PART 6
PART 6
[ویو آرین]
وقتی برگشتم این... این همون پسره بود!
همون پسری که تو بازار انقدر مغرور بود و حتی یه لبخند هم نزده بود.
آرین: ت... تو!؟
جونگکوک: درود پرنسس.
آرین: تو... پرنس کره ای؟
لیانگ ژنگ: شما دوتا همدیگه رو میشناسین؟
آرین: آ... فقط یه اتفاق کوچیک تو بازار افتاد امپراطور.
جونگکوک: بله پدر، پرنسس امروز تو بازار به دردسر افتاده بودن.
آرین زیر لب گفت...
آرین: چرا همه هی اینو یادآوری میکنن...
جونگکوک نگاه کوتاهی بهش انداخت ولی چیزی نگفت.
لیانگ ژنگ: خب از امروز جونگکوک مسئول محافظت از پرنسس هست. امیدوارم باهم کنار بیاین.
آرین: چشم امپراطور...
جونگکوک: اطاعت.
لیانگ ژنگ: جونگکوک، پرنسس رو به اقامتگاهشون ببر.
جونگکوک: چشم.
[ویو آرین]
از قصر بیرون اومدیم.
یه سکوت عجیبی بینمون بود.
آرین: هی...
جونگکوک: بله؟
آرین: هنوزم ازم ناراحتی؟
جونگکوک: نه.
آرین: پس چرا انقدر سردی؟
جونگکوک: شخصیت من همینه.
آرین: عجب آدم عجیبی هستی...
جونگکوک بدون اینکه جواب بده به راهش ادامه داد.
آرین آروم لباشو جمع کرد و زیر لب گفت...
آرین: واقعا بد اخلاقه...
جونگکوک: شنیدم.
آرین با تعجب بهش نگاه کرد.
آرین: وای... تو مگه گوشات چقد تیزه!؟
جونگکوک: به عنوان محافظ باید همه چیز رو بشنوم.
آرین: هه... باشه آقای محافظ.
بعد از چند دقیقه جلوی اقامتگاه آرین رسیدن.
جونگکوک: از این به بعد بدون اطلاع من از قصر خارج نمیشید.
آرین: اگه خارج بشم چی؟
جونگکوک: جلوتونو میگیرم.
آرین: اگه نتونی؟
جونگکوک یه قدم بهش نزدیک شد.
جونگکوک: امتحانش کنین پرنسس.
آرین چند لحظه به چشماش خیره شد، بعد اخمی کرد.
آرین: خیلی خب... فعلا.
جونگکوک: استراحت کنین.
جونگکوک از اونجا دور شد.
آرین: هه... فکر کرده میتونه جلو منو بگیره؟ معلومه که امشب دوباره میرم بیرون.
[ویو دوهی، خودم]
اما آرین خبر نداشت که جونگکوک تمام حرفش رو شنیده بود...
جونگکوک: پرنسس... فکر نکنین میذارم دوباره خودتونو به دردسر بندازین.
ادامه دارد...
[ویو آرین]
وقتی برگشتم این... این همون پسره بود!
همون پسری که تو بازار انقدر مغرور بود و حتی یه لبخند هم نزده بود.
آرین: ت... تو!؟
جونگکوک: درود پرنسس.
آرین: تو... پرنس کره ای؟
لیانگ ژنگ: شما دوتا همدیگه رو میشناسین؟
آرین: آ... فقط یه اتفاق کوچیک تو بازار افتاد امپراطور.
جونگکوک: بله پدر، پرنسس امروز تو بازار به دردسر افتاده بودن.
آرین زیر لب گفت...
آرین: چرا همه هی اینو یادآوری میکنن...
جونگکوک نگاه کوتاهی بهش انداخت ولی چیزی نگفت.
لیانگ ژنگ: خب از امروز جونگکوک مسئول محافظت از پرنسس هست. امیدوارم باهم کنار بیاین.
آرین: چشم امپراطور...
جونگکوک: اطاعت.
لیانگ ژنگ: جونگکوک، پرنسس رو به اقامتگاهشون ببر.
جونگکوک: چشم.
[ویو آرین]
از قصر بیرون اومدیم.
یه سکوت عجیبی بینمون بود.
آرین: هی...
جونگکوک: بله؟
آرین: هنوزم ازم ناراحتی؟
جونگکوک: نه.
آرین: پس چرا انقدر سردی؟
جونگکوک: شخصیت من همینه.
آرین: عجب آدم عجیبی هستی...
جونگکوک بدون اینکه جواب بده به راهش ادامه داد.
آرین آروم لباشو جمع کرد و زیر لب گفت...
آرین: واقعا بد اخلاقه...
جونگکوک: شنیدم.
آرین با تعجب بهش نگاه کرد.
آرین: وای... تو مگه گوشات چقد تیزه!؟
جونگکوک: به عنوان محافظ باید همه چیز رو بشنوم.
آرین: هه... باشه آقای محافظ.
بعد از چند دقیقه جلوی اقامتگاه آرین رسیدن.
جونگکوک: از این به بعد بدون اطلاع من از قصر خارج نمیشید.
آرین: اگه خارج بشم چی؟
جونگکوک: جلوتونو میگیرم.
آرین: اگه نتونی؟
جونگکوک یه قدم بهش نزدیک شد.
جونگکوک: امتحانش کنین پرنسس.
آرین چند لحظه به چشماش خیره شد، بعد اخمی کرد.
آرین: خیلی خب... فعلا.
جونگکوک: استراحت کنین.
جونگکوک از اونجا دور شد.
آرین: هه... فکر کرده میتونه جلو منو بگیره؟ معلومه که امشب دوباره میرم بیرون.
[ویو دوهی، خودم]
اما آرین خبر نداشت که جونگکوک تمام حرفش رو شنیده بود...
جونگکوک: پرنسس... فکر نکنین میذارم دوباره خودتونو به دردسر بندازین.
ادامه دارد...
- ۱۷۸
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط