really love
really love
part²⁵
ولی سریع پاکش کردم...
توی فکر جونگکوک بودم..احتمالا موافقت کنه نه؟
بعد ۵مین یه نفر به گوشی تهیونگ زنگ زد و اون گذاشت روی ایفون تا همه بشنویم
پ.ک:سلام پسرم من پدر جونگکوکم!
تهیونگ:بله سلام کاری داشتین؟
پ.ک:لطفا بیا شرکتِ من کوک اومده اینجا دعوا راه انداخته نمیشه ارومش کنم
تهیونگ:الان میام
گوشی رو قطع کرد
تهیونگ:لیلی تو هم بیا بریم
رزی:تهیونگ تو برگرد باهات کار دارم
تهیونگ:خب توهم بیا بریمممم
سریع آماده شدم و سوار ماشین شدیم...بعد ۲۰مین رسیدیم و وارد دفتر آقای جئون(پدر بزرگ) شدیم
همه جا بههم ریخته بود و کوک به پنجره ی بزرگ سمت راستش نگاه میکرد
دستش به کمرش بود ولی همچنان ازش خون میومد
اقایجئون هم خیلی عصبی بود
تا منو دید به سمتم حمله ور شد و یقمو گرفت
آقایجئون:من از دست مادربزرگت و تو چیکار کنم؟ازتون متنفرم عمرا بزارم عروس این خاندان بشی حتی به اجبار(داد)
توی شوک بودم..جونگکوک دست پدربزرگ رو گرفت و گذاشت پایین تا یقمو ول کنه
+لیلی تو برو(سرد و اروم)
اصلا نفهمیدم چیشد و فقط سر تکون دادم..از اون مکانِ جهنمی آمدم بیرون
همش حرف های اقای جئون توی ذهنم تکرار میشد...حتی به اجبار؟مگه من چیکار کردم؟حالم از خودم به هم میخوره!
به یه کافه رفتم و فقط نشستم تا حالم عوض بشه..گوشیمو چک کردم...۱۹ تا تماس بی پاسخ از رزی،۱۰تا تماس بی پاسخ از تهیونگ،یک پیام از جونگکوک"بعدا باهم حرف میزنیم"
این رفتارا چیه؟همونجا زدم زیر گریه..حالم خیلی بد بود..دیگه روانی شده بودم
گارسون:خانم چیزی میل دارید؟(مهربون)
-فقط نیاز دارم یکی باهام حرف بزنه همین!
یهو نشست پیشم
گارسون:خب..میشنوم(لبخند)
همه ی ماجرا رو براش تعریف کردم که حدود نیمساعت شد..از اونجایی که کافه خلوت بود تونست راحت به حرفام گوش بده..احساس خالی بودن کردم
-اخیششش مرسی به حرفام گوش دادی!بی زحمت به قهوه برام میاری؟
گارسون:چشم
بعد از خوردنش تشکر کردم و به سمت خونه قدم زدم
رسیدم خونه...سکوت حکم فرما بود
تا وارد شدم لیسا چشم غره ای بهم رفت
لیسا:فقط از جلوی چشمام برو اونور خانم کانگ
دستام میلرزید..بغض دوباره به گلوم چنگ زد
-فقط بگید چیشده؟(بغض)
+لیلی جلوی چشمامون نباش فقط برو(داد)
سویچ ماشینمو برداشتم..سوار ماشینم شدم و به سمت ساحل رفتم
ماشینو پارک کردم و کفشامو در اوردم..روی شن های دریا احساس سبکی کردم..توی پاهام چندتا شیشه ی بطری میرفت،ولی مهم نبود
به سمت دریا رفتم..جایی نشستم که اب تا گردنم میومد بالا پس غرق نمیشدم!
الان دیگه نزدیکای شب بود..چیشد که باهام سرد شدن؟ولی مهم نیست امیدوارم عروسیشون خوب باشه
اروم خوابیدم روی شن ها..اب مدام میومد روی صورتم و باعث میشد نفس کم بیارم
مهم بود؟نه چون خواسته ی منم این بود! ولی نه در این حد...دیگه واقعا حالم داشت بد میشد..توان بلند شدن نداشتم..مطمئنم الان ساعت ۱۲ شبه..فردا باید میرفتم لباس بگیرم..چشمام اروم اروم گرم شد..میدونستم اگه بخوابم دیگه بیدار نمیشم..چشمام ناخواسته بسته شد و سیاهی مطلق...حس میکردم هنوز اب داره به پوستم برخورد میکنه پس هوشیار بودم...فقط انگشتام رو تکون میدادم..توان همون کارو از دست دادم و واقعا دیگه رفتم...
[ویو کوک]
جریان ازچه قرار بود؟پدربزرگ یه...
---------------------------------
ادامه دارد...
شرایط:۱۰تا لایک🌷۳۰ تا کامنت
به نظرتون چرا همه با لیلی سرد شدن؟(جواب دادن اجباری برای کامنت هاست وگرنه شرط پارت بعدی نمیرسه )
part²⁵
ولی سریع پاکش کردم...
توی فکر جونگکوک بودم..احتمالا موافقت کنه نه؟
بعد ۵مین یه نفر به گوشی تهیونگ زنگ زد و اون گذاشت روی ایفون تا همه بشنویم
پ.ک:سلام پسرم من پدر جونگکوکم!
تهیونگ:بله سلام کاری داشتین؟
پ.ک:لطفا بیا شرکتِ من کوک اومده اینجا دعوا راه انداخته نمیشه ارومش کنم
تهیونگ:الان میام
گوشی رو قطع کرد
تهیونگ:لیلی تو هم بیا بریم
رزی:تهیونگ تو برگرد باهات کار دارم
تهیونگ:خب توهم بیا بریمممم
سریع آماده شدم و سوار ماشین شدیم...بعد ۲۰مین رسیدیم و وارد دفتر آقای جئون(پدر بزرگ) شدیم
همه جا بههم ریخته بود و کوک به پنجره ی بزرگ سمت راستش نگاه میکرد
دستش به کمرش بود ولی همچنان ازش خون میومد
اقایجئون هم خیلی عصبی بود
تا منو دید به سمتم حمله ور شد و یقمو گرفت
آقایجئون:من از دست مادربزرگت و تو چیکار کنم؟ازتون متنفرم عمرا بزارم عروس این خاندان بشی حتی به اجبار(داد)
توی شوک بودم..جونگکوک دست پدربزرگ رو گرفت و گذاشت پایین تا یقمو ول کنه
+لیلی تو برو(سرد و اروم)
اصلا نفهمیدم چیشد و فقط سر تکون دادم..از اون مکانِ جهنمی آمدم بیرون
همش حرف های اقای جئون توی ذهنم تکرار میشد...حتی به اجبار؟مگه من چیکار کردم؟حالم از خودم به هم میخوره!
به یه کافه رفتم و فقط نشستم تا حالم عوض بشه..گوشیمو چک کردم...۱۹ تا تماس بی پاسخ از رزی،۱۰تا تماس بی پاسخ از تهیونگ،یک پیام از جونگکوک"بعدا باهم حرف میزنیم"
این رفتارا چیه؟همونجا زدم زیر گریه..حالم خیلی بد بود..دیگه روانی شده بودم
گارسون:خانم چیزی میل دارید؟(مهربون)
-فقط نیاز دارم یکی باهام حرف بزنه همین!
یهو نشست پیشم
گارسون:خب..میشنوم(لبخند)
همه ی ماجرا رو براش تعریف کردم که حدود نیمساعت شد..از اونجایی که کافه خلوت بود تونست راحت به حرفام گوش بده..احساس خالی بودن کردم
-اخیششش مرسی به حرفام گوش دادی!بی زحمت به قهوه برام میاری؟
گارسون:چشم
بعد از خوردنش تشکر کردم و به سمت خونه قدم زدم
رسیدم خونه...سکوت حکم فرما بود
تا وارد شدم لیسا چشم غره ای بهم رفت
لیسا:فقط از جلوی چشمام برو اونور خانم کانگ
دستام میلرزید..بغض دوباره به گلوم چنگ زد
-فقط بگید چیشده؟(بغض)
+لیلی جلوی چشمامون نباش فقط برو(داد)
سویچ ماشینمو برداشتم..سوار ماشینم شدم و به سمت ساحل رفتم
ماشینو پارک کردم و کفشامو در اوردم..روی شن های دریا احساس سبکی کردم..توی پاهام چندتا شیشه ی بطری میرفت،ولی مهم نبود
به سمت دریا رفتم..جایی نشستم که اب تا گردنم میومد بالا پس غرق نمیشدم!
الان دیگه نزدیکای شب بود..چیشد که باهام سرد شدن؟ولی مهم نیست امیدوارم عروسیشون خوب باشه
اروم خوابیدم روی شن ها..اب مدام میومد روی صورتم و باعث میشد نفس کم بیارم
مهم بود؟نه چون خواسته ی منم این بود! ولی نه در این حد...دیگه واقعا حالم داشت بد میشد..توان بلند شدن نداشتم..مطمئنم الان ساعت ۱۲ شبه..فردا باید میرفتم لباس بگیرم..چشمام اروم اروم گرم شد..میدونستم اگه بخوابم دیگه بیدار نمیشم..چشمام ناخواسته بسته شد و سیاهی مطلق...حس میکردم هنوز اب داره به پوستم برخورد میکنه پس هوشیار بودم...فقط انگشتام رو تکون میدادم..توان همون کارو از دست دادم و واقعا دیگه رفتم...
[ویو کوک]
جریان ازچه قرار بود؟پدربزرگ یه...
---------------------------------
ادامه دارد...
شرایط:۱۰تا لایک🌷۳۰ تا کامنت
به نظرتون چرا همه با لیلی سرد شدن؟(جواب دادن اجباری برای کامنت هاست وگرنه شرط پارت بعدی نمیرسه )
- ۷۸
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط