really love
really love
part²⁶
پدر بزرگ یه پرونده بهم داده بود
پدرم حدود ۱۳ سال پیش ضامن یه فردی شده بود ولی اون پولشو نداد و ما مجبور شدیم خونمون رو بفروشیم...یه مدت وضع مالیمون خوب نبود ولی بعدش دختر مرد رو پیدا کردیم و خود دختره پول رو بهمون داد..اون آقا "کانگ ایل" یعنی پدر لیلی هستش
وقتی این موضوع رو فهمیدم خیلی عصبی شدم ولی نباید سرش داد میزدم حالا چجوری از دلش در بیارم؟
ماجرا رو برای همه تعریف کردم..الان ساعت ۱۲ شبه و لیلی هنوز نیومده خونه..یهو جنی رفت توی شک
جنی:یه بار لیلی برای هانا میخواست خودکشی کنه..نکنه الان خودکشی کرده؟زنگش میزنم جواب نمیده(نگران و گریه)
نامجون:مگه لیلی گوشی رو خورد نکرد؟
جنی:گوشی دوم دارههههه
با حرف جنی انگار یه سطل اب روی سرم ریختن
سریع بلند شدیم..به چندتا ماشین تقسیم شدیم و رفتیم دنبالش
منو تهیونگ و رزی و جنی توی یک ماشین بودیم
جنی:حتما رفته ساحل به خدا رفته ساحل بدویید بریم
تا رسیدن به ساحل پاهام میلرزیدن
دخترا رفتن سمت ساحل،ماهم رفتیم سمت دریا
با دیدن جسم بی جون لیلی روی ماسه ها سریع دویدم سمتش
خیلی بریدهبریده و اروم نفس میکشید..با کمک تهیونگ بغلش کردم و بردمش توی ماشین
تهیونگ دخترا رو اورد و حرکت کردیم به سمت بیمارستان همیشگی
با برانکارد لیلی رو بردن به بخش
همونجا جلوی در بیمارستان روی یه نیمکت نشستم
کلی خبرنگار در مورد این اتفاق و ازدواج منو لیلی میپرسیدن
تهیونگ:لطفا بقیه ی سوالات رو بعدا بپرسید
بادیگارد ها خودشونو رسوندن و خبرنگار ها رو دورش کردن
تهیونگ:کوکی بیا بریم داخل
با کمک تهیونگ رفتم داخل..پشت در بخش لیلی نشستم
همش تقصیر منه..چرا هرچی میشه میره سراغ بدترین گزینه؟اصلا نباید سرش داد بزنم چرا انقدر احمقم؟
ساعت ۵صبح شده و من حتی یه دقیقه هم پلک روی هم نزاشتم
تهیونگ پا به پام کمکم میکرد..به بقیه خبر دادیم و اومدن دخترا رو بردن..الان یونگی و جین اومدن پیشمون
دکتر اومد
دکتر:اقای جئون؟
+بله حال لیلی چطوره؟
دکتر:خیلی شانس آورده که سریع رسیدین..میتونید ببینیدش ولی بیهوشه
+چشم دستتون درد نکنه
لیلی روی تخت خواب بود..پتوشو روش کشیدم..دستای سردشو گرفتم
سرمو گذاشتم کنار دستش..خیلی خوابم میومد
چشمام رو روی هم گذاشتم
طولی نکشید که خوابم برد
با احساس نوازش سرم،چشمام رو باز کردم..لیلی همینجوری که دستگاه تنفس بهش وصل بود سرمو نوازش میکرد
مثل برق گرفته ها بلند شدم..از خوشحالی محکم بغلش کردم
-جونگکوک..خفه شدم..کوک(سرفه)
ولش کردم
+لیلی حالت خوبه؟چرا همچین کاری کردی؟نمیگی تو نباشی ما چیکار کنیم؟(نگران)
-تقصیر خودته جناب جئون
+ببخشید لیلی تو دیگه همچین کاری نکن من قول میدم اصلا حرف نزنم
خنده ای کرد
-باشه ولی جریان چیه؟
+میگم ولی قول بده دعوام نکنی و منو ببخشی(مظلوم)
-باشه اقای پشیمون
+(تعریف کردن ماجرا)
بعد حرفم پوزخندی زد
-من خودم از اون مردک بدم میاد بعد شما برای اون با من سردین؟
+ببخشید لیلی متاسفم من...
-اقای جئون جونگکوک این آخرین باره که میبخشمت
جین:جونگکوک با کی حرف میزنی؟
-سلام مستر کیم
جین:لیلی!بیدار شدی؟شوگا پاشو
بعد اینکه جین همرو بیدار و با شوگا دعوا کرد،لیلی رو مرخص کردیم و به سمت خونه راه افتادیم
توی راه همش لیلی برای باباش غیبت میکرد
همه مرده بودیم از خنده
رسیدیم خونه..دخترا با دیدن لیلی بغلش کردن
نشستیم که گوشی لیلی زنگ خورد
-بله؟
الیزابت:حالت خوبه لیلی؟قرار شد تو با جونگکوک ازدواج کنی!
-من مگه عروسکم؟با هرکی که شما انتخاب کنید من ازدواج نمیکنم..من با جونگکوک ازدواج میکنم ولی دلیل نمیشه شما هرچی بگی همون بشه..چه سودی برای ما داره؟
الیزابت:لیلی تو حق نداری اینجوری با من حرف بزنی
-میتونم پس اینجوری حرف میزنم..لطفا دیگه بهم زنگ نزن
تماسو قطع کرد
+چی میگه؟
-قرار نیست با لیا ازدواج کنی..دوباره مثل قبل شده
جنی:پس فردا بریم لباس بگیریم؟(ذوق)
-یسسسسسس
+اما...
---------------------------------
بچه ها این قسمت یکم بد شد🫤برای همین به پارت دیگه هم میزارم
part²⁶
پدر بزرگ یه پرونده بهم داده بود
پدرم حدود ۱۳ سال پیش ضامن یه فردی شده بود ولی اون پولشو نداد و ما مجبور شدیم خونمون رو بفروشیم...یه مدت وضع مالیمون خوب نبود ولی بعدش دختر مرد رو پیدا کردیم و خود دختره پول رو بهمون داد..اون آقا "کانگ ایل" یعنی پدر لیلی هستش
وقتی این موضوع رو فهمیدم خیلی عصبی شدم ولی نباید سرش داد میزدم حالا چجوری از دلش در بیارم؟
ماجرا رو برای همه تعریف کردم..الان ساعت ۱۲ شبه و لیلی هنوز نیومده خونه..یهو جنی رفت توی شک
جنی:یه بار لیلی برای هانا میخواست خودکشی کنه..نکنه الان خودکشی کرده؟زنگش میزنم جواب نمیده(نگران و گریه)
نامجون:مگه لیلی گوشی رو خورد نکرد؟
جنی:گوشی دوم دارههههه
با حرف جنی انگار یه سطل اب روی سرم ریختن
سریع بلند شدیم..به چندتا ماشین تقسیم شدیم و رفتیم دنبالش
منو تهیونگ و رزی و جنی توی یک ماشین بودیم
جنی:حتما رفته ساحل به خدا رفته ساحل بدویید بریم
تا رسیدن به ساحل پاهام میلرزیدن
دخترا رفتن سمت ساحل،ماهم رفتیم سمت دریا
با دیدن جسم بی جون لیلی روی ماسه ها سریع دویدم سمتش
خیلی بریدهبریده و اروم نفس میکشید..با کمک تهیونگ بغلش کردم و بردمش توی ماشین
تهیونگ دخترا رو اورد و حرکت کردیم به سمت بیمارستان همیشگی
با برانکارد لیلی رو بردن به بخش
همونجا جلوی در بیمارستان روی یه نیمکت نشستم
کلی خبرنگار در مورد این اتفاق و ازدواج منو لیلی میپرسیدن
تهیونگ:لطفا بقیه ی سوالات رو بعدا بپرسید
بادیگارد ها خودشونو رسوندن و خبرنگار ها رو دورش کردن
تهیونگ:کوکی بیا بریم داخل
با کمک تهیونگ رفتم داخل..پشت در بخش لیلی نشستم
همش تقصیر منه..چرا هرچی میشه میره سراغ بدترین گزینه؟اصلا نباید سرش داد بزنم چرا انقدر احمقم؟
ساعت ۵صبح شده و من حتی یه دقیقه هم پلک روی هم نزاشتم
تهیونگ پا به پام کمکم میکرد..به بقیه خبر دادیم و اومدن دخترا رو بردن..الان یونگی و جین اومدن پیشمون
دکتر اومد
دکتر:اقای جئون؟
+بله حال لیلی چطوره؟
دکتر:خیلی شانس آورده که سریع رسیدین..میتونید ببینیدش ولی بیهوشه
+چشم دستتون درد نکنه
لیلی روی تخت خواب بود..پتوشو روش کشیدم..دستای سردشو گرفتم
سرمو گذاشتم کنار دستش..خیلی خوابم میومد
چشمام رو روی هم گذاشتم
طولی نکشید که خوابم برد
با احساس نوازش سرم،چشمام رو باز کردم..لیلی همینجوری که دستگاه تنفس بهش وصل بود سرمو نوازش میکرد
مثل برق گرفته ها بلند شدم..از خوشحالی محکم بغلش کردم
-جونگکوک..خفه شدم..کوک(سرفه)
ولش کردم
+لیلی حالت خوبه؟چرا همچین کاری کردی؟نمیگی تو نباشی ما چیکار کنیم؟(نگران)
-تقصیر خودته جناب جئون
+ببخشید لیلی تو دیگه همچین کاری نکن من قول میدم اصلا حرف نزنم
خنده ای کرد
-باشه ولی جریان چیه؟
+میگم ولی قول بده دعوام نکنی و منو ببخشی(مظلوم)
-باشه اقای پشیمون
+(تعریف کردن ماجرا)
بعد حرفم پوزخندی زد
-من خودم از اون مردک بدم میاد بعد شما برای اون با من سردین؟
+ببخشید لیلی متاسفم من...
-اقای جئون جونگکوک این آخرین باره که میبخشمت
جین:جونگکوک با کی حرف میزنی؟
-سلام مستر کیم
جین:لیلی!بیدار شدی؟شوگا پاشو
بعد اینکه جین همرو بیدار و با شوگا دعوا کرد،لیلی رو مرخص کردیم و به سمت خونه راه افتادیم
توی راه همش لیلی برای باباش غیبت میکرد
همه مرده بودیم از خنده
رسیدیم خونه..دخترا با دیدن لیلی بغلش کردن
نشستیم که گوشی لیلی زنگ خورد
-بله؟
الیزابت:حالت خوبه لیلی؟قرار شد تو با جونگکوک ازدواج کنی!
-من مگه عروسکم؟با هرکی که شما انتخاب کنید من ازدواج نمیکنم..من با جونگکوک ازدواج میکنم ولی دلیل نمیشه شما هرچی بگی همون بشه..چه سودی برای ما داره؟
الیزابت:لیلی تو حق نداری اینجوری با من حرف بزنی
-میتونم پس اینجوری حرف میزنم..لطفا دیگه بهم زنگ نزن
تماسو قطع کرد
+چی میگه؟
-قرار نیست با لیا ازدواج کنی..دوباره مثل قبل شده
جنی:پس فردا بریم لباس بگیریم؟(ذوق)
-یسسسسسس
+اما...
---------------------------------
بچه ها این قسمت یکم بد شد🫤برای همین به پارت دیگه هم میزارم
- ۱۸۱
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط