PART 7
PART 7
[شب، ویو آرین]
نارا موهام رو شونه میکرد.
نارا: بانوی من، لطفا امشب دیگه بیرون نرین.
آرین: مگه من چیزی گفتم؟
نارا: از نگاهتون معلومه...
آرین: وااای نارا، تو از کجا اینقدر منو میشناسی؟
نارا: چون سال هاست کنار شما هستم.
آرین: خب... فقط یه دور کوچولو میرم، زودم برمیگردم.
نارا: بانوی من...
آرین: قول میدم.
نارا آهی کشید.
نارا: باشه... ولی مواظب خودتون باشین.
آرین: خیالت راحت.
[ویو دوهی، خودم]
چند دقیقه بعد...
آرین لباس مبدلش رو پوشید و آروم از پنجره پایین رفت.
همین که پاش به زمین رسید، لبخندی زد.
آرین: هه... گفتم که میام.
هنوز دو قدم برنداشته بود که...
صدایی از پشت سرش اومد.
جونگکوک: کجا تشریف میبرین، پرنسس؟
آرین از ترس تکونی خورد و سریع برگشت.
آرین: یا خدا! تو از کجا پیدات شد!؟
جونگکوک با همون چهره بی احساس کنار دیوار ایستاده بود.
جونگکوک: گفته بودم بدون اطلاع من از قصر خارج نمیشید.
آرین: تو... از اول اینجا وایساده بودی؟
جونگکوک: بله.
آرین: یعنی منتظر بودی من فرار کنم؟
جونگکوک: مطمئن بودم این کارو میکنین.
آرین اخماش رو تو هم کشید.
آرین: خیلی اعصاب خوردکنی.
جونگکوک: ممنون.
آرین: من ازت تعریف نکردم!
جونگکوک: میدونم.
آرین: من فقط میخوام یه دور تو شهر بزنم.
جونگکوک: نه.
آرین: چرا؟
جونگکوک: چون امنیتتون مهم تره.
آرین: اگه اصرار کنم؟
جونگکوک چند ثانیه بهش نگاه کرد.
جونگکوک: پس منم همراهتون میام.
آرین: چییی؟!
جونگکوک: من محافظ شمام.
آرین: یعنی حتی یه دقیقه هم تنهام نمیذاری؟
جونگکوک: نه.
آرین با کلافگی دستاشو روی صورتش کشید.
آرین: خدا... این چه محافظیه نصیبم شده...
جونگکوک: حرکت کنین پرنسس.
آرین: انگار چاره دیگه ای ندارم...
[ویو دوهی، خودم]
و اینطوری، اولین گشت شبانهی پرنسس چین و محافظ جدیدش، پرنس جونگکوک، شروع شد؛ بدون اینکه هیچکدوم خبر داشته باشن چند نفر از سایهها، از دور مراقبشون هستن...
ادامه دارد...
[شب، ویو آرین]
نارا موهام رو شونه میکرد.
نارا: بانوی من، لطفا امشب دیگه بیرون نرین.
آرین: مگه من چیزی گفتم؟
نارا: از نگاهتون معلومه...
آرین: وااای نارا، تو از کجا اینقدر منو میشناسی؟
نارا: چون سال هاست کنار شما هستم.
آرین: خب... فقط یه دور کوچولو میرم، زودم برمیگردم.
نارا: بانوی من...
آرین: قول میدم.
نارا آهی کشید.
نارا: باشه... ولی مواظب خودتون باشین.
آرین: خیالت راحت.
[ویو دوهی، خودم]
چند دقیقه بعد...
آرین لباس مبدلش رو پوشید و آروم از پنجره پایین رفت.
همین که پاش به زمین رسید، لبخندی زد.
آرین: هه... گفتم که میام.
هنوز دو قدم برنداشته بود که...
صدایی از پشت سرش اومد.
جونگکوک: کجا تشریف میبرین، پرنسس؟
آرین از ترس تکونی خورد و سریع برگشت.
آرین: یا خدا! تو از کجا پیدات شد!؟
جونگکوک با همون چهره بی احساس کنار دیوار ایستاده بود.
جونگکوک: گفته بودم بدون اطلاع من از قصر خارج نمیشید.
آرین: تو... از اول اینجا وایساده بودی؟
جونگکوک: بله.
آرین: یعنی منتظر بودی من فرار کنم؟
جونگکوک: مطمئن بودم این کارو میکنین.
آرین اخماش رو تو هم کشید.
آرین: خیلی اعصاب خوردکنی.
جونگکوک: ممنون.
آرین: من ازت تعریف نکردم!
جونگکوک: میدونم.
آرین: من فقط میخوام یه دور تو شهر بزنم.
جونگکوک: نه.
آرین: چرا؟
جونگکوک: چون امنیتتون مهم تره.
آرین: اگه اصرار کنم؟
جونگکوک چند ثانیه بهش نگاه کرد.
جونگکوک: پس منم همراهتون میام.
آرین: چییی؟!
جونگکوک: من محافظ شمام.
آرین: یعنی حتی یه دقیقه هم تنهام نمیذاری؟
جونگکوک: نه.
آرین با کلافگی دستاشو روی صورتش کشید.
آرین: خدا... این چه محافظیه نصیبم شده...
جونگکوک: حرکت کنین پرنسس.
آرین: انگار چاره دیگه ای ندارم...
[ویو دوهی، خودم]
و اینطوری، اولین گشت شبانهی پرنسس چین و محافظ جدیدش، پرنس جونگکوک، شروع شد؛ بدون اینکه هیچکدوم خبر داشته باشن چند نفر از سایهها، از دور مراقبشون هستن...
ادامه دارد...
- ۱۹۰
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط