PART3
PART3
[نیمه شب ویو آرین]
به سمت کره حرکت کرده بودیم، همچی عادی بود نارا سرش رو شونم بود و خوابیده بود محافظ ها داشتن از کالسکه و من محافظت میکردن، پدرم گفته بود این محافظ ها فقط تا رسیدن به کره همراه ما هستن و بعد برمیگردن و از امپراطور خواسته بود تا پسرش پرنس جونگکوک از من محافظت کنه...
[صبح ویو آرین]
وقتی بیدار شدم رسیده بودیم و محافظ ها رفته بودن از کالسکه بیرون اومدم، یه هوایی عوض کردم دیدم نارا هم بیدار شد....
آرین: صبح بخیر نارا جونم
نارا: صبح بخیر بانوی من
آرین: میگم.... نظرت چیه بریم داخل شهر یه گشتی بزنیم؟
نارا: ولی بانوی من ما باید بریم قصر...
آرین وسط حرفش برید
آرین: بیا بریم دیگه لطفا. باشه؟
نارا که چاره ای نداشت قبول کرد
نارا: باشه بانوی من ولی باید زود برگردیم
آرین: باشههه نارا
[ویو دوهی، خودم]
آرین و نارا وارد بازار شهر شدن، بزرگ بود، نه این بازار واقعا بزرگ بود، آون دو حیرت زنده به جلوشون نگاه میکردن
آرین: میگم نارا اینجا واقعا بزرگه. مگه نه؟
نارا: نه بانوی من اینجا خیلی زیاد بزرگه
آرین: واقعا، خبببب بریم اون گل سر ها رو ببینیم
نارا: چشم بانوی من بریم
نارا داشت به اطراف نگاه میکرد وقتی برگشت.......
ادامه دارد......
[نیمه شب ویو آرین]
به سمت کره حرکت کرده بودیم، همچی عادی بود نارا سرش رو شونم بود و خوابیده بود محافظ ها داشتن از کالسکه و من محافظت میکردن، پدرم گفته بود این محافظ ها فقط تا رسیدن به کره همراه ما هستن و بعد برمیگردن و از امپراطور خواسته بود تا پسرش پرنس جونگکوک از من محافظت کنه...
[صبح ویو آرین]
وقتی بیدار شدم رسیده بودیم و محافظ ها رفته بودن از کالسکه بیرون اومدم، یه هوایی عوض کردم دیدم نارا هم بیدار شد....
آرین: صبح بخیر نارا جونم
نارا: صبح بخیر بانوی من
آرین: میگم.... نظرت چیه بریم داخل شهر یه گشتی بزنیم؟
نارا: ولی بانوی من ما باید بریم قصر...
آرین وسط حرفش برید
آرین: بیا بریم دیگه لطفا. باشه؟
نارا که چاره ای نداشت قبول کرد
نارا: باشه بانوی من ولی باید زود برگردیم
آرین: باشههه نارا
[ویو دوهی، خودم]
آرین و نارا وارد بازار شهر شدن، بزرگ بود، نه این بازار واقعا بزرگ بود، آون دو حیرت زنده به جلوشون نگاه میکردن
آرین: میگم نارا اینجا واقعا بزرگه. مگه نه؟
نارا: نه بانوی من اینجا خیلی زیاد بزرگه
آرین: واقعا، خبببب بریم اون گل سر ها رو ببینیم
نارا: چشم بانوی من بریم
نارا داشت به اطراف نگاه میکرد وقتی برگشت.......
ادامه دارد......
- ۲۰۲
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط