرد خودش را از او جدا کند .
اما دنیل اجازه این کار را به او نداد. دستانش را درو کمر لیلی محکم تر کرد و اجازه نداد تکان بخورد . او حالا کاملا کنترل اوضاع را در دست داشت . لیلی در میان دستان او گیر افتاده بود ؛ بین خشم از این بی بندوباری دنیل و کششی که به او داشت .
دنیل ، صورتش را آرام و بی وقفه به صورت لیلی نزدیک تر کرد . آنقدر نزدیک که نفس های گرمش پوست لیلی را می سوزاند لیلی چشمانش را بست .
.....................
ادامه دارد
شرط:۳۵ تا لایک
- ۱۷۷
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط