My soul
My soul
part 18
تا اومدم بپرسم یهویی داد و بیداد کرد
تهیونگ: هارییییی خدا خفت کنه منو به حرف گرفتی کلا یادم رفت برای چی صبح به این زودی بیدارت کردم... یالا پاشو الانه که سربازای قصر سلطنتی برسن اینجا
هاری: ( وقتی این حرف شنیدم یک دور سکته ناقص زدم ) چییییی... سربازای قصر سلطنتی... برای چی باید بیان اینجا؟ ( اخه تا جایی که من از تاریخ سر در میارم یا برای مجازات یا برای قتل و زندان از اینجور مسائل ها سربازای قصر سلطنتی برای یک رعیتی مثل من میفرستادن )
تهیونگ: ( دست به س*ینه شد و نگاه تند و تیزی بهم انداخت ) من چه میدونم... مثل اینکه جنابعالی بدجوری دل کراشت بردی که خودش شخصا سربازاش فرستاده
چیییی، از چی داره حرف میزنه... هاری تو در گذشته چه ادمی بودی، نکنه از اون ادمای اغو*اگر بودی... نکنه... امیدوارم اونی که فکر میکنم نباشم وگرنه بدبخت میشم...
هاری: ( خشکم زده بود، مغزم درست کار نمیکرد ) منظورت چیه؟!
ادامه دارد....
part 18
تا اومدم بپرسم یهویی داد و بیداد کرد
تهیونگ: هارییییی خدا خفت کنه منو به حرف گرفتی کلا یادم رفت برای چی صبح به این زودی بیدارت کردم... یالا پاشو الانه که سربازای قصر سلطنتی برسن اینجا
هاری: ( وقتی این حرف شنیدم یک دور سکته ناقص زدم ) چییییی... سربازای قصر سلطنتی... برای چی باید بیان اینجا؟ ( اخه تا جایی که من از تاریخ سر در میارم یا برای مجازات یا برای قتل و زندان از اینجور مسائل ها سربازای قصر سلطنتی برای یک رعیتی مثل من میفرستادن )
تهیونگ: ( دست به س*ینه شد و نگاه تند و تیزی بهم انداخت ) من چه میدونم... مثل اینکه جنابعالی بدجوری دل کراشت بردی که خودش شخصا سربازاش فرستاده
چیییی، از چی داره حرف میزنه... هاری تو در گذشته چه ادمی بودی، نکنه از اون ادمای اغو*اگر بودی... نکنه... امیدوارم اونی که فکر میکنم نباشم وگرنه بدبخت میشم...
هاری: ( خشکم زده بود، مغزم درست کار نمیکرد ) منظورت چیه؟!
ادامه دارد....
- ۱.۰k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط