PART 9
PART 9
[ویو آرین]
بازار هنوز شلوغ بود، ولی یه حس عجیبی توی دلم افتاده بود…
آرین: جونگکوک… تو هم حسش میکنی؟
جونگکوک بدون اینکه حتی برگرده گفت:
جونگکوک: نزدیک من بمونین.
آرین: اوه… شروع شد دوباره…
همین رو گفت که یهو—
چندتا سایه از بالای ساختمونها پریدن پایین.
چند نفر… لباسای تیره… چهرههاشون معلوم نبود.
آرین: اینا دیگه کیان؟!
جونگکوک سریع جلوی آرین وایساد.
جونگکوک: عقب.
آرین: من خودم میتونم—
جونگکوک: گفتم عقب!
صدای کشیده شدن شمشیرها…
جمعیت جیغ زد و همه فرار کردن.
یکی از اون مردا مستقیم سمت آرین حمله کرد—
آرین: نـ—
ولی قبل از اینکه تکون بخوره، جونگکوک خودش رو جلو انداخت.
تیغ از کنار بازوش رد شد…
خون…
آرین: جونگکوک!!
چشمای آرین گرد شد.
آرین: تو زخمی شدی…!
جونگکوک با درد نفسش رو کنترل کرد ولی عقب نرفت.
جونگکوک: نگران نباشین…
آرین: نگران نباشم؟! داری خونریزی میکنی!
خواست جلو بره که جونگکوک دستش رو گرفت.
محکم…
جونگکوک: نرو…
صدای آرومش، ولی خیلی جدی بود.
جونگکوک: فقط کنار من بمونین.
آرین چند ثانیه خشکش زد…
بعد با عصبانیت ولی ترس توی چشمهاش، عقب وایساد.
نبرد کوتاه ولی سنگین شد…
تا بالاخره نگهبانا رسیدن و اونها فرار کردن.
---
[چند دقیقه بعد – داخل کالسکه]
سکوت…
فقط صدای حرکت چرخها میاومد.
آرین تمام مسیر دستش رو گذاشته بود روی زخم جونگکوک.
آرین: چرا این کارو کردی؟
جونگکوک: وظیفهم بود.
آرین: وظیفه؟ یا حماقت؟
جونگکوک یه نگاه کوتاه بهش کرد.
جونگکوک: اگر قرار بود شما آسیب ببینین… مهم نبود.
آرین: چی گفتی؟
ولی جونگکوک دیگه چیزی نگفت…
فقط نگاهش رو برد سمت پنجره.
---
[قصر – شب]
پزشک زخم رو بست و رفت.
جونگکوک روی تخت نشسته بود، به زور.
آرین از همون لحظه کنار تختش مونده بود.
نرفت… حتی وقتی نارا گفت باید استراحت کنه.
---
[صبح]
نور آروم از پنجره میاومد.
آرین روی صندلی کنار تخت خوابش برده بود.
جونگکوک چشمهاش رو باز کرد…
اولین چیزی که دید… آرین بود.
آروم خوابیده بود.
موهاش ریخته بود روی صورتش…
برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
هیچ حرفی نزد.
فقط نگاه…
بعد آروم تکون خورد که دردش گرفت.
آرین سریع بیدار شد.
آرین: هه؟ بیداری؟
جونگکوک سریع نگاهش رو برگردوند.
جونگکوک: چرا اینجا موندین؟
آرین: باید میرفتم؟
سکوت…
آرین کمی جلوتر اومد.
آرین: دیروز… ترسیده بودم.
مکث کرد.
آرین: ولی تو منو نجات دادی…
باز سکوت.
بعد آروم گفت:
آرین: دفعه بعد… اینجوری خودتو جلوشون ننداز.
جونگکوک: نمیتونم قول بدم.
آرین: چرا؟
جونگکوک نگاهش کرد…
این بار یه کم طولانیتر.
جونگکوک: چون… شما مهمتـرین چیزی هستین که باید ازش محافظت کنم.
آرین برای یه لحظه ساکت شد…
بعد آروم گفت:
آرین: حتی از جون خودت هم مهمتر؟
جونگکوک جواب نداد…
ولی نگاهش همه چی رو گفت.
آرین سریع نگاهش رو گرفت…
انگار یه چیزی توی دلش تکون خورد.
و سکوت اتاق سنگینتر شد…
---
ادامه دارد…
[ویو آرین]
بازار هنوز شلوغ بود، ولی یه حس عجیبی توی دلم افتاده بود…
آرین: جونگکوک… تو هم حسش میکنی؟
جونگکوک بدون اینکه حتی برگرده گفت:
جونگکوک: نزدیک من بمونین.
آرین: اوه… شروع شد دوباره…
همین رو گفت که یهو—
چندتا سایه از بالای ساختمونها پریدن پایین.
چند نفر… لباسای تیره… چهرههاشون معلوم نبود.
آرین: اینا دیگه کیان؟!
جونگکوک سریع جلوی آرین وایساد.
جونگکوک: عقب.
آرین: من خودم میتونم—
جونگکوک: گفتم عقب!
صدای کشیده شدن شمشیرها…
جمعیت جیغ زد و همه فرار کردن.
یکی از اون مردا مستقیم سمت آرین حمله کرد—
آرین: نـ—
ولی قبل از اینکه تکون بخوره، جونگکوک خودش رو جلو انداخت.
تیغ از کنار بازوش رد شد…
خون…
آرین: جونگکوک!!
چشمای آرین گرد شد.
آرین: تو زخمی شدی…!
جونگکوک با درد نفسش رو کنترل کرد ولی عقب نرفت.
جونگکوک: نگران نباشین…
آرین: نگران نباشم؟! داری خونریزی میکنی!
خواست جلو بره که جونگکوک دستش رو گرفت.
محکم…
جونگکوک: نرو…
صدای آرومش، ولی خیلی جدی بود.
جونگکوک: فقط کنار من بمونین.
آرین چند ثانیه خشکش زد…
بعد با عصبانیت ولی ترس توی چشمهاش، عقب وایساد.
نبرد کوتاه ولی سنگین شد…
تا بالاخره نگهبانا رسیدن و اونها فرار کردن.
---
[چند دقیقه بعد – داخل کالسکه]
سکوت…
فقط صدای حرکت چرخها میاومد.
آرین تمام مسیر دستش رو گذاشته بود روی زخم جونگکوک.
آرین: چرا این کارو کردی؟
جونگکوک: وظیفهم بود.
آرین: وظیفه؟ یا حماقت؟
جونگکوک یه نگاه کوتاه بهش کرد.
جونگکوک: اگر قرار بود شما آسیب ببینین… مهم نبود.
آرین: چی گفتی؟
ولی جونگکوک دیگه چیزی نگفت…
فقط نگاهش رو برد سمت پنجره.
---
[قصر – شب]
پزشک زخم رو بست و رفت.
جونگکوک روی تخت نشسته بود، به زور.
آرین از همون لحظه کنار تختش مونده بود.
نرفت… حتی وقتی نارا گفت باید استراحت کنه.
---
[صبح]
نور آروم از پنجره میاومد.
آرین روی صندلی کنار تخت خوابش برده بود.
جونگکوک چشمهاش رو باز کرد…
اولین چیزی که دید… آرین بود.
آروم خوابیده بود.
موهاش ریخته بود روی صورتش…
برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
هیچ حرفی نزد.
فقط نگاه…
بعد آروم تکون خورد که دردش گرفت.
آرین سریع بیدار شد.
آرین: هه؟ بیداری؟
جونگکوک سریع نگاهش رو برگردوند.
جونگکوک: چرا اینجا موندین؟
آرین: باید میرفتم؟
سکوت…
آرین کمی جلوتر اومد.
آرین: دیروز… ترسیده بودم.
مکث کرد.
آرین: ولی تو منو نجات دادی…
باز سکوت.
بعد آروم گفت:
آرین: دفعه بعد… اینجوری خودتو جلوشون ننداز.
جونگکوک: نمیتونم قول بدم.
آرین: چرا؟
جونگکوک نگاهش کرد…
این بار یه کم طولانیتر.
جونگکوک: چون… شما مهمتـرین چیزی هستین که باید ازش محافظت کنم.
آرین برای یه لحظه ساکت شد…
بعد آروم گفت:
آرین: حتی از جون خودت هم مهمتر؟
جونگکوک جواب نداد…
ولی نگاهش همه چی رو گفت.
آرین سریع نگاهش رو گرفت…
انگار یه چیزی توی دلش تکون خورد.
و سکوت اتاق سنگینتر شد…
---
ادامه دارد…
- ۲۲۴
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط