چند پارتی (درخواستی
[وقتی میخردت و.......]
_________________________
+ولی...... من...
تهیونگ خم شد و دستاشو روی میز گذاشت و با همون نگاه سردش بهم خیره شد
هیچی نگفتم اشکام بالاخره روی گونه هام سرازیر شدن و من سریع سرمو پایین انداختم تا نبینه چقدر ترسیدم
"+من فقط میخوام برگردم خونه
چند ثانیه سکوت کرد بعد صاف ایستاد و کت روی صندلی رو برداشت
" _غذات رو خوردی برو اتاقت
بعدم بدون اینکه حتی یه بار دیگه نگام کنه از آشپزخونه بیرون رفت
من موندم و یه عالمه سوال که هیچ جوابی براشون نداشتم
نمیدونستم قراره چند روز یا چند ماه توی این خونه بمونم فقط میدونستم که دلم برای خونه خودمون و حتی همون اتاق کوچیکم تنگ شده بود
اشکامو با پشت دست پاک کردم و از جام بلند شدم بعد آروم از آشپزخونه بیرون رفتم و به سمت پله ها راه افتادم
وقتی به اتاقم رسیدم در رو بستم و بهش تکیه دادم و همونجا سر خوردم و روی زمین نشستم
دستامو دور زانوهام حلقه کردم و صورتمو بینشون پنهون کردم
فلش بک به 2 سال بعد
دوسال هست که من تو این خونه زندانی هستم هیچ وقت بابام نیومد دنبالم کلا فراموشم کردم
حسم دیگه مثل اوایل که اومدم داخل این خونه نیست دیگه حس غریبگی نمیکنم دیگه از تهیونگ نمیترسم دیگه این خونه رو جهنم نمیبینم دیگه حس نمیکنم اینجا زندانی هستم میشه گفت اینجارو دوست دارم ولی چیزی که هیچوقت نتونستم بفهمم این بود که چرا تهیونگ منو انتخاب کرده بود
بابام بهش بدهکار بود و منم میدونستم که اونقدر پول نداشت که بتونه بدهیشو پس بده برای همین منو به تهیونگ سپرده بود تا بدهیشو جبران کنه
ولی هنوزم برام سوال بود که چرا تهیونگ قبول کرده بود
چرا منو با خودش آورده بود و چرا بعد از دو سال هنوزم منو نگه داشته بود
الان ساعت 3 شب ولی هنوز تهیونگ نیومده خونه خیلی نگرانشم
روی مبل نشستم و برای بار هزارم به تهیونگ زنگ زدم ولی جواب نمیداد
یهو صدای باز شدن در خونه اومد زود از روی مبل بلند شدم و رفتم سمت در تهیونگ کلید گذاشت روی میز و بهم نگاه کرد صورتش خسته بود معلومه روز خوبی نداشت اومد نزدیکم دستاشو محکم گرفتم سرد بود محکم اومد بغلم دستاشو دور کمرم حلقه کرد منم محکم دستامو دور گردنش حلقه کردم
"+حالت خوبه
تهیونگ هیچی نگفتم منم ساکت شدم میدونستم وقتی خسته هست دلش نمیخواد حرف بزنه تو این 2 سال خیلی خوب میشناسمش
تهیونگ از بغلم بیرون اومد و بهم خیره شد با دستاش صورتمو قاب کرد
" _باید یک چیزی بهت بگم
قلبم تند زد معلومه چرا انقدر صورتش خسته هست بخاطر کار های که داشته و انجام داده نیست اتفاقی افتاده
" +تهیونگ چی شده
تهیونگ دستاشو از روی صورتم برداشتم و محکم دستامو گرفت آروم همراه خودش کشوند و نشوندم روی مبل و خودشم کنارم نشست
کتشو در اورد و انداخت روی مبل دستاش هنوز داخل دستم بود
" +بگو چی شده؟
_________________________
+ولی...... من...
تهیونگ خم شد و دستاشو روی میز گذاشت و با همون نگاه سردش بهم خیره شد
هیچی نگفتم اشکام بالاخره روی گونه هام سرازیر شدن و من سریع سرمو پایین انداختم تا نبینه چقدر ترسیدم
"+من فقط میخوام برگردم خونه
چند ثانیه سکوت کرد بعد صاف ایستاد و کت روی صندلی رو برداشت
" _غذات رو خوردی برو اتاقت
بعدم بدون اینکه حتی یه بار دیگه نگام کنه از آشپزخونه بیرون رفت
من موندم و یه عالمه سوال که هیچ جوابی براشون نداشتم
نمیدونستم قراره چند روز یا چند ماه توی این خونه بمونم فقط میدونستم که دلم برای خونه خودمون و حتی همون اتاق کوچیکم تنگ شده بود
اشکامو با پشت دست پاک کردم و از جام بلند شدم بعد آروم از آشپزخونه بیرون رفتم و به سمت پله ها راه افتادم
وقتی به اتاقم رسیدم در رو بستم و بهش تکیه دادم و همونجا سر خوردم و روی زمین نشستم
دستامو دور زانوهام حلقه کردم و صورتمو بینشون پنهون کردم
فلش بک به 2 سال بعد
دوسال هست که من تو این خونه زندانی هستم هیچ وقت بابام نیومد دنبالم کلا فراموشم کردم
حسم دیگه مثل اوایل که اومدم داخل این خونه نیست دیگه حس غریبگی نمیکنم دیگه از تهیونگ نمیترسم دیگه این خونه رو جهنم نمیبینم دیگه حس نمیکنم اینجا زندانی هستم میشه گفت اینجارو دوست دارم ولی چیزی که هیچوقت نتونستم بفهمم این بود که چرا تهیونگ منو انتخاب کرده بود
بابام بهش بدهکار بود و منم میدونستم که اونقدر پول نداشت که بتونه بدهیشو پس بده برای همین منو به تهیونگ سپرده بود تا بدهیشو جبران کنه
ولی هنوزم برام سوال بود که چرا تهیونگ قبول کرده بود
چرا منو با خودش آورده بود و چرا بعد از دو سال هنوزم منو نگه داشته بود
الان ساعت 3 شب ولی هنوز تهیونگ نیومده خونه خیلی نگرانشم
روی مبل نشستم و برای بار هزارم به تهیونگ زنگ زدم ولی جواب نمیداد
یهو صدای باز شدن در خونه اومد زود از روی مبل بلند شدم و رفتم سمت در تهیونگ کلید گذاشت روی میز و بهم نگاه کرد صورتش خسته بود معلومه روز خوبی نداشت اومد نزدیکم دستاشو محکم گرفتم سرد بود محکم اومد بغلم دستاشو دور کمرم حلقه کرد منم محکم دستامو دور گردنش حلقه کردم
"+حالت خوبه
تهیونگ هیچی نگفتم منم ساکت شدم میدونستم وقتی خسته هست دلش نمیخواد حرف بزنه تو این 2 سال خیلی خوب میشناسمش
تهیونگ از بغلم بیرون اومد و بهم خیره شد با دستاش صورتمو قاب کرد
" _باید یک چیزی بهت بگم
قلبم تند زد معلومه چرا انقدر صورتش خسته هست بخاطر کار های که داشته و انجام داده نیست اتفاقی افتاده
" +تهیونگ چی شده
تهیونگ دستاشو از روی صورتم برداشتم و محکم دستامو گرفت آروم همراه خودش کشوند و نشوندم روی مبل و خودشم کنارم نشست
کتشو در اورد و انداخت روی مبل دستاش هنوز داخل دستم بود
" +بگو چی شده؟
- ۸۷۳
- ۲۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط