really love
really love
part²⁴
همه براش دست زدیم
تهیونگ:راستی الیزابت هم میخواد بیاد..ولی من نزاشتم(لبخند پیروزمندانه)
-نه بابا پس بلدی مفید باشی!
رزی:جای تشکرته؟
-اونش به تو مربوط نیست کوچولو
اروم زد تو کَلَم..با دخترا پاشدیم که بریم غذا بپزیم ولی جین بلند شد
جین:امروز من و جونگکوک و جیمین غذا میپزیم
-چرا همه چیز داره امروزخوب پیش میره مشکلی وجود اومده؟(خنده)
+هیونگ تو بیا و خوبی کن(گریه ی فیک)
اروم لپشو بوسیدم
-اینم جای تشکر(لبخند)
همه:اووووووووووو
پسرا رفتن توی آشپزخانه..یعنی همشون و ما دخترا فقط توی هال بودیم
-الیزابت گفت به طرفدارا بگیم..میاید به فنها بگیم؟
دخترا تایید دادن که داد زدم
-میخوام لایو بگیرم صداتون در بیاد حرصمو سر شما خالی میکنم(داد)
+باشهههه(داد)
گوشی رو تنظیم کردم و دخترا اومدن کنارم تا من لایو رو شروع کنیم
-سلام حالتون چطوره؟امروز میخوام یه خبری رو بهتون بدم...
[ویو کوک]
لیلی لایو رو شروع کرد
جیهوپ:جونگکوک بیا اینو بزار دهن لیل ببین خوب شده یا نه؟
+میخوای طرفدارا سکته کنن؟(خنده)
جیمین:به هر حال که الان لیلی بهشون میگه
رفتم یکم کیمچی رو با چاپستیک برداشتم و رفتم توی هال
+لیلی بخور ببین خوب شده؟
یکم از خورد و لبخند عصبی تحویلم داد
-عالی شده جونگکوکا
کل کامنتاش پر شده بود
رفتم توی اشپز خونه..صداشون میومد که دارن صحبت میکنن
جیسو:از این به بعد لیلی نمیتونیم بگیم خانم کانگ..چون از الان شده خانم جئون
[ویو لیلی]
بعد حرف جیسو از خجالت سرمو پایین انداختم
لیسا کامنتارو چک میکرد
لیسا:وای لیلی یه نفر نوشته "مگه قرار نبود جونگکوک با کسی که بیتیاسو نمیشناسه ازدواج کنه؟"
داشتم از خنده منفجر میشدم ولی جلوشو گرفتم..بعد ۳۰ مین حرف زدن بالاخره خداحافظی کردیم و لایو رو قطع کردیم
سریع رفتم توی اشپز خونه
-جونگکوک بیا (لبخند عصبی)
+یا خدا لیلی من هنوز جوونم نمیام
-جونگکوک قول میدم کاریت ندارم
+نمیام جینهیونگ هم همینو میگه
-پس من میام
گوششو گرفتم و بردمش توی حیاط
-وقتی بهت میگم نیا توی لایو چرا میای الان همه میگن جونگکوک اونجا چیکار میکنه!
+خونه ی زن آیندم بودم دیگه
-با دخترا؟
+اونا سرزده اومدن
-بهخدا اگه غذا خوب نشده باشه انتقام لایو رو میگیرم
سریع رفت توی آشپزخونه
+جینهیونگ من نمیخوام این زنِ من بشه هنوز قطعی نشده منو میزنه..غذا خوشمزه شده؟
جین:عالییییی شده
رفتیم سر سفره و غذا هارو خوردیم..واقعا خوشمزه بود..با چشمام به جونگکوک فهموندم خوب شده که نفس راحتی کشید
بعدش با دخترا ظرفارو جمع کردیم و شستیم
اومدم دو دقیقه بشینم که این الیزابت زنگم زد
-سلام خوبین؟
الیزابت:بله ممنون..لیلی قرار شد تو با جونگکوک ازدواج نکنی و دختر عموت باهاش ازدواج کنه
-چی میگین؟الان کل دنیا میدونن این بدترین رسوایی برای شماهاست!
الیزابت:برام مهم نیست و...
بدون اینکه منتظر جوابش باشم گوشیو قطع کردم و جوری زدم توی دیوار که گوشی پودر شد
سرمو با دستام گرفتم و روی مبل نشستم
صداهارو نمیشنیدم..حالا چی میشد؟نه عمرا بزارم اون اتفاق بیافته!سرم هردقیقه بدتر میشد و جوری بود که واقعا هیچی نمیشنیدم
یهو یه نفر بغلم کردم..گرمای بدنش،بوی تنش. اون جونگکوک بود
اروم دستامو برداشتم و بهش نگاهی انداختم
کنارم نشسته بود و موهامو ناز میکرد
+لیلی حالت خوبه؟میدونی که میتونی همه چیز رو بهمون بگی
-جونگکوک تو..باید با..لیا یعنی..دختر عموم ازدواج کنی(بغض و لکنت)
چشمای همه گرد شد..کوک گوشیش رو اورد و رفت بیرون..صدای روشن کردن ماشین از توی پارکینگ اومد
به زمین نگاه گردم..پر از شیشه های ریز بود و گوشیم که داغون شد
جیهوپ:حالت خوبه لیلی؟گوشیو چرا پرت کردی؟
جیهوپ بعد حرفش خنده ای کرد تا جَو عوض بشه
-نمیدونم..الان چی میشه؟قرار نبود کوک با لیا ازدواج کنه..کاش این لایو لعنتی رو نگرفته بودم!
دیگه بغضم ترکید و یه قطره اشک از چشمام اومد ولی سریع پاکش کردم...
---------------------------------
ادامه دارد...
شرایط:۹تا لایک🌷۲۵ تا کامنت
☆{فقط پارت بعد رو ببینید سکته میکنید!...}☆
part²⁴
همه براش دست زدیم
تهیونگ:راستی الیزابت هم میخواد بیاد..ولی من نزاشتم(لبخند پیروزمندانه)
-نه بابا پس بلدی مفید باشی!
رزی:جای تشکرته؟
-اونش به تو مربوط نیست کوچولو
اروم زد تو کَلَم..با دخترا پاشدیم که بریم غذا بپزیم ولی جین بلند شد
جین:امروز من و جونگکوک و جیمین غذا میپزیم
-چرا همه چیز داره امروزخوب پیش میره مشکلی وجود اومده؟(خنده)
+هیونگ تو بیا و خوبی کن(گریه ی فیک)
اروم لپشو بوسیدم
-اینم جای تشکر(لبخند)
همه:اووووووووووو
پسرا رفتن توی آشپزخانه..یعنی همشون و ما دخترا فقط توی هال بودیم
-الیزابت گفت به طرفدارا بگیم..میاید به فنها بگیم؟
دخترا تایید دادن که داد زدم
-میخوام لایو بگیرم صداتون در بیاد حرصمو سر شما خالی میکنم(داد)
+باشهههه(داد)
گوشی رو تنظیم کردم و دخترا اومدن کنارم تا من لایو رو شروع کنیم
-سلام حالتون چطوره؟امروز میخوام یه خبری رو بهتون بدم...
[ویو کوک]
لیلی لایو رو شروع کرد
جیهوپ:جونگکوک بیا اینو بزار دهن لیل ببین خوب شده یا نه؟
+میخوای طرفدارا سکته کنن؟(خنده)
جیمین:به هر حال که الان لیلی بهشون میگه
رفتم یکم کیمچی رو با چاپستیک برداشتم و رفتم توی هال
+لیلی بخور ببین خوب شده؟
یکم از خورد و لبخند عصبی تحویلم داد
-عالی شده جونگکوکا
کل کامنتاش پر شده بود
رفتم توی اشپز خونه..صداشون میومد که دارن صحبت میکنن
جیسو:از این به بعد لیلی نمیتونیم بگیم خانم کانگ..چون از الان شده خانم جئون
[ویو لیلی]
بعد حرف جیسو از خجالت سرمو پایین انداختم
لیسا کامنتارو چک میکرد
لیسا:وای لیلی یه نفر نوشته "مگه قرار نبود جونگکوک با کسی که بیتیاسو نمیشناسه ازدواج کنه؟"
داشتم از خنده منفجر میشدم ولی جلوشو گرفتم..بعد ۳۰ مین حرف زدن بالاخره خداحافظی کردیم و لایو رو قطع کردیم
سریع رفتم توی اشپز خونه
-جونگکوک بیا (لبخند عصبی)
+یا خدا لیلی من هنوز جوونم نمیام
-جونگکوک قول میدم کاریت ندارم
+نمیام جینهیونگ هم همینو میگه
-پس من میام
گوششو گرفتم و بردمش توی حیاط
-وقتی بهت میگم نیا توی لایو چرا میای الان همه میگن جونگکوک اونجا چیکار میکنه!
+خونه ی زن آیندم بودم دیگه
-با دخترا؟
+اونا سرزده اومدن
-بهخدا اگه غذا خوب نشده باشه انتقام لایو رو میگیرم
سریع رفت توی آشپزخونه
+جینهیونگ من نمیخوام این زنِ من بشه هنوز قطعی نشده منو میزنه..غذا خوشمزه شده؟
جین:عالییییی شده
رفتیم سر سفره و غذا هارو خوردیم..واقعا خوشمزه بود..با چشمام به جونگکوک فهموندم خوب شده که نفس راحتی کشید
بعدش با دخترا ظرفارو جمع کردیم و شستیم
اومدم دو دقیقه بشینم که این الیزابت زنگم زد
-سلام خوبین؟
الیزابت:بله ممنون..لیلی قرار شد تو با جونگکوک ازدواج نکنی و دختر عموت باهاش ازدواج کنه
-چی میگین؟الان کل دنیا میدونن این بدترین رسوایی برای شماهاست!
الیزابت:برام مهم نیست و...
بدون اینکه منتظر جوابش باشم گوشیو قطع کردم و جوری زدم توی دیوار که گوشی پودر شد
سرمو با دستام گرفتم و روی مبل نشستم
صداهارو نمیشنیدم..حالا چی میشد؟نه عمرا بزارم اون اتفاق بیافته!سرم هردقیقه بدتر میشد و جوری بود که واقعا هیچی نمیشنیدم
یهو یه نفر بغلم کردم..گرمای بدنش،بوی تنش. اون جونگکوک بود
اروم دستامو برداشتم و بهش نگاهی انداختم
کنارم نشسته بود و موهامو ناز میکرد
+لیلی حالت خوبه؟میدونی که میتونی همه چیز رو بهمون بگی
-جونگکوک تو..باید با..لیا یعنی..دختر عموم ازدواج کنی(بغض و لکنت)
چشمای همه گرد شد..کوک گوشیش رو اورد و رفت بیرون..صدای روشن کردن ماشین از توی پارکینگ اومد
به زمین نگاه گردم..پر از شیشه های ریز بود و گوشیم که داغون شد
جیهوپ:حالت خوبه لیلی؟گوشیو چرا پرت کردی؟
جیهوپ بعد حرفش خنده ای کرد تا جَو عوض بشه
-نمیدونم..الان چی میشه؟قرار نبود کوک با لیا ازدواج کنه..کاش این لایو لعنتی رو نگرفته بودم!
دیگه بغضم ترکید و یه قطره اشک از چشمام اومد ولی سریع پاکش کردم...
---------------------------------
ادامه دارد...
شرایط:۹تا لایک🌷۲۵ تا کامنت
☆{فقط پارت بعد رو ببینید سکته میکنید!...}☆
- ۴۳۷
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط